داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « اتوبوس شبرو بخش ششم »

همان جا كه بود زانو زد ، اتوبوس شب رو را تماشا كرد كه سر پيچ گشتي زد و ناپديد شد ، آخرين همسرايي ها " جان براون " قبل ازآنكه جمع شود و به سرعت آنرا دنبال كند مثل موجودي نامرئي در هوا باقي ماند .

جرمي ناليد :

- مچم پيپ خورده .

- مهم نيست .

نيك بلند شد و به طرف برادرش رفت .

- رسيديم منزل .

- شما بي مسئوليت ترين ، حرف گوش نكن ترين ، بچه هاي لعنتيي

 

هستيد كه به عمرم ديده ام !

 

{ بنده خدا اگر ما رو مي ديد پس چي مي گفت ............ }

 

مي دانيد فقط يك ذره باقي مانده بود به خاطر شما با پليس تماس

 

بگيرم ! من و مادر تان از ناراحتي مريض شديم . اين ، آخرين بار است

 

كه تنهايي به مهماني مي رويد . در واقع آخرين باراست كه اصلاًٌ به

 

مهماني مي رويد ! باورم نمي شود آنقدر احمق بودهايد كه .....

 

صبح شنبه بود ، موقع صبحانه ، و جان هنكوك هنوز به شدت عصباني

 

بود البته وقتي پسرانش ، ده دق يقه به يك ، سرما زده و خيلي خسته

 

به خانه رسيده بودند ، منتظرشان بود ، آن شب توانش به اندازه ده

 

دقيقه فرياد كشيدن بود . اما بعد از يك خواب خوب ظاهراً تا موقع

 

ناهار خشمگين باقي مي ماند .

 

نيك در دلش نمي توانست او را سرزنش كند ، والدينش ترسيده بودند

 

واقعيت اين بود .

 

البته او هفده ساله بود و مي توانست از خودش مراقبت كند { يك

 

جوري ميگه هفده سال انگار هفتاد سالشه ..... } اما جرمي فقط دوازده

 

سال داشت . ويك عالم آدم عوضي توي خيابان ها بودند .

 

هركسي اين را مي دانست .

 

آدم هاي عوضي ......

 

مادرش گفت :

 

- مي خواهم در مورد اينكه چطور به خانه رسيديد بيشتر برايم

 

توضيح دهيد .

 

رزماري هنكوك زني آرام و منطقي بود كه عادت داشت وقتي دعواها

 

بالا مي گرفت ..... كه معمولاً در خانه هاي كوچك و پر جمعيت پيش

 

مي آيد ، بين همسر و پسرانش قرار گيرد .

 

او يك كتاب فروشي را در ريچموند ادراه مي كرد و نيك متوجه شد

 

حالا دو كتاب همراه خود دارد . يكي تاريخ لندن و ديگري يك كتاب

 

نقشه بود .

 

آنها را همراه با كواسان { نوعي شيريني } و قهوه سر ميز آورده بود .

 

جان اخم كرد و گفت :

 

- قبلاً به ما گفته اند .

 

رزماري به او اعتنا نكرد و گفت :

 

- گفتي سوار اتوبوس 722 ب شدي . يك اتوبوس قديمي . شبيه اين

 

بود ؟

 

او عكس يرا به نيك نشان داد . در عكس اتوبوسي بود شبيه آنكه او

 

سوار شده بود .

 

جان گفت :

 

- شكل اتوبوس چه اهميتي دارد ؟

 

جرمي حرف اش را قطع كرد ،

 

- بله درست اين شكلي بود . با در باز در انتهايش .

 

و بليط فروش به شما سكه هاي قديمي داد ؟

 

- بله

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها