داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خاطره انگیز  « عیدی و جلسه سری »

آقام حقوقش را گرفته بود و ريخته بود جلوش و زل زده بود به بسته هاي پول . مامان هم نشسته بود و پولها را تماشا مي كرد، بالاخره مامان سكوت را شكست و گفت : اين پول به كجا ميرسه ؟ لباس عيد بخريم يا ميوه و شيريني ؟ يا عيدي بديم به بچه ها ؟

بابا گفت : اصلا اين عيدي گرفتن و عيدي دادن هم شده دردسرها

مامان گفت : نمي دونم كي اين رسم رو گذاشت ؟ كاشكي ور مي افتاد

دل من و خواهرم ريخت . من گفتم : عيدي دادن كه بد نيست به هر كس عيدي بدهي اونم به ما عيدي مي ده ، چه فرقي مي كنه ؟

آقام گفت : اختيار دارين ! اولا كه بايد

تعداد بچه ها مساوي باشه كه نيست . حالا تو هرچي بچه زيادي بده ، تو عيد شگون داره . دومأ ، نيست آخه بچه ها عيديشون رو بر مي گردوند به جيب باباهاشون ! از جيب ما رفت ،كه رفت .بايد كاري كرد

 

دو هفته به عيد مانده بود كه آقام تصميم گرفت از شر عيدي دادن و عيدي گرفتن خلاص شود . جلسه اي گرفت و بزرگان خانواده را جمع كرد و چه جلسه اي شد . جلسه اي پشت دردهاي بسته

 

يكبار كه بابام بيرون آمد ، زهره گفت : خودتون كه بچه بوديد عيدي هاتون را گرفتين حالا كه نوبت ما شده ، ميگين عيدي بي عيدي ؟

 

آقام گفت : بله عيدي مي گيرفتيم ، ولي هنوز از در خونه صاحبخونه بيرون نيامده بوديم كه بابامون گوشمون را مي گرفت و عيدي ها از جيبمون در مي آورد و مي گذاشت تو جيب خودش .

 

آي آي آي آي بچه ها هم بچه هاي قديم

 

جلسه كه تمام شد ، همه خوشحال و خندان بيرون آمدند ، اونهايي هم كه از ما دفاع كرده بودند ، دفاعشان بي نتيجه ماند

 

نمي شد دست رو دست گذاشت تا بزرگترها هر كاري دلشان مي خواهد بكنند . دور از چشم آقام و مامانم با خواهرم يك تصميم اساسي گرفتيم و با بچه هاي فاميل هم حرف زديم . مي خواستيم با يك اقدام دسته جمعي جلوي سنت شكني بزرگترها را بگيريم

 

بالاخره عيد آمد و سال تحويل شد . رفتيم خانه عمه بزرگ . شوهر عمه ام خوشحال بود از اينكه قرار نبود دست تو جيبش بكند

 

موقع برگشتن شد . دلمان تاپ تاپ مي زد . اگر امسال دست روي دست مي گذاشتيم ، سالهاي ديگر نمي شد كاري كرد

 

رسيديم دم در پسرعمه ام جلو آمد و گفت : صبر كنيد . دست كرد تو جيبش و دو تا صد توماني نو در آورد و يكي را به من داد و يكي را به زهره داد و گفت : اين عيدتون ، اگر كمه ببخشيد

 

من و زهره الكي تعارف كرديم . او گفت : عيدي براي شگونشه ، نبايد سنتها را شكست ، قديما يه جيزي مي دونستن كه عيدي مي دادن

 

بزرگترها ماتشان برده بود و هيچي نگفتند .

 

روز بعد نوبت عمه اينا بود كه به خانه ما بيايند

 

متوجه شديم كه حميد ديروز كتك مفصلي نوش جان كرده . ولي ما سر حرفمان بوديم

 

موقع رفتنشان ، رفتم جلو و يك دويست توماني نو در آوردم تا به حميد بدهم . آقام دستم را كشيد و بعد از توي جيبش يك دويست توماني در آورد و به حميد داد

 

شوهر عمه ام گفت : قرار ما اين نبود

 

آقام گفت : بعضي وقتها حق با بچه هاست ، سنت خوبيه ، از بين نره بهتره ، يه لبخند هم يك لبخند ، براي شگون

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها