داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « اولین نگاه فصل ششم »

چون بابام ماموریت بود دو روز خونه ی خاله اینا موندیم . چون تعطیل رسمی بود . تو این دو روز داشتم داغون می شدم . حالا چرا ؟

بعد از اینکه صبحونه رو خوردیم رضا گفت نمایشگاه فرشه و امروز هم بازه و می تونیم بریم 

ما هم همه عازم نمایشگاه شدیم هدف دیدن بود نه خریدن .

فرش هاش فوق العاده زیبا و البته گرون بودن . هر کی داشت واسه خودش می دید مامان و خاله مینا میخ تابلو فرش بزرگی شده بودن که نقشه های ظریفی داشت . و یکی از شعرهای فردوسی رو توش نوشته بودن .

علی اومد سمتم و گفت بیا ببینم از این قالیچه ها کدومو انتخاب می کنی .

یه تخت بزرگ بود که روش قالیچه های زیادی رو هم تلنبار کرده بودن . قالیچه های اکثرا ابریشمی بودن ولی طرح های جالبی نداشتن . تقریبا انتهای تخت بود که یه قالیچه ی ابریشم خیلی خوشگل با گلهای صورتی پیدا کردم . خود قالیچه آبی زنگاری بود . و طرح ظزیفی داشت .

تا اونو دید گفت : 

خوشم میاد که می زنی تو خال ... رو هوا زدیش ...

 

- ما اینیم دیگه !!

 

فکر نمی کردم که بخواد اونو بگیره اما در کمال تعجب گفت که همچین قصدی داره ...

 

با چشمانی گرد شده بهش گفتم : مطمئنی ؟

 

و مقوای پشت قالی رو بهش نشون دادم و گفتم : به تومنه ها نه ریال !!

 

خندید و گفت : می دونم ...

 

خدایا باورم نمی شد اخه قیمتش خیلی بالا بود .7 میلیون و 200 هزار تومن

 

خاله و مامان و رضا و عمو هم اومدن و بررسی

 

مینا جون : مادر تو فرش واسه جی می خوای ؟ علی - واسه آینده .. بالاخره می خوایم دیگه

 

رضا مشتی به پهلوش زد و گفت : غلطای جدید ... جالبه مشکوک می زنی

 

علی - دیگه دیگه

 

عمو احمد - خوب پسرم می تونی به جای اینکه این همه پول پای این یه قالیچه بدی دو دست فرش خوب بخری ... این خیلی گرونه

 

علی نگاهی به من کرد و با لحنی خاص گفت : نه فقط همین خوبه این چشممو گرفته

 

لبخندی زدم . باورم نمی شد به خاطر من داره همچین کاری می کنه .

 

مامانم فقط نظاره گر بود و دستاشو بغل کرده بود .

 

به فروشنده گفت فرشو بیاره کامل باز کنه و اونم قبول کرد . واقعا جلوه ی قشنگی داشت . منو علی کنار هم ایستاده بودیم که دیدیم جند نفر وایستادن و دارن فرشو نگاه می کنن و میگن همین یه دونه اس ؟ حتما می خرین و این حرفا و علی هم سرشو هی تکون میداد .

 

فروشنده رو به ما کرد و گفت : زن و شوهرای امروزی طرحهای مدرن می خرن شما استثنا هستین که ابریشم پسندین !

 

وای باز گر گرفتم علی نکبت حرفی نمی زد می خواستم بزنم تو سرش عمو احمد هم بود داشتم از خجالت آب می شدم . خلاصه علی پول فرش رو حساب کرد مامان هم یه قالیچه برای اتاق من خرید که بامزه بود و طرح سیتو سماغی داشت .

 

بعد از خرید راهی منزل شدیم و سر راه هم نهار خریدیم که تو منزل بخوریم . عمو احمد گفت اعتباری نیس که بریم رستوران فرش تو ماشینه شاید ببرن !

 

بعد از خوردن نهار علی رفت حموم . عمو احمد و رضا هم رفتن چرت بزنن .

 

مامان و خاله مینا هم داشتن فرشارو بررسی می کردن که ببینن زده مده و سوراخ نداشته باشه .

 

حسی زیر پوستی قلقلکم داد که برم سراغ گوشی علی .

 

پاورچین پاورچین رفتم تو اتاقش .

 

حس متهمی رو داشتم که مشغول ارتکاب جرمه .

 

گوشی شو با دستای لرزون ورداشتم و رفتم تو اس ام اس هاش .

 

دو تا مسیج اول مال دوستش میلاد بود که رفتیم در خونشون

 

اس ام اس بعدی از خانوم بهار بود که نوشته بود : علی جون دوستت دارم . به خدا نمی تونم آخه الاناس که محمود بیاد خونه ...

 

وا رفتم . یعنی چی ؟ بهار شوهر داره یعنی ؟ یعنی علی اینقدر کثیفه که با زن شوهر دار دوست شه ؟

 

بعدی : امروز دلم کلی واست تنگیده بود عشق ناناسم توام که همه اش نیستی آخه فکر منم باش .

 

رفتم تو سند باکس دیدم خالیه . حرصم گرفت جوری تنظیم کرده بود که مسیجایی که میده سیو نشه .

 

دوباره رفتم اینباکس . یه اس ام اس از پریا ... یکی جدید پیدا شد خدایااااااااااا

 

نوشته بود : جیگر من که کلاس زبان دارم می دونی که نمی تونم بیام . ولی برای دوشنبه 5 به بعد می تونم .

 

وای امروز که دوشنبه بود . خدایااااا . من اخر سر دق می کنم پسره ی لش حتما رفته حموم خودشو واسه پریا جونش خوشگل کنه .

 

با عصبانیت رفتم سراغ مسیجای بعدی : عسل یا همون ارسلان خان خودمون نوشته بود . مرسی از اس ام اس قشنگت قربونت برم منم همین طور عشقم ...

 

دیگه حرصم گرفت حالم داشت بهم می خورد یعنی این همه رقیب داشتم من ؟ پس این ترفندشه با همه این جورریه من خرو بگو که فکر می کردم دوستم داره . زهی خیال باطل ندا خانم زهی !!

 

رفتم تو فون بوک از همه اش اسم دختر تک و توک پسر اسم منو نوشته بود ندا خانوم . اااا پس منم خانوم بودم . خوب اون وقت چه فرقی بین من و خانوم بهاره ؟ ای لعنت بهت ...

 

نمی دونم چرا مخ خر من اون موقع آدم نشد . نمی دونم چرا افسون چشماش شدم و سکوت کردم نمی دونم چرا جلوی کوبش قلبم رو نگرفتم و نمی دونمای دیگه

 

علی در کمال تعجب تا شب هیچ جا نرفت نمی دونم چرا شاید اس داده و قرارو یهم زده ... بازم نمی دونم !!!

 

یک ماه بیشتر تا کنکورم نمونده بود . کلافه بودم درسام زیاد بود همه رو هم تلنبار کرده بودم .

 

تو این یک ماه خیلی علی رو ندیدم فقط همون اس ام اس بازی ها همچنان ادامه داشت ولی آخرش می زدم تو برجکش چون حسابی حالم رو گرفته بودم سر موضوع دوست دختراش !!

 

********

 

روز کنکور خیلی استرس داشتم شبش همه اش کابوس دیدم . با مامان و بابا راهی حوزه شدم .

 

یه کم هم اونحا حرص خوردم چون چپ دست بودم صندلی راست بهم داده بودن

 

خلاصه هر طوری بود کنکورو دادم و اومدم بیرون . فکر می کردم خیلی خوب دادم و آسون بوده . بابام چون خودش تحصیلکرده بود فکر می کرد من بهترین دانشگاه قبول شم .

 

تو ماشین داشتیم میومدیم خونه که رضا بهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم . ازم پرسید کنکورو چه طوری دادم و کلی امیدواری بهم داد که خوب میشی و موفق باشی و این حرفا ...

 

بعد از تماسش دلم گرفت که چرا علی اهمیتی نسبت به این موضوع نداد .

 

احساس خوبی داشتم بالاخره از شر اون همه کتاب جور و واجور راحت شدم البته دلم یه جوری بود . انگار تو دلم رخت می شستن .

 

بعد از کنکور آزاد علی رو دیدم . با خاله اومده بود خونه مون من که فکر می کردم خاله تنها میاد کلی به خودم رسیده بودم و یه دو بنده ی بنفش پوشیده بود با دامن کوتاه . دیدم که این اومد از حرصم مانتویی روی لباسم پوشیدم و رفتم نشستم . مامانم گفت این چیه پوشیدی ؟

 

- راحتم

 

مثل اینکه فهمید به خاطر اونه بعد از خوردن شربت آلبالوش گفت : خوب دیگه من برم با دوستم قرار دارم عصر میام دنبالت مامان

 

مامانم - خودم میارمش

 

- نه خاله خودم میام

 

موقع رفتن گفت : میدونم کنکورتو خوب دادی شرط می بندم دو رقمی میشی

 

- آره حتما

 

- من به تو شک ندارم

 

- اشتباه می کنی ...

 

- خوب سه رقمی که میشی خانومی

 

نگاهی بهش کردمو گفتم : فکر کنم قرار داری دیرت نشه

 

مثل اینکه خیلی بهش برخورد چون رفت و خداحافظی هم نکرد .

 

نمی دونم چرا ازش حرصم گرفته بود هنوز خیلی دوستش داشتم اما نمی دونم چرا نمی تونستم به خودم بقبولونم که دوستم داره . با وجود اوون همه عاشق و واله .

 

خلاصه رتبه ها اومد زیاد خوب نشده بودم ولی خوب چاره ای نبود . انتخاب واحد کردم و همه رو عمران زدم آخه من فقط عمران دوست داشتم .

 

نتایج اومد و من مهندسی عمران یکی از دانشگاه های غیرانتفاعی تهران قبول شدم . راضی بودم . خب خوب نخونده بودم که بخوام توقع نتیجه ی عالی داشته باشم .

 

نام نویسی کردیم . علی بهم اس ام اس داد و تبریک گفت . همون روزا کلاسای رانندگی ام هم تموم شد و دقیقا 4 مهر هم من گواهی نامه گرفتم .

 

با ماشین مامان این ور و اون ور می رفتم و حسابی خوش می گذلوندم . مامانم اوایل پراید داشت و بعدش ریو خرید پرایده رو نگه داشته بودن واسه من اما بعدش ریو رو فروختن چون تو پارکینگمون جا نداشتیم و بالاخره مامانه همون پراید رو دوباره صاحاب شد و ما رو بی ماشین کردن .

 

محیط دانشگاه جدید بود اما چیز خاصی نبود عین مدرسه فقط یه کم بزرگ تر واین که دختر و پسر با هم بودن و به نظرم خیلی هم پدیده ی شگرفی نبود جون من الاغ هنوز علی رو عاشقونه دوست داشتم .

 

تو دانشگاه با اکثر بچه های کلاس دوست شدم . داد می زد ترم اولی هستیم . موضوعی که خوشحالم می کرد این بود که ابروهامو برداشته بودم و کلی احساس خوبی می کردم .

 

لیلا هم برق آزاد قزوین قبول شد و راهی دیار غربت شد . دیگه کمتر باهاش در ارتباط بودم طفلی مهرداد یه پاش قزوین بود یه پاش تهران خلاصه لیلا و مهرداد عقد محضری کردن و با کلی پارتی بازی عموی لیلا اونو انتقال دادن تهران .

 

تو دانشگاه با دختری به نام مهناز آشنا شدم . دختر خوبی بود. احساس می کردم باهام رو راسته البته منم اینطوری بودم مثل خودم زیاد تو کف پسرا نبود و این خودش یه امتیاز محسوب می شد .

 

دوستی ما سرآغاز اتفاقای تازه ای شد ...

 

اواخر ترم اول بودم که عموی علی فوت کرد اون روز من خونه ی خاله مینا اینا رفتم چون حالش بد شده بود و احتیاج به مراقبت داشت و نتونست تو مراسم برادر شوهرش شرکت کنه . مامان و بابا عازم تشییع جنازه شدن و مامان با من تماس گرفت که از دانشگاه برم اونجا . صبحش امتحان داشتم برای همین تا ظهر خودمو رسوندم پیش مینا جون .

 

معده ی ضعیفی داشت و خیلی زود عصبی می شد این خبر هم عصبی اش کرده بود

 

به کمک قرصهای آرامبخش خوابش کردم و براش سوپ سبکی درست کردم .

 

حوصله ام سر رفت . تلویزیون رو روشن کردم . یه دی وی دی کنار دستگاه بود گذاشتم و مشغول دیدن شدم . فیلم اکشن مزخرفی بود که حوصله ام رو سر برد .

 

تلویزیون رو خاموش کردم و جزوه مو از تو کیفم درآوردم و مشغول مطالعه ی امتحان فردام شدم .

 

نمی دونم چقدر خوندم که صدای در اومد . علی بود نمی دونست من اونجام . وقتی کلیدو انداخت و منو دید از شوکه شدنش اینو فهمیدم .

 

از جام بلند شدم و سلامی کردم

 

- سلام ندا ... تو اینجا چیکار می کنی ؟

 

- اومدم پیش میناجون . حالش خوب نبود . علی تسلیت می گم ...

 

- خیلی گلی ... شرمنده کردی اومدم به مامان سر بزنم حالش چطوره ؟

 

- بهتره خوابیده

 

- الان همه از خاک دارن میرن رستوران نهار بخورن تو هم بیا بریم ...

 

- نه من پیش مینا جون می مونم ...

 

- جدا ؟

 

- شک داری ؟

 

کفش هاشو درآورد و وارد شد . رفت دستاشو شست و یه سر به مامانش زد انگاری قصد نداشت پاشه بره ...

 

به روی خودم نیاوردم . براش چای ریختم و آوردم . تو هال نشسته بود و داشت با گوشی اش ور می رفت چای رو که دید لبخندی زد و گفت : شرمنده کردی خانومی

 

- خواهش می کنم ...

 

سکوتی بینمون شکل گرفت تا اینکه گفت : امتحان داری فردا ؟

 

- اوهوم ...

 

- مزاحمت شدیم ... پس بذار برسونمت خونه راحت درس بخونی

 

- من راحتم علی

 

بعد از اینکه چایش رو خورد یه آخیشی گفت که گفتم : تو نمی خوای بری ؟

 

خندید و گفت : نمی دونستم حضورم آزارت می ده

 

اخمی کردم و گفتم : لوس نشو خودت می دونی منظورم این نبود . می گم خوب بهتره تو مراسم باشی

 

لباشو ورچید و گفت : نمی خوام برم زوره ؟

 

منم دستامو بغل کردمو گفتم : معلومه که زوره ... چون اگه نری مجبورم برات غذا درست کنم ...

 

- آهان پس بگو تنبل خانوم ... حالا که اینطور شد می مونم ببینم چی درست می کنی ...

 

با لحن اطمینان بخشی گفتم : عزیزم به توانایی های من شک نکن .. .

 

وارد آشپزخونه شدم و نگاهی تو یخچال کردم ساعت تازه 12 بود وفت داشتم . دیدم سریع ترین چیز ماکارونیه . دست به کار شدم .

 

مایه ی ماکارونی رو درست می کرد که صدای گوشی ام اومد .

 

رفتم تو هال دیدم علی رو کاناپه دراز کشیده داره تلویزیون میبینه

 

نگاهی به گوشی ام انداختم مزاحم همیشگی بود . چند وقتی بود یکی بهم زنگ می زد می دونست هم اشتباهه اما ول کن نبود . اس ام اسای جورواجور می فرستاد منم دیگه جوابش رو نمی دادم . ریجکت کردم که علی گفت : کی بود ؟

 

چه پررو واسه من سوال جواب هم می کنه

 

گفتم : هیچ کی ...

 

- آهان

 

می خواستم بگم چه طور این همه خاطرخواهات بهت زنگ می زنن ما هیچ حقی نداریم بپرسیم که کین اما حالا واسه یه تماس اینقدر فضولی می کنی ؟

 

چند بار دیگه هم زنگ زد اما من ریجکت کردم . تو آشپزخونه رفتم . غذارو گذاشتم دم بکشه . داشتم سالاد درست می کردم که اومد تو ...

 

دستشو به سمت ظرف سالاد برد و گفت : اجازه هست

 

هنوز حرفی نزده بودم تکه ای خیار برداشت و به دهان برد .

 

گفتم : تو که کار خودتو می کنی چرا می پرسی ؟

 

جدی گفت : ندا این کیه زنگ می زنه

 

با لحنی موذی گفتم : دوست پسرمه !!

 

رگه های خشمو تو چشماش می دیدم گفت : جدی پرسیدم

 

- منم جدی گفتم ... چیه به من نمیاد بی اف داشته باشم ؟

 

- ندااااااااااااااااااا

 

- خوب بابا مزاحمه

 

- خدایی ؟

 

- شک داری ؟ - شمارشو بده سه سوت نسخه شو می پیچم .

 

- بی خیال ارزششو نداره .

 

- یعنی چی ندا ؟ کیه که به خودش اجازه میده به تو زنگ بزنه

 

ته دلم ضعف رفت از اینکه اینقدر به خاطرم غیرتی شده بود . داشتم ذوق مرگیده می شدم . سالاد رو درست کردم هنوز تو آشپزخونه نشسته بود و داشت نگاه می کرد

 

با خنده بهش گفتم : گل پسر بیکار نشین برو یخ از تو فریزر دربیار ... تو نوشابه بریزم ...

 

با سستی بلند شد و یخو درآورد و در حالی که می انداخت تو پارچ گفت : نوشابه نخور زیاد ندا ... خیلی ضرر داره ...

 

- بی خیال علی مگه چقدر می خوایم عمر کنیم بذار لذت ببریم بابا

 

هیچی نگفت . باز از اون هشدارای پیرمردونه داد .

 

سوپ مینا جونو هم ریختم و میزو چیدم ماکارونی هم کشیدم و خاله رو صدا کردم . می گفت دردش بهتره اما می خواد بخوابه منم اصرار کردم که بیاد سوپشو بخوره و بعد بخوابه معده اش خالی نباشه .

 

دیدم حوصله نداره . سینی رو برداشتم و ظرف سوپو توش گذاشتم و با لیموترش و آب و یه کم نون براش بردم .

 

نشستم تا غذاشو بخوره

 

- قربون دستت خوشگلم خیلی خوشمزه شده

 

- خواهش می کنم نوش جون

 

خلاصه خاله خوابید و من هم رفتم تو آشپزخونه ...

 

علی پشت میز نشسته بود اما هیچی نخورده بود .

 

- ااا چرا نخوردی سرد شد

 

- صبر کردم بیای

 

- ای بابا شرمنده کردی

 

خوشبختانه سرد نشده بود . براش کشیدم و مشغول خوردن شدیم .

 

غذا که تموم شد گفت : یه بشقاب دیگه هم بکش .

 

نصف غذام تو بشقاب مونده بود . علی ظرفمو کشید جلوش و با قاشق چنگال خودم همه و خورد باورم نمی شد علی با اون وسواس غذای دهنی منو بخوره .

 

با دهن پر گفت : یعنی آشپزی ات بیست بیسته ...

 

- نوش جووونت ...

 

از اون اصرار که ظرفا رو بشورم ازمن انکار

 

خلاصه ظرفا رو اون شست . نشسته بود رو تاپ کنار دستش و می گفتم : البته خوبه از این کارا کنی پس فردا زن می گیری ز-ذ میشی اون وقت به کارت میاد ...

 

اخمی کرد و گفت : دست شما درد نکنه ندا خانوم

 

- مگه دروغ می گم

 

- نه شما بگین حالا ... هر چی می خوای بگو اشکالی نداره

 

رضا زنگ زد و گفت هم دارن می زن خونه ی عمو ی علی که یه مراسم هم اونجاس برای دیدار صاحب عزا و کلی شاکی که کجایی و این حرفا اونم گفت میاد حالا ...

 

تو هال نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم به من گفت : ندا تو الان چه احساسی داری دانشگاه قبول شدی ؟

 

- خوب خیلی حس قشنگه که چیزی یاد بگیری و علمت زیاد شه

 

- من که هیچ علاقه ای به تحصیلات ندارم . که چی بشه ؟

 

- یعنی چی ؟

 

- من الان دیپلم هنرستان دارم . دانشگاه هم نرفتم اما تو کارم موفقم . پسر همین عموم هم تو کار خودمه اما با تحصیلات پزشکی پس نتیجه می گیریم که فرقی نداره چقدر تحصیل کرده باشی ...

 

حرفش تو ذوقم خورد گفتم : قبول ندارم حرفتو . تحصیلات سطح فکر آدمو می بره بالا و تو پیشرفت کار موثره حالا تو کار تو این طور نبوده . اگه همکار تو پسر عموی دکترته دلیل بر این نمیشه که تحصیلات ارزش نداره . اون باید کار مناسب با رشته اش انتخاب کنه ...

 

- دختر خوب فکر می کنی کار ریخته ؟ خود تو الان فارق التحصیل بشی فکر می کنی در همه ی شرکتا و موسسات بازه که بپذیرنت ؟ نه خانوم من !!

 

- من نمی گم کار هست من درس نمی خونم که کار پیدا کنم می خوام چیزی یاد بگیرم می خوام مفید باشم . می خوام سطح علمی ام بره بالا ...

 

- ندا جون با همه ی احترامی که برات قایلم اینا همه شعاره تو الان ترم اولی جو دانشگاه گرفتت اینا رو می گی پس فردا وارد بازار کار شدی بهت می گم ...

 

حوصله نداشتم بیشتر از این باهاش بحث کنم برای همین قضیه منتفی شد و منم پا شدم و رفتم اتاق خاله

 

بیدارش کردم و گفت بهتره و بلند شد و اومد تو هال . با دیدن علی تعجب کرد . علی هم توضیح داد که خواسته من تنها نباشم می خواستم بگم منت سر من نذار آقا !! خاله هم قدردانی کرد .

 

1 ساعت بعد با خاله آماده شدیم و علی من و خاله رو برد خونه ی عموش .

 

مینا چو.ن پیاده شد به علی گفتم بره به بابا بگه سوییچو بده من برم تو ماشین آخه لباسام مشکی نبود ضایع بود اونم گفت حالا تو ماشین هستیم دیگه تا سیما جون این بیان ...

 

منم که البته از خدام بود قبول کردم .

 

خدایی قیافه اش اصلا شبیه کسایی نبود که عموشونو از دست دادن .

 

گفتم : علی تو ناراحتی که عموت فوت کرده ؟

 

- ندا جوک گفتی ؟ خوب معلومه که ناراختم باید آفتاب بالانس بزنم ؟

 

- آخه اصلا قیافت شبیه آدمای غصه دار نیس ...

 

حرفی نزد ..

 

گفتم : علی به نظرت آدم احساسی هستی ؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها