داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز « اوج بخشندگی »

حاتم را پرسیدند که: " هرگز از خود کریمتر دیدي؟ "

 

گفت: بلی، روزي در سفر خانه غلامی یتیم و ناآشنا مهمان شدم وي دو گوسفند داشت.

 

فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیشمن آورد. مرا قطعه اي (جگر) از آن

 

خوش آمد، بخوردم و گفتم: " والله این بسی خوش بود. "

شب را آنجا سپري کردم و

 

فردایش غلام بیرون رفت و گوسفند دیگر را کشت و آن موضع (آن قسمت ) را می

 

پخت و پیشمن آورد. و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار

 

شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.

 

. پرسیدم که این چیست؟ گفتند: وي (غلام) گوسفندان خود را بکشت (سربرید). وي را ملامت کردم که: چرا چنین کردي؟

 

گفت: سبحان الله ترا چیزي خوشآید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟

 

پس حاتم را پرسیدندکه: " تو در مقابله آن چه کردي؟ " گفت: " سیصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند به وي دادم. "

 

گفتند: " پس تو کریمتر از او باشی! " گفت: " هرگز! وي هرچه داشت داده است و من از آن چه داشتم و از بسیاري؛ اندکی بیشندادم. "

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها