داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خاطره انگیز بابا لنگ دراز  « فوری جواب دهید »

فوري جواب دهید.

 

جناب بابا لنگ دراز

 

آقاي عزیز!نامه اي از خانم لیپت واصل شد.ایشان اظهار امیدواري کرده اند طرز رفتارم بهتر شده و تحصیلاتم پیشرفت

 

کرده باشد.و چون احتمالا من براي تعطیلات تابستان جایی را ندارم اجازه داده اند تا شروع مجدد دانشکده به

 

پرورشگاه برگردم و در مقابل هزینه ي اقامت و خوراکم کار کنم.

 

من از پرورشگاه جان گریر متنفرم.

 

ترجیح می دهم بمیرم ولی به آنجا برنگردم.

 

جروشاي بسیار صادق شما

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

)جودي در کلاس فرانسه است و این نامه را با مخلوطی از جمله هاي فرانسه و انگیلسی نوشته است(

چون تا حالا در عمرم ییلاق نبوده ام از برگشتن به پرورشگاه جان گریر و ظرف شویی متنفرم.این خطر وجود دارد که

 

اگر دوباره به آن جا برگردم اتفاق ناجوري بیفتد.چون من اعتقادم را به فروتنی سابق از دست داده ام و می ترسم که

 

یک وقت همه ي فنجان ها و نعلبکی هاي پرورشگاه را خرد و خاکشیر کنم.

 

مرا به خاطر کوتاهی نامه عفو کنید.اخبار تازه را نمی توانم براي تان بنویسم،چون الان در کلاس فرانسه هستم و استاد

 

می خواهد فوري مرا صدا کند.

 

صدا کرد!خداحافظ.

 

دوستدار همیشگی شما،جودي

 

30 مه

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

شما تا حالا محوطه ي دانشکده را دیده اید؟(این صنعت تجاهل العارف است.ناراحت نشوید)در ماه مه مثل بهشت می

 

ماند.تمام بوته هاسرتاسر گل داده اند و درخت ها بسیار زیبا هستند و تازه سبز شده اند.حتی صنوبر هاي قدیمی به نظر

 

تر و تازه می آیند.چمن ها را جا به جا گل هاي زردقاصد و صدها دختر در لباس آبی،سفید،صورتی تزیین کرده اند.همه

 

خوشحال و آسوده خاطرندچون تعطیلات نزدیک است و از شوق آن هیچکس به امتحان ها اهمیت نمیدهد و من

 

باباجون از همه خوشحال ترم!چون دیگر در پرورشگاه نیستم.پرستار بچه یا ماشین نویس و کتابدار هم نیستم.البته می

 

دانید که اگر شما نبودید حتما بودم.

 

من از بابت همه ي بدي هاي گذشته ام معذرت میخواهم.

 

از این که به خانم لیپت گستاخی کردم معذرت میخواهم.

 

از این که به فردي پرکین سیلی زدم معذرت میخواهم.

 

از این که شکر دان را پر از نمک کردم معذرت میخواهم.

 

از این که پشت سر اعضاي هیئت امنا شکلک درآوردم معذرت میخواهم.

 

دیگر میخواهم با همه خوب و مهربان و خوش اخلاق باشم چون خیلی خوشحال و خوشبختم.در این تابستان هم شروع

 

میکنم می نویسم و می نویسم و می نویسم تا نویسنده ي بزرگی بشوم.این جایگاه والایی نیست؟آه من کم کم دارم

 

شخصیت زیبا و قوي خودم را می سازم.

 

همه همین کار را می توانند بکنند.من با این نظریه که بدبختی و غم و ناامیدي قواي اخلاقی آدم را میسازد مخالفم.آدم

 

هایی خوشبخت هستند که وجودشان سرشار از مهر و محبت است.من اعتقادي به افراد بیزار از مردم و مردم

 

گریز(کلمه ي قشنگی است.تازه یاد گرفته ام)ندارم.بابا جون شما که مردم گریز نیستید نه؟

 

داشتم از محوطه ي دانشکده براي تان میگفتم.کاش شما سري به این جا می زدید تا گشتی این اطراف بزنیم و بهتان

 

بگویم:این جا کتاب خانه است.این جا موتورخانه گازي است.ساختمان سبک گوتیک طرف چپ شما سالن ورزش

 

است.ساختمان کناري اش که به سبک معماري رومی هاست بهداري جدید است.

 

من خیلی خوب میتوانم راهنماي بازدید کننده ها باشم و همه چیز را بهشان نشان بدهم.یک عمر در پرورشگاه این کار

 

را میکردم.امروز هم تمام روز مشغول این کار بودم.باور کنید راست می گویم.

 

سورپرایزززززززززززززززز

 

لاك ویلو

 

12 ژوئیه

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

منشی شما چه طوري قضیه ي لاك ویلو را فهمیده؟(این سوال تجاهل العارف نیست،من واقعا میخواهم بدانم)براي اینکه

 

گوش کنید:

 

این مزرعه قبلا مال آقاي جرویس پندلتون بوده اما او آن را به خانم سمپل که دایه ي او بوده بخشیده.تا حالا همچین

 

اتفاق تصادفی بامزه اي شنیده بودید؟

 

هنوز که هنوز است خانم سمپل یه اقاي پندلتون می گوید آقا جروي و تعریف میکند که قبلا چه بچه ي شیرینی بوده.او

 

هنوز هم یک دسته از موهاي دوران بچگی آقاي پندلتون را در یک قوطی دارد.این موها سرخ است یا حداقل به سرخی

 

میزند!

 

از وقتی فهمیده من آقاي پندلتون را می شناسم اجر و قربم پیشش خیلی زیاد شده.در لاك ویلو بهترین معرف افراد

 

آشنا بودن با یکی از افراد خانواده ي پندلتون است.آقاي پندلتون گل سرسبد این خانواده است و خوشبختانه باید

 

بگویم جولیا از شاخه هاي سطح پایین تر آن است!

 

این جا روز به روز بیشتر به من خوش میگذرد.دیروز سوار گاري شدم.در مزرعه سه تا خوك بزرگ و نه تا بچه خوك

 

داریم.باید باشید و ببینید چه قدر می خورند خب خوك اند دیگر!

 

یک عالم هم جوجه و مرغابی و بوقلمون و مرغ شاخ دار داریم.واقعا اگر آدم بتواند در ییلاق زندگی کند در شهر ماندن

 

حماقت است.جمع کردن تخم مرغ ها وظیفه من است.دیروز وقتی داشتم در انباري بالاي طویله سینه خیز سراغ تخم

 

مرغ هاي لانه اي میرفتم از روي تیر چوبی افتادم.وقتی با زانوي زخمی وارد خانه شدم خانم سمپل با عصاره ي ملج روي

 

زخمم را بست.تمام مدت هم زیر لب میگفت:اي اي!انگار همین دیروز بود که آقاي جروي هم از روي همین تیرك

 

افتاد و همین زانویش زخم شد!

 

منظره هاي این دور و بر واقعا قشنگ است.آدم از دیدن دره،رودخانه،تپه هاي پردار و درخت و یک کوه بلند آبی که

 

کمی آن طرف تر است خیلی کیف میکند.

 

در هفته دو روز کره گیري داریم؛خامه را در خانه ي بهاره اي که از سنگ ساخته شده و جوي آبی از زیرش رد میشود

 

نگه میداریم.بعضی از کشاورز هاي اطراف چرخ خامه گیري دارند ولی ما به روش هاي جدید اهمیت نمی دهیم.شاید

 

خامه گیري توي تابه کمی سخت تر باشد ولی ارزان تر است.

 

این جا 6 گوساله داریم که براي همه شان اسم گذاشته ام:

 

1- سیلویا چون در جنگل به دنیا آمده.

 

2- لزبیا که از عنوان اشعار کاتالوس انتخاب کردم.

 

3- سالی

 

4- جولیا که حیوان خال خالی مزخرفی است

 

5- جودي که هم اسم خودم است.

 

6- بابا لنگ دراز.ناراحت که نمیشوید بابا جون نه؟خیلی حیوان جالبی است.شکلش مثل همانی است که کشیده ام؛می

 

بینید که اسمش چقدر بهش می آید(یه گوساله با پاهاي هم قد زرافه کشیده(

 

من هنوز وقت نکرده ام رمان جاویدان خودم را شروع کنم.زندگی در ییلاق خیلی وقتم را میگیرد.

 

ارادتمند همیشگی،جودي

 

بعدالتحریر( 1):من یاد گرفته ام دونات بپزم.

 

بعدالتحریر( 2):اگر یک وقت خواستید جوجه کشی کنید پیشنهاد میکنم نژاد باف اورپنگتون را انتخاب کنید.این نژاد

 

پرهاي خارخاري ندارد.

 

بعدالتحریر( 3):کاش میتوانستم یک تابه از کره اي را که دیروز گرفتم برایتان بفرستم.کارگر لبنیاتی خوبی شده ام.

 

بعدالتحریر( 4):این عکس دوشیزه جودي جروشا ابوت نویسنده ي بزرگ آینده است که دارد گاو میچراند.(خودش رو

 

کشیده با اون گوساله ها(

 

یک شنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

گوش کنید ببینید اینی که میگویم برایتان جالب نیست؟دیروز بعدازظهر شروع کردم که برایتان نامه بنویسم و همین

 

که نوشتم بابا لنگ دراز عزیز یادم افتاد قول داده ام براي شام کمی تمشک بچینم.براي همین کاغذ را روي میز گذاشتم

 

و رفتم سراغ تمشک چیدن و امروز وقتی برگشتم فکر میکنید چی روي وسط صفحه ي کاغذ من نشسته بود؟یک بابا

 

لنگ دراز واقعی!

 

من هم یک لنگ آن را خیلی آرام گرفتم و برداشتم از پنجره بیرون انداختم.اگر دنیا را به من بدهند حاضر نیستم حتی

 

به یکی از آنها صدمه بزنم.چون این پشه ها همیشه ما به یاد شدما می اندازند.

 

امروز صبح اسب گاري را بستیم و به کلیسا رفتیم.کلیسا ساختمان نقلی تر و تمیز و سفیدي است که با یک مناره و سه

 

ستون سبک دوریک(یا شاید هم سبک ایونیایی من همیشه اینها را باهم قاطی میکنم)درجلو.

 

موعظه ي خواب آور خوبی بود و همه با بادبزن هاي برگ خرما خود را باد می زدند و توي چرت بودند.به غیر از صدا

 

ي کشیش صداي وز وز ملخ ها هم از بیرون شنیده میشد.وقتی بیدار شدم متوجه شدم سرپا ایستاده ام و سرود

 

میخوانم.بعدش از اینکه وعظ را نشنیده بودم تاسف خوردم.

 

دلم میخواست بیشتر با خصوصیات روحی کسی که این سرود مذهبی را انتخاب کرده آشنا میشدم:

 

بیایید و تمام سرگرمی ها و بازي هاي دنیوي را رها کنید

 

و در شادمانی هاي آسمانی به من بپیوندید

 

و گرنه یار عزیز خداحافظ براي همیشه

 

میروم تا تو در قعر جهنم فرو روي!

 

من فهمیده امکه بحث کردن درباره ي مذهب با خانواده ي سمپل بی خطر نیست.خداي آنها(که آن را آکبند از اجداد

 

پیوریتن و دور خود به ارث برده اند)تنگ نظر،بی منطق،ظالم،پست،کینه توز و متحجر است(نمنه؟)شکر خدا که من

 

هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.من آزادم که خداي خودم را آن طور که آرزو دارم تصور کنم.خداي من

 

مهربان،دلسئز،خلاق،بخشنده، فهمیده و شوخ طبع است.

 

من خانواده ي سمپل را خیلی دوست دارم.اعمال آنها بهتر از عقایدشان است.آنها بهتر از خداي خودشان هستند.به

 

خودشان هم همین را گفتم و خیلی از حرف هایم مضطرب شدند.فکر میکنند من کفر میگویم من هم فکر میکنم آنها

 

کفر میگویند.ما مذهب را از صحبت هایمان حذف کرده ایم.

 

الان بعد از ظهر یک شنبه است.آماساي(مرد خدمتکار)با کروات بنفش،دستکش هاي تیماجی زرد روشن،صورت اصلاح

 

شده و قرمز،با کاري(دختر خدمتکار)که کلاهی بزرگ و مزین به گل هاي سرخ و لباس ململ آبی و موهایی-تا جایی که

 

میشد-پیچیده شده داشت،باهم رفتند.آماساي از صبح تا ظهر درشکه را می شست و کاري هم به کلیسا نیامد تا ظاهرا

 

ناهار بپزد ولی در حقیقت می خواست لباسش را اتو بزند.تا دو دقیقه دیگر که این نامه تمام میشود(آره جون عمت)من

 

مشغول خواندن کتابی میشوم که در زیر شیروانی پیدایش کرده ام.اسم کتاب تعقیب است و در صفحه اول آن با خط

 

خرچنگ قورباغه ي بامزه و بچگانه اي نوشته شده:

 

جرویس پندلتون

 

اگر این کتاب را دیدید که ول می گردد بزنید توي گوشش و بفرستیدش خانه.

 

وقتی اقاي پندلتون یازده سالش بوده بعد از یک بیماري تابستان این جا بوده و این کتاب را هم اینجا گذاشته است.اما

 

ظاهرا آن را خوب خوانده چون جاي چرك انگشت هاي یک بچه همه جاي کتاب هست.چیزهاي دیگر زیر شیروانی

 

یک چرخ آبی،یک فرفره و یک تیر و کمان است.خانم سمپل آنقدر یک سره راجع بع آقاي جروي حرف میزند که من

 

دارد باورم میشود او هنوز هم یک بچه ي مامانی و کثیف با موهایی ژولیده است نه مثل آقاي پندلتون که آدم گنده اي

 

است که کلاه ابریشمی به سر میگذارد و عصا به دست میگیرد بچه اي که با تق تق و سرو صداي وحشتناك از پله بالا

 

میرود و درها را باز میگذارد و همه اش شیرینی می خواهد(و آنطور که من خانم سمپل را شناخته ام هربار به او شیرینی

 

می دهد).ظاهرا جروي بچه اي ماجراجو،شجاع و راستگو بوده.اما وقتی فکر میکنم او از خانواده ي پندلتون است

 

افسوس میخورم.او شایستگی بیشتري دارد.

 

از فردا یک ماشین بخار و سه کارگر دیگر می آیند تا خرمن بکوبیم.

 

متاسفم که بگویم باترکاپ(گاو خال خالی یک شاخ،مادر لزبیا)کار شرم آوري کرده.جمعه شب به باغ میوه رفته و آن

 

قدر سیب هاي پاي درخت ها را خورده که مست شده.دو روزي هم سیاه مست بوده.باورکنید راست میگویم.تا حالا یک

 

همچین افتضاحی شنیده بودید؟

 

دوستدار یتیم و همیشگی شما جودي ابوت

 

15 سپتامبر

 

بابا جون

 

دیروز خودم را با قپان آرد کشی دکان بقالی در کامرز کشیدم،وزنم چهارکیلو زیاد شده.لاك ویلو را به عنوان آسایشگاه

 

تندرستی به شما توصیه میکنم.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها