داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « بازگشت چوپان بخش ششم»

وقتی کلاغ ماجرای بوق زدن و کتک خوردن گرگ ها را به گرگ سیاه رساند؛ گرگ سیاه اول باور نکرد.

چون از یک طرف بعضی وقت ها حرف های کلاغ درست از کار در نمی آمد و از طرف دیگر دلش

نمی خواست باور کند. تا اینکه سر و کله گرگ های کتک خورده، پیدا شد و ماجرا را از زبان خودشان شنید و

به چشم خود، ذلت و خفت دوستانش را دید. گرگ سیاه زوزه ای بلند از ته دل کشید و رو به گرگ ها کرد و

گفت:

- به اینکه غافل گیر شدید؛ ایرادی نیست. اما از اینکه از یه بز فریب خوردید؛ براتون متاسفم.

گرگ قهوه ای جواب داد:

- در عمرم این قدر نترسیده بودم.

 

گرگ خاکستری نیز ادامه داد:

 

- اون بوقی که در گوش ما زد، در گوش تو ام می زد عقل از سرت می پرید!!!

 

- نگرفتید چی گفتم ... از سگ می خوردید. بهتر از این بود که از بز بخورید!!

 

- بوق زده شده و ما غافلگیر شدیم!!! چه فرقی می کنه که بز بوق بزنه یا چوپان ... بعدشم. اون بزی که

 

من دیدم. بز نبود. شیر بز بود!!

 

- شیر موز شنیده بودیم اما شیر بز نه!!! اینا همه توجیهِ.... غیر قابل تحمله. همین فردا می زنیم به گله و فقط

 

اون بزه رو شکار می کنیم تا حداقل آبرومون رو بخریم.

 

- بز رو رها کن، بچسب به بوق. مشکل ما بوقه، نه بز.

 

گرگ قهوه ای با عصبانیت وسط بحث پرید و به گرگ خاکستری نگاهی کرد و گفت:

 

- چرا حرف مفت می زنی. اگه بز نبود که بوقی زده نمی شد.

 

- نمی فهمه ... حالیش نیست!

 

گرگ خاکستری با آبرو هایی درهم رفته از شدت درد، جواب داد:

 

- تا کتک نخوری. نمی فهمی چی می گم ... ما تو راه، از بز کتک نخوردیم. از آدما کتک خوردیم.

 

- خوب چه ربطی به بوق داره؟

 

- واقعاً نمی فهمی؟

 

گرگ سیاه نیز در حمایت از گرگ قهوه ای گفت:

 

- راست می گه. چه ربطی داره؟

 

- ربطش اینه که من فردا نمیام. تا هم شما ربطش رو بفهمید. هم من یه فکر اساسی کنم.

 

- ربطش اینه که ترسیدی!

 

جر و بحث گرگ قهوه ای و خاکستری بالا گرفت. گرگ سیاه نیز از جایش بلند شد و به دهنه غار رفت و در

 

حالی که خارج می شد؛ گفت:

 

- گرگ زرد رو خبر کن فردا بیاد جای این ترسو رو بگیره!!!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها