داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان « شولي شولي شلمانی » کلیله و دمنه

دزدی با یاران خود برای دزدی به بام خانه ای رفت . در نور مهتاب صاحب خانه بیدار شد، آهسته زنش را بیدار کرد و به او گفت: دزد آمده من خود را به خواب می زنم و تو به طوری که صدای تو را دزدان بشنوند به ترتیبی که میگویم با من گفتگو کن! زن با صدای بلند گفت: راستش را بگو مرد این طلاها را از کجا آورده ای؟ مرد گفت: این راز را نمی گویم! زن اصرار کرد. مرد گفت : دزدیده ام! زن ناراحت شد و گفت : از کجا؟! مرد پاسخ داد : من ا فسونی بلدم که دزدی را برایم بسیار آسان کرده است زن گفت : تورا خدا به من هم یاد بده مرد گفت :

در شب های مهتابی می روم کنار دیوار خانه ثروتمندان می ایستم و هفت بار می گویم: شولی، شولی، شلمانی . بعد غیب میشوم و روی بام آن خانه ظاهرمیشوم. دوباره هفت بار میگویم: شولی، شولی، شلمانی و درحیاط خانه می جهم بدون آ نکه آسیبی ببینم مجددا افسون را خوانده و این بار داخل اطاق میشوم و بار دیگر که ورد می خوانم هرقدر طلا در خانه هست جلو من جمع می شود. زن گفت: جطور از خانه بیرون میایی؟! مرد گفت: یادت رفت شولی، شولی ؟ با این افسون نه مرا کسی می بیند ونه کسی به من بد گمان می شود دزدان این سخنان شنیدند و بسیار خوشحال شدند و منتظر شدند تا مرد و زن خوابیدند. بعد همه باهم خواندند: شولی، شولی، شلمانی و از بام به حیاط پریدند.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها