داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود یک بخش ششم

پورنگ هم سلامی کرد و بعد از حال و احوالپرسی کل ماجراهایی را که از زمان آشنا شدنش با باریان و دیگر دوستانش برایش رخ داده بود را برای شاهزاده خانم تعریف کرد و شاهزاده خانم شانه بسر از همۀ دلاورها و آن مردان شجاع تشکر نمود و یک دفعه بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد که باریان با دلسوزی جلو رفت و گف ت : چرا گریه می کنید؟حالا که آزاد شدید و دیو هم کشته ش د ه؟ شاهزاده خانم شانه بسر گف ت : درست است که دیو سیاه کش ت ه شده ولی سرزمینم هنوز در دست شاهسوند جادوگر است و من که تبدیل به پرندۀ شانه بسر شده ام و نامزدم هم تبدیل به درخت افرا شده است و نگهبانان همراهم تبدیل به کلاغ شده اند به این همه بدبختی ام که فکر می کنم گریه ام میگیرد. در همین موقع باریان عاقل گفت : 

شاهزاده خانم نگران نباشید به یاری خدا برای همۀ اینها راه حلی پیدا می

 

کنیم و او را دلداری دا د . سپس شاهزاده خانم رو به وزیرش کرد و گف ت : لطفاً در قفس را باز کنید تا من هم آزاد

 

شوم. ولی باریان نگذاشت و با کمال ادب و احترام به شاهزاده خانم گف ت : اگر شما در قفس بمانید برای همۀ ما

 

بهتر است ، چون تا وقتی که در داخل قفس هستید آسیبی به شما نمی رسد ولی اگر بیرون بیایید شاید از ما عقب

 

بیفتید و ی ا احتمال دارد در جنگهایی که در پیش رو داریم کشته و یا زخمی شوید در ضمن پارت راهب دوست

 

ما، نمی تواند توسط جادویش طلسم شما را باطل کند ز ی را جادوی او در برابر طلسم شما بسیار ضعیف تر است و

 

به همین خاطر شما نمی توانید به عقاب و موجودات دیگر ی تبدیل شوید پس بهتر است برای حفظ جان خودتان

 

هم که شده مدت کوتاه دیگری طاقت بیاورید و در قفستان بمانید تا سرزمین شما را از دست دشمنتان آزاد کنیم

 

و شما هم ب ه حا لت او ل خود برگردید و آن وقت که به شکل ا و ل خود در آمدید هر کاری که دلتان خواست،

 

انجام دهید . آنگاه پورنگ و بقیه سخنان باریان را تأیید کردند و شاهزاده خانم شانه بسر هم متقاعد شد و قبول

 

کرد که تا آزادی سرزمینش در قفس بماند تا گزندی به او نرسد و پورنگ وزی ر و پارسۀ پیرمرد هم مسئو لیت

 

مواظبت از قفس طلایی و شاهزاده خانم را به عهده گرفتن د . باریان رو به بقیه کرد و گف ت : تمامی ثروت و دارایی

 

غار را جمع کرده و به اینجا بیاوری د . بعد از مدت کوتاهی کوهی از طلا و جواهرات جلوی باریان جمع شد و او آن

 

ثروت هنگفت را به صورت ک املاً عادلانه در بین دوستانش تقسیم کرد و هر کس سهم خود را برداشت و به

 

دستور باریان به راه افتادند و به سمت سرزمین کاست رفتند . وقتی که به نزدیکی های قصر چغالک رسیدند

 

پارت راهب به دستور باریان همه را به جز پورنگ و پارسۀ پیرمرد به صورت پشه ای درآور د . پورنگ و پارسه

 

کنار قفس شاهزاده خانم شانه بسر ماندند و بقیۀ آنها مخفیانه وارد قصر شدند و به خوابگاه ج ن ی که تاج و تخت

 

چغالک را تصاحب کرده بود رفتند که دیدند پادشاه جنیان خیلی آسوده در رختخواب چغالک خوابیده و خرناسه

 

می کشد آنها خود را به بالای سر او رساندند که یک د ف عه پارت راهب همه را به صورت اولشان برگردان د آنگاه

 

چغالک با گرزی که در دست داش ت ، تا خواست که جن را در خواب بکشد ناگهان او بیدار شد و بعد از کلی

 

التماس کردن گف ت : مرا نکشید من پادشاه جنیان هست م اگر به من رحم کرده و مرا آزاد کنید قول می دهم که

 

همۀ یارانم را به سرزمینم برگردانم . او رو به چغالک کرد و گف ت : سرزمین تو را آزاد می کنم و همسرت را که

 

تبدیل به سنگ شده دوباره به حالت ا و ل بر می گردانم و قول می دهم که هیچ وقت پا به سرزمین تو نگذار م .

 

باریان و چغالک با بقیه مشورت کردند و حرف های پادشاه جنیان را قبول کردند و پ ادشاه جنیان همسر چغالک

 

را که زنی ساده و مهربان بود به حالت ا و لش برگرداند . وقتی که همسر چغالک او را دید از خوشحالی گریه کرد

 

و او را درآغوش گرفت و از چغالک عذر خواهی کرد و گف ت : دیو سیاه خودش را به صورت پیرزنی در آورده بود

 

و مرا فریب داد و آنگاه که فهمید جا ی صدف گریان کجاست مرا تبدیل به سنگ کرد و دیگر نفهمیدم که چه

 

شد. چغالک هم کل ماجرای خودش را برای او تعریف کر د . وقتی که همسرش همه چیز را فهمید به دلاوران

 

خوش آمد گف ت و از آنها برای نجاتش بسیار تشکر کرد و چند نفر را فرستاد که پورنگ و پارسۀ پیرمرد و

 

شاهزاده خا نم شانه بسر را به داخل قصر بیاورن د . وقتی که همه در کنار هم در قصر حاضر شدند همسر چغالک به

 

خدمۀ قصر گف ت : که با بهترین غذاها از دوستانمان پذیرایی کنی د . پادشاه جنیان هم وقتی که فهمید دیو سیاه

 

مرده و کسانی که در اطرافش هستند بسیار نیرومند و شجاع و دلاورند کمی ت رسید و بنا بر قولی که داده بو د به

 

یارانش دستور داد به سرزمینشان برگردند و همۀ جنیان در یک چشم بر هم زدن از تمام سرزمین کوتوله ها

 

ناپدید شدند و پادشاه جنیان برای اینکه نشان دهد که پایبند به عهدی که بسته است می باشد تاجی از طلای

 

ناب که با گوهرهای فراوان تزی ی ن شده بود را به رسم هدیه بر سر چغالک نهاد و با او پیمان دوستی بست و به

 

چغالک پادشاه سرزمین کاست گفت : هر وقت به کمک من نیاز داشتی کافیست که یک نگین تاجت را بکنی و

 

در آتش بیاندازی تا من و لشکریانم به کمکت بیاییم ، بعد در کنار باریان آمد و در گوش او چیزهایی گ فت و

 

ناگهان ناپدید شد و به سرزمین خودش رف ت . دلاوران وقتی که کمی از خستگیشان برطرف شد و غذایی خوردند

 

و استراحت ی کردند چغالک آنها را صدا کرد و به هر کدام از آنها کیسه ای مروارید به رسم یادبود هدیه داد و

 

آنها هدایا را قبول کردند و از چغالک به خاطر دلاوریها و کمک هایش و از همسرش بابت پذیرایی گرمش تشکر

 

کردند. باریان قفس طلایی و شاهزاده خانم شانه بسر را به دست چغالک سپرد و گف ت : هر وقت که زمانش فرا

 

رسید پارت راهب را می فرستم که بیاید و شاهزاده خانم را به همراه قفسش بیاور د . چغالک هم قبول کرد و

 

گفت: به دیدۀ منت دوس ت من . سپس دلاوران از او و همسرش و از شاهزاده خانم شانه بسر خداحافظی کردن د .

 

چغالک چون دوباره مقام پادشاهیش را به دست آورده بود و حالا باید به کارهای سرزمینش سر و سامان می داد

 

باریان و دوستانش دیگ ر او ر ا با خود همراه نکردند و از قصر خارج شدن د . به فرمان باریا ن همۀ دلاوران به طرف

 

سرزمین هرمزستان حرکت کردند و پارت راهب همه را به صورت عقابی در آورد و بعد از مدت کوتاهی به

 

سرزمین هرمزستان رسیدند . وقتی که دلاوران به همراه باریان به سرزمین سپندار رسیدند و در نزدیکی های

 

قصرش بر زمین نشستند از زیبایی آنجا چشمهایشان خیر ه مانده بود ، آنها همانطورکه به اطراف نگاه میکردند و

 

محو زیبایی محیط جزیرۀ قشم شده بودن د پارت راهب وردی خواند و همه به صورت پشه ای در آمدند و به داخل

 

قصر رفتند و همه جای قصر را گشتند که یک دفعه چشمشان به عفریت بد طینت اقیانوسها افتاد که در حال

 

خوردن یک نوز اد بریان شدۀ انسان بو د . همه از دیدن آن صحنۀ دلخراش ب سیار ناراحت و خشمگین شدند و

 

پشت سر عفریت رفتند و پارت راهب با خواندن ورد ی همۀ دلاورا ن را دوباره به حالت اولشان برگرداند و باریان

 

سریع گفت : چماق عفریت را بک ش . سپس چماق شروع کرد به جنگیدن با عفری ت ، از طرفی گ وژک هم نیزه اش

 

را برداشت و به طرف عفریت پرتاب کرد که به چشم راست عفریت خورد و از پشت سرش بیرون آمد و عفریت

 

تبدیل به سنگ شد و روی زمین افتاد و چماق هم بدن سنگی عفریت را خورد کرد آنگاه عفریت هم دود شد و به

 

هوا رفت . با از بین رفتن عفری ت بد طینت اقیانوسه ا ، سرز مین سپندار به حالت اولش برگشت و دوباره شادی و

 

سرور و آهنگ شادمانی در بین ساکنین جزیر ه قشم به صدا درآمد و سپندار هم قدرت پادشاهیش را به دست

 

آورد و بر تخت سلطنت نشس ت . آنگاه او سلطان موشها را صدا کر د . بلافاصله موشی کوچ ک جلو آمد و تعظیم

 

نمود و با احترام به سپ ن دار گفت : پادشاه من ، با من چه امری داشتید؟ سپندار هم گف ت : دیو سیاه دوپسرم، انوش

 

و اشکیدا و تنها دخترم دلفریب زیبایم ر ا تبدیل به موش کرده بو د . آیا تو می دانی آنها کجا هستند؟ فرمانروای

 

موشها گفت : بله قربان، وقتی که دیو سیاه فرزندان شما ر ا تبدیل به مو ش کرد و داخل فاضلاب قصر انداخت من

 

آنها را به نزد خو د م بردم و از آنها پذیرایی کردم و به آنها امید دادم و گفتم که یک روز شما بر می گردید و از

 

دیو سیاه و عفریت ظالم اقیانوس ها انتقام میگیری د و آنها را دوباره به شکل اولشان باز می گردانی د اگر چند لحظه

 

صبر کنید هر س ۀ آنها را به حضورتان می آور م . سپس فرمانروای موشها به همراهانش گف ت : آنها را به داخل قصر

 

بیاورید و بعد از مدت کوتاهی هر سه موش به حضور سپندار پادشاه آمدند و پارت راهب به سپندار گف ت : دوست

 

عزیزم، انگشت اشارۀ خود را کمی ببر و یک تار مویت را به خون دستت آغشته ک ن و آن را بر روی سر فرزندانت

 

بکش تا هر سه به حالت اولشان برگردن د . وقتی که سپندار چنین کرد طلسم دیو سیاه باطل شد و فرزندانش به

 

حالت او ل خود برگشتن د . او هنگامیکه که فرزندا نش را صحیح و سالم دید از خوشحالی آنها را در آغوش گرف ت .

 

چون که از پسر کوچک ش اشکید ا کمی دلخ و ر بود، رو به او کرد و پرسی د : چرا فریب دیو سیاه را خوردی؟ پسرش

 

در جواب گف ت : پدر عزیزم، دیو سیاه خود را به صورت دختری زیبا در آورده بود و من را فریب داد و من از روی

 

نادانی فریب آن دختر زیبا را خوردم و جای لوازم جادویی شما را به او نشان دادم که او یک دفعه مر ا تبدیل به

 

موش کرد و در فاضلاب قصر انداخت و چند لحظۀ بعد دیدم که براد ر بزرگم انوش و خواهرم دلفریب هم تبدیل

 

به موش ش د ه اند و در کنارم هستن د ، ما غمگین و ناراحت بودی م که سلطان موشها به کمکمان آمد و ما را دلداری

 

داد. من از این که فریب زیبایی یک زن را خورده بو د م بسیار پشیمان شدم و حالا از روی شم ا و مردم سرزمین م

 

شرمسارم پدر عزیز هر چه که در حق م حکم کنید من اطاعت می کنم و هر بلایی که می خواهید بر سرم بیاورید،

 

من حرفی نمی زنم چون مرتکب اشتباه بزرگی شده ا م . در همین لحظه بغضش ترکید و از گونه های ش سیل اشک

 

جاری شد و س پندار پادشاه مهربانانه آرام به سمت اشکیدا رفت و او را در آغوش گرفت و بوسید و گف ت : حالا که

 

پی به اشتباهت برده ای تو را م ی بخشم ولی از این به بعد حواست را جمع کن و یادت باشد که فریب ظاهر هیچ

 

کس و هیچ چیزی را نخوری و همیشه ا و ل فکر کن و بعد کاری را انجام بده که به نفع سرزمین و مردمت باشد .

 

اشکیدا خم شد و دست پدرش را بوسید و قول داد که از این به بعد با فکر عمل کند تا فریب بدخواهان را

 

نخورد. بعد سپندار ، پادشاه سرزمین هرمزستان و پادشاه حیواناتِ خشکیها و دریاها، از سلطان موشها به خاطر

 

کمک به فرزندانش بسیار تشکر کر د و او را با هدایای زیاد و خوراکیهای فراوان از حضورش مرخص نمو د . سپس

 

رو به باریان کرد و گف ت : باریان عاقل و شجاع ، خیلی دوست دارم که تو دامادم شوی و می خواهم که تنها

 

دخترم را که در زیبایی و مهربانی همتایی ندارد به عقد تو در آور م . ولی باریان قبول نکرد و گف ت : من نمی توانم

 

قبول کنم چون هنوز سرنوشت من معلوم نیست و عمویم منتظر من است و در ضم ن باید به سرزمین های دیگر

 

بروم و آنها را هم از دست شیاطین و دی و ان آزاد کن م ، ولی پیشنهادی دار م ، او آرام جلو رفت و در گوش سپندار

 

چیزی گفت ، سپندار هم قبول کرد و گف ت : گوژک آیا تمای ل داری که داماد من شوی؟ و پادشاهی دریاها و

 

اقیانوس ها را به عهده بگیری؟ موجودات آنجا را سرپرستی و راهنمایی کنی و از آنها در برابر ظالمان و ستمکاران

 

دفاع کنی؟ گوژک که از لحظۀ ا و ل با دیدن دختر زیبای سپندار پادشا ه ، قلبش لرزیده بود برقی از شادی در

 

چشمانش نقش بست و سریع زانو زد و گف ت : با کمال میل پیشنهاد شما را قبول می کنم چون واقعاً آرزو و خواست

 

قلبی من است زیرا از لحظۀ ا و لی که د ختر زیبای شما را دیدم، قلبم لرزید و احساس کردم که شدیداً به او

 

علاقمند شده ام ولی شرم مانع شد که علاقه ام را ابراز کنم اگر مرا به د امادی خود قبول کنید، بر من منّ ت

 

گذاشته اید . سپندار که دلاوری ها و شجاعت های صادقانۀ گوژک را دیده بود دست او را گرفت و از زمین بلند

 

کرد و او را در آغوش گرفت و شانه اش را بوسید و گف ت : تو تا الآن بهترین دوست من بودی و از امروز، داماد

 

من و پادشاه دریاها و اقیا نوس ها هستی و رو به دخترش کرد و گف ت : دخترم، نظر تو چیست؟ شاهزاده خانم که

 

نامش دلفریب بود گف ت : هر چه پدرم بگوی د . ولی او هم در دلش نسبت به گوژ ک احساس علاقۀ شدیدی میکرد

 

چون گوژک نیز بسیار زیبا و هم پهلوانی تنومند بو د .گوژک به طرف باریان رفت و روی او را بوسید و دستانش را

 

گرفت و به گرمی و صمیمیت فشرد و گف ت : دوست من، هر کمکی که از دستم بر بیاید برایت انجام می دهم و از

 

اینکه کمکم کردی تا با دختر سپندار ازدوا ج کنم و خوشبخت شوم از تو ممنونم و در آینده برای هر کاری که

 

داشتی آمادۀ کمک به تو می باشم که تو بهترین دوست من هستی و سپندار هم از باریان به خاطر کمک هایش

 

تشکر کرد و چهار سیب نقره ای به او داد و گف ت : هر وقت که یک عدد از این سیب ها را بخوری، هر زخمی که

 

روی بدنت باشد در یک چشم بر هم زدن خوب می شود و اگر رو به مرگ باشی وقتی که یکی از این سیب ها را

 

بخوری در یک آن خوب و سرزنده و سرحال می شوی و دوباره می توانی روی پاهایت بایستی و یکی از خاصیت

 

های سیب جادویی این است که هرگز فاسد و خراب نمی شود و تا هزاران سال سالم و همان طور تازه می ماند و

 

بعد پنج کیسه هم جواهر از جزیره اش و پنج کیسۀ دیگر هم جواهر از اقیانوس ها و دریاها ب ه او داد و گف ت : این

 

هدیۀ سرزمین من به توست و به بقیه یک کیسه سکۀ طلا و یک کیسه جواهرات دریایی داد و از همۀ آنها

 

تشکرکرد و یک تیر و کمان جادویی هم به رسم یادبود به آرشی ن کمانگیر داد . چون آرشین با اینکه کمان دار و

 

تیرانداز ماهری بود، سلاحی نداش ت . زیرا سلاح ا و را دیو سیاه نابود کرده بو د . بعد سپندار پادشاه در سرزمینش

 

جشن بزرگی تدارک دید و مرغ سعادت را در باغ قصرش رها کرد و یاقوت دریاها را بر روی تاج پادشاهیش

 

قرار داد . باریان ، پارت راهب ، پارسۀ پیرمرد ،آرشین و پورنگ از سپندا ر و فرزندانش و گوژک جنگجو خداحافظی

 

کردند و دوباره به شکل عقاب در آمدند و به همراه هدایایی که گرفته بودند به سمت سرزمین شاهزاده خانم

 

شانه بسر، شوشن حرکت کردند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها