داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت پنجم

-از فروشنده می پرسیدی این طرفها راهنمایی سراغ دارد یا نه؟ -پرسیدم ولی جواب داد،این موقع از روز هیچ راهنمایی این اطراف نیست. -ول کن پریا!ما که قرار نیست تا ته جنگل بریم.همون نزدیکی های جاده چادر می زنیم.پریا ساکت شد و چایها را سر کشید.به سرعت کیفهایشان را روی کولشان انداختند و به طرف در رفتند.پریا به طرف مرد برگشت،او همانطور پشت میز نشسته بود وبا سماجت به او می نگریست.تونی که متوجه کلافگی پریا شده بود پرسید: -چیزی شده؟ پریا روی سرش دست کشید و با صدای بلند گفت: -من روی سرم شاخ دارم؟ همه خندیدند.هلن گفت: -چیه؟دلت شاخ می خواد؟ -نه!ولی فکر کردم شاید شاخ دراوردم. مرد مسن لبخندی زد و پریا با عصبانیت از رستوران خارج شد.

بیرون رستوران وقتی تونی دوچرخه هایشان را از ماشین پایین می اورد پریا هنوز اهسته غر میزد. -تونی میشه نریم؟ صدایی تقریبا او را از جا پراند.همان مرد غریبه بود که از کنارشان می گذشت. -حیف نسیت این روز خوب رو برای اردو رفتن از دست بدبد؟ وقتی دورشر تونی پرسید: -این یارو کی بود؟ پریا شانه هایش را بالا انداخت: -نمی دونم.انگار یه جورایی عقلش کمه! صدای هلن انها را به خود اورد: -عجله کنین دیر شد. یونی رو به پریا پرسید: -پریا چیکار کنیم؟بریم؟ -خیلی خوب بریم. توی جاده سرسبز و همواری که بی نظر بی انتها می نمود،پریا بالاخره حالش بعد از دیدن ان طبیعت زیبا بهتر شد.دنی و تونی در حالیکه صدای رادیو را بلند کرده بودند و گزارش مسابقه ی فوتبال را گوش می دادند،جلوتر در حرکت بودند و هلن و پریا پشت سر انها زیر لب تران های می خواندند.مدتی بعد صدای فریاد پسرها بلند شد،پریا گفت: -مثل اینکه گل خوردند. هلن داد زد: -هی!میشه شما دو تا اون رادیو رو خاموش کنین.ما حوصلمون سر رفت.دنی دو تا ساندویچ به طرف او و پریا پرت کرد: -شما اینا رو بخورین تا مسابقه تموم بشه. دخترها ساندویچ ها را روی هوا گرفتند،پریا گفت: -دارین بچه گول می زنین؟ تونی و دنی خندیدند. یک ساعت بعد وقتی همه از رکاب زدن خسته شدند،وسط جنگل،نزدیک دریاچه رسیده بودند.پریا کلاه لبه دارش را برداشت و در حالیکه با پشت دست عرق روی پیشانیش را پاک میکرد پرسید: -اینجا به نظرتون چطوره؟ همه موافقت کردند.وقتی پسرها سوت زنان چادرها را بر پا می کردند،پریا و هلن از فرصت استفاده کردند و به طرف دریاچه ی زیبا براه افتادند.دریاچه ی کوچک بوسیله ی درختان سر به فلک کشیده احاطه شده بود و سطح اب سبز رنگ به نظر می رسید،در حالیکه زیر ان ابس شفاف و روشنی می نمود.هلن گفت: -انگار دریاچه یه کیک گردویی دو رنگه. پریا لبخندی زد و در حالیکه دستهایش را از هم باز کرده بود،نفس عمیقی کشید. -راستی که این منظره قشنگ و هوای خوب ادم رو برای یه چرت کوتاه وسوسه میکنه. -دست بردار تنبل.بیا باهات حرف دارم. کمی ان طرفتر روی سبزه ها لم دادند. -پریا حالا که دیپلم گرفتی،تصمیمت برای اینده چیه؟ -فعلا تصمیم خاصی ندارم. -دانشگاه نمیری؟ -نه برای رشته اقتصاد از یه دانشکاه معمولی پذیرش گرفتم،ولی راستش دیگه حوصله ی درس خوندن ندارم.تو چکار میکنی؟ -یه پذیرش برای رشته کامپیوتر دارم. -خیلی عالیه همون که دوس داشتی -اره ولی اینجا نه،توی دانشگاه روتردام.راستش دلتنگ خانواده میشم. -و دنی،این طور نیست؟ -اوهوم!ولی دنی بهم قول داده بعضی وقتها بهم سر بزنه. -منم حتما میام.راستش بدم نمیاد اونجا نمایشگاهی از تابلوهای نقاشیم ترتیب بدم. -شنیدم پیشرفت زیادی در نقاشی روی بوم پیدا کردی -کی گفته؟ -تونی. -بهش نمیاد از نقاشی های من تعریف کنه…جلوی خودم که فقط مسخره بازی در میاره. -رابطتون باهم چطوره؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها