داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز «  راز شکست ناپذیری »

پيرمرد احساس ميكرد كه ديگر روزهاي آخر عمرش رسيده است و به زودي از اين دنيا رخت برخواهد بست .

روزي دو پسر جوانش را نزد خود فرا خواند . به آنها گفت : ديگر زمان مرگ فرارسيده است وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم .

بعد دستور داد چند تركه از شاخه هاي درخت براي او بياورند .

بعد به هركدام از پسرانش يك تركه داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند .

پسرها از كار پدرشان سر در نياوردند . ولي بدستور پدر تركه درخت را در دست گرفتند .

اولي گفت : بيينيد پدر ، و بعد تركه را براحتي از وسط به دو نيم كرد .

پسر دوم گفت : اين كه كاري ندارد و خيلي آسان است . و به راحتي شاخه درخت را شكست .

بعد پدر چند تركه را به آنها داد و از آنها خواست كه آنها را همزمان بشكنند .

اينبار كار سخت بود و ديگر آن تركه هاي باريك درخت براحتي قابل شكستن نبودند .

پدر گفت : شما هر كدام به تنهايي بمانند همين تركه نازك درخت هستيد و هر كسي مي تواند به راحتي شما را از بين ببرد ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در هم بشكند .

اين پند را هميشه آويزه گوش خود قرار دهيد كه اين برترين تجربه زندگي من ، در اين ساليان دراز بوده است .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها