داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت طنز « ملا و گربه » ملانصرالدین

زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد... زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلندگفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.

 

گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند:

تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟

 

گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟گربه گفت: اشتباه شما همین جاست! ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها