داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش ششم

پارت با به یاد آوردن سخنان آن دو پر ی به غولگفت: در افسانها آمده ک ه در آیند ه مرکز زمین در سرزمین آریایی ها واقع میشود. غول به او گف ت : سومین سؤالو چهارمین سؤال را باهم از تو میپ ر سم اگر نتوانی جواب دهی خواهی مرد و بعد پرسی د : نام تنها درخت آزادگیچیست؟ آیا تو راز جوانی مار ها را میدانی ؟ پارت راهب ک ه تقریبا در نزد پریان همۀ علوم و دانشها را فرا گرفتهبود، گفت : نام درخت آزادگی، سرو اس ت . و امّا جواب س و أل آخر، تنها گیاه زندگ ی که ب ر روی زمین باقی ماندهبود را مار، در نزد پهلوانی پیدا کرد ، سپس از خستگی و غفلت پهلوان استفاده کرد و آن را یواشکی ا ز او دزدید وخورد و برای ا و لین بار پوست اندازی کرد و جوان ش د ، به همین خاطر است که مارها در بهار و تابستان پوستاندازی میکنند و جوان میشوند وقتی که غول دید پارت به همۀ سؤالات جواب درستی داده... 

به وعده ای که داده

 

بود عمل کرد و او را بر روی زمین گذاشت و دو کلید رفت و برگشت دروازه را به او داد و گف ت : که برای رفت و

 

برگشت به هر جزیره سه روز وقت تو گرفته می شو د ولی چون در آنجا روز و شب معنایی ندارد روز و شب ر ا

 

باید از روی زمانسنج شنی که در پشت این دروازه است بسنج ی و با حالتی مسخر ه ، پوزخندی زد و گف ت : شانس

 

بیاوری که زنده برگرد ی تازه اگر از گرسنگی و تشنگی در آنجا نمیر ی !! وقتی پارت راهب کلیدها را گرفت بی

 

اعتنا به حرفهای غول سیاه و سفید از کنار او عبور کرد و به پش ت سرش به طرف دروازه رفت و درب دروازه را

 

باز کرد و زود دستی روی علامت کوه دماوند که بر روی عصای دوشاخه اش حک شده بود، کشید که پهلوان

 

سنگی که نامش صخرک بود ظاهر شد و پارت سریع به او گف ت : غول را بکش که صخرک با تمام قدرت یک

 

ضربۀ مشت بر فرق سر غول زد که غول درج ا مرد و پارت هم بعد از اینکه دید غول مرده است دوباره دستی

 

روی علامت کوه دماوند که بر روی عصایش بود، کشید که ناگهان صخرک دوباره به داخل علامت روی عصا

 

بازگشت و بعد پارت سه تار موی غول سیاه و سفید را از سرش کند و در کیسه ای که در کمرش جای داده بود،

 

گذاشت. در ه مین موقع یک دفعه جسد غول دوباره تبدیل به سنگ سیاه و سفید شد و به آسمان رفت و بعدآن

 

دو اسب سیاه و سفید هم از آنجا دور شدن د . سپس پارت به داخل دروازۀ تونلی شکل رفت و زمانسنج شنی را

 

برداشت و هنوز چند قدمی راه نرفته بو د که یک دفعه خود را کنار سه قایق به رنگهای سرخ و سبز و آبی دید . او

 

اوّل سوار بر قایق سرخ شد به محض سوار شدن بر آن، قایق به خودی خود حرکت کرد و به سمت مرکز دریای

 

آب شیرین رفت و از آنجا به مرکز دریاچۀ نمک رفت و قایق در کنار ساحل جزیرۀ وسط دریاچۀ نمک ایستاد و

 

دیگر حرکتی نکرد پارت فهمید که به جزیرۀ سر خ رسیده است چون کوه سر خ رنگی در وسط جزیره نمایان بود

 

او وقتی که از قایق پیاده شد به طرف کوه سرخ حرکت نمود و از لابه لای درختان انار و سیب سرخ کنار ساحل

 

گذشت. با اینکه بسیار تشنه و گرسنه بود سخنان سوسک نقره ای را به خاطر آورد و بدون اینکه استراحتی کند با

 

سرعت تمام به راه رفتن خود ادامه داد تا اینکه به کوه سرخ رسید و از آن بالا رفت وقتی که به دروازه های قلعه

 

رسید، او ل دورتا دور قلعه را ورانداز کرد و در آنجا گشتی زد انگار که در آن قلعه کسی زندگی نمی کرد بعد او

 

آرام و آهسته از دروازه به درون قلعۀ سرخ رفت وقتی ک ه داشت از راهروهای تنگ و سرخرنگ عبور می کرد

 

دستش به دیوار قلعه خورد انگار که دیوار قلعه از گوشت و خونی لزج بود وقتی که به دستش نگاه کر د ، دید که

 

دستش خونی شده است او بسیار وحشتزده شده بود در آن هنگا م دوباره نام خدا ر ا در دلش یاد کرد و کمی از

 

اضطراب و دلهره اش کاسته شد و سپس به راهش ادامه داد بعد از م د تی که از راهروهای تنگ و پله های کوتاه

 

گذشت به محوطۀ داخل قلعه رسید در آنجا دید که هیولایی، دوسر دارد و چهار دست که تمام بدنش را فلس ها

 

و پولک های سرخرنگی پوشانده بود و با چشمانی نیمه سفید و خون گرفته مانند خوک بر روی تختی که از آن

 

چرک و خون می ریخت بسیار خشمگین و عصبانی نشسته اس ت . آن هیولای وحشتناک تا او را دید به سمت پارت

 

یورش برد و در حالیکه با دو پای قدرتمندش به طرف او می دوید و می غرید، گف ت : چطور جرئت کرده ای که

 

پای به این قلعه بگذاری؟ الآن تکه تکه ات می کن م و از گوشت بدنت دیوار قلعه ام را تکمیل می کنم و خونت را

 

به جای آب می خورم و استخوانهایت را پایه های تختم می کنم و از جمجمه ات فانوس می ساز م . پارت که

 

نزدیک بود از ترس قالب تهی کند و روح از بدنش خارج شود زود دستش را روی علامت کوه دماوند و رعد

 

کشید که در آنی صخرک و صاعقک ظاهر شدند و او با صدای لرزان گف ت : این هیولای بدطینت را بکشی د . دیگر

 

کم مانده بود که هیولای سرخ به پارت برسد که صخرک چندین مشت محکم بر دو سر او کوبید و لگد محکمی

 

بر سینۀ او زد که هیولا چند متر آن طرفتر پرتاب شد و صاعقک هم از فرصت استفاده کرد و چ نان رعد و صاعقه

 

ای برق آسا به او زد که هیولا تبدیل به خاکستر شد بعد از اینکه پارت دید هیولای وحشتناک از بین رفته، نفس

 

راحتی کشید و دستی روی علامت کوه دماوند و صاعقک کشید و آن دو، به ع لا مت های خودشان بر روی عصا

 

برگشتند و پارت شروع به گشتن اتاقهای درون قلعه کرد وقتی که به سیزدهمین اتاق رسید، دید زنی بسیار زیبا و

 

عریان بر روی تخت ز ر ینی دراز کشیده است و با چشمانی افسونگر خیره به او نگاه می کن د . پارت طوری محو

 

زیبایی این زن شده بود که انگار نمی دید و نمی شنید که ناگهان به یاد حرفهای سوسک نقره ای افتاد وقتی که

 

به خودش آمد دید که آن زن زیبا دهانش را باز کرده و با دندانهای تیزش که همانند دندانهای گرگی بود می

 

خواهد گلوی او را پاره کن د . پارت با دیدن این صحنه در یک لحظه به عقب پرید و دوشاخۀ عصای جادویی را در

 

چشمان او فرو کرد و با شمشیری که بر دیوار اتاق نصب شده بود، چ ن ان ضربه ای بر آن زن زیبا زد که سرش به

 

دو نیم شد و بر زمین افتاد و مرد و به محض اینکه آن زن نقش بر زمین شد ناگهان شبیه به عجوزه ای پیر و

 

چروکیده و زشت گردید و پارت با دیدن آن عجوزه دوباره به یاد پند و اندرزهای سوسک نقره ای افتا د و پیش

 

خودش گفت : کم مانده بو د که شکار این عجوزۀ آدمخوار شوم و زود با همان شمشیر سینۀ آن عجوزه را پاره

 

کرد و قلبش را بیرون آورد و آن را شکافت که دید در میان آن یک چکش کوچک طلایی است آن را برداشت و

 

در کیسۀ میان شال کمرش قرار داد و سپس شمشیر را با پارچه ای که در آنجا بود پاک کرد و آن شم ش یر را هم

 

به کمرش بست و چوبدستی اش را به دستش گرفت و خیلی سریع آنجا را ترک کرد که مبادا تبدیل به بخار

 

شود و زود خود را به کنار ساحل رساند که یک دفعه دید جلوی قایق در کنار ساحل مردی لاغر اندام و ضعیف

 

ایستاده وقتی که پارت به نزدیکی او رسید، آن مرد گف ت : برای شما آب آورده ام حتماً، بعد از آن نبرد سخت

 

بسیار خسته و تشنه هستید و از مشک آبش کمی آب در کاسۀ چوبی ریخت که بر آن نقش و نگارهایی کنده

 

شده بود و به پارت راهب تعارف کر د . پارت که خیلی تشنه بود خواست که آب را بگیرد که باز به یاد سخنان

 

سوسک نقره ای افتاد و زود ش م شیری را که از قلعۀ سرخ با خود آورده بود،کشید و محکم بر کمر آن مرد زد که

 

او بر دو نیم ش د در همان لحظه یک دفعه طوفانی برپا شد و پارت سریع در قایق نشست و قایق از آنجا دور شد

 

پارت همانطورکه داشت از آنجا دور می شد، دید قلعه نابود شده و از بالای کوه سرخ بر روی د امنه های آن فرو

 

پاشیده و کوه هم کم کم داشت مانند شمع آب می شد و دریاچۀ نمک را تبدیل به دریاچۀ سرخ می کر د . پارت

 

که به کنار دو قایق دیگر رسیده بود بدون اینکه درنگی کند سوار بر قایق سبز رنگ شد و به سمت کوه سبز که

 

در وسط جزیرۀ دیگر بود حرکت کرد دوباره از دریا ی آب شیرین و دریاچۀ نمک دیگری گذشت تا به جزیرۀ

 

سبز رسید دید که آن جزیره را درختان کاج سرسبزی پوشانده است بعد از اینکه از کوه سبز بالا رفت به داخل

 

قلعۀ سبز وارد شد دید که مانند قلعۀ قبلی است ولی اینبار دیوارهای قلعه انگار از ماده ای لزج و سبز ساخته شده

 

بود پ ارت پیش خود فکر کرد که شاید سم و زهری کشنده و مرگ آور باشد به هر حال او به داخل محوطۀ قلعه

 

رفت دید هیولای دوسری با صورتی مانند وزغ با چهار دست بر روی تختی نشسته، زمانی ک ه چهار چشم سفی د

 

هیولا به پارت افتاد غرش کنان به طرف او پرید که این دفعه پارت راهب زود دس تش را روی علامت رعد

 

گذاشت که صاعقک ظاهر شد و پارت گف ت : هیولا را بکش و اینبار هم کم مانده بود که مشت هیولا او را نابود

 

کند که صاعقک توسط تندر و رعد و برق خود هیولای وحشتناک را نابود کرد و کشت و بعد پارت دوباره دستی

 

بر روی علامت رعد کشید و صاعقک به داخل علا م ت خود بر روی عصای سحرآمیز برگش ت . پارت که تازه می

 

خواست به طرف اتاق ها برود دید که زنی مهوش رو عریان با طنازی و دلربایی به طرف او می آید پارت زود نام

 

خداوند را بر زبان جاری کرد و به سمت آن زن زیبا دوید و با شمشیر طوری گردنش را قطع کرد که سرش چند

 

متر آنطرفتر افتاد و جسد این زن هم تبدیل به عجوزه شد او بعد از اینکه سینۀ آن زن را شکافت و قلبش را در

 

آورد و پاره کرد دید که سندانی کوچک و طلایی داخل آن اس ت . پارت آن را برداشت و در کنار چکش طلایی

 

در کیسۀ شال کمرش جای داد و زود انجا را ترک کرد و به طرف قایقش رفت وقتی ک ه می خواست سوار قایق

 

شود دید سواری از دور می آید و سوار بسیار سریع به نزد او رسید پارت دید که مادرش است که به او میگوی د :

 

پسرم برایت غذا آورده ام که بخوری و قوت بگیر ی . پارت که فهمیده بود این زن مادرش نیست و جادوگر است

 

چون مادر و پدرش به دست دیو سیاه کشته ش د ه بودند گفت: ای جادوگر بدنهاد و حیله گر و یک دفع ه چنا ن

 

ضربه ای محکم بر او زد که در آنی او را کشت و پارت سریع از آنجا دور شد که دید آب دریاچه دارد سبز می

 

شود و فهمید که قلعه و کوه سبز در حال از بین رفتن اس ت . وقتی او به دو قایق دیگر رسید زود سوار قایق آبی

 

رنگ شد و مانند دفعه های قبل از دریای آب شیرین و دریاچۀ نمک گذشت و به جزیرۀ آبی رنگ رسید که دید

 

تمام جزیره از سنگهای قیمتی آبی رنگی پوشیده شده و او بی توجه به آن سنگهای قیمتی به طرف کوه آبی رفت و

 

از آن هم بالا رفت و قلعۀ آبی رنگ را دید و وارد قلعه شد که دید ه یولایی با دو سر که صورتش شبیه به سمندر

 

بود و چهار دست و دو پا داشت به او حمله ور ش د . پارت اینبار هم هیولای آبی رنگ را مانند دو هیولای قبلی در

 

یک چشم بر هم زدن توسط صاعقک کشت و بعد به سمت اتاق های قلعه حرکت کرد وقتی که درب اتاق

 

سیزدهم را باز کرد و وارد اتاق شد، دید زنی بسیار زیباتر و افسونگرتر از دو زن قبلی، بر روی تختی که از جواهر

 

های آبی رنگ قیمتی ساخته شده بود، عریان نشسته است ولی او قلبش به خاطر آن زن زیبا نلرزید چون به

 

حقیقت باطنی آن زن پلید پی برده بو د . تا زن زیبا او را دید آرام با لبخندی به سمت پارت ر اهب حرکت کرد

 

پارت که می دانست او زنی عجوزه و جادوگر است، که ظاهر خود را به آن زیبایی در آورده بدون معطّلی با

 

شمشیرش او را کشت و از قلبش دیگ طلایی کوچکی بیرون آور د و آن دیگ طلایی کوچک را هم در کیسۀ

 

شال کمرش گذاشت و زود آنجا را ترک کرد و به ساحل رف ت واین با ر دیگر با کسی برخورد ننمو د . وقتی سوار

 

قایق شد کمی از آنجا دور نشده بود که دید آب دریاچه آبی رنگ شده است و فهمیدکه اینبار هم قلعه و کوه

 

آبی از بین رفته اس ت . زمانیکه پارت راهب به دروازۀ کنار آن دو قایق رسید سرخوش و شاد از پیروزیهایی که به

 

دست آورده بود با کل ی د برگشتی که از غول سیاه و سفید گرفته بود درب در و ازه را بازکرد و از آن خارج شد و

 

دوباره در جایی ایستادکه محل برخورد سه موج سهمگین بو د . او ازکیسه اش یکی از تارهای موی دیو سیاه و

 

سفید را برداشت و آتش زد و آرزو کرد که در جلوی د ر ب قصر باریان باشدکه یک دفعه در جلوی دروازهای

 

قصر با شکوه باریا ن ظاهر شد و قتیکه او به داخل قصر رف ت با کمال تعج ب دید که همه در آنجا غمگین و

 

ناراحت هستند . اردلان و پری و سیمرغ و سوسک نقره ا ی به محض دیدن پارت بسیار شادمان شدند و با شربتی

 

خنک و شیرین از او پذیرایی کردند پارت که آنها را اندوهگین دید ه بود گفت : پس بقیه کجا ه ستند؟ اردلان

 

گفت: متاسفانه خبر خوشایندی نداریم ، در نبود باریا ن ، با این که تعداد زیادی نگهبان از قصر محافظت میکردن د ،

 

و ارواح و اسکلتهای جادویی هم به کمک آنها رفته بودند و ا ز برجها و دروازه ها و داخل و خارج قصر مراقبت

 

کامل می شد، نمیدانیم چگونه اهریمنان توانس ت ه اند در حضور این همه نگهبا ن دل افروز و پارسه و رامتین را به

 

همراه کلاه جادویی و چهار سیب نقر ه ای بدزدند و به همراه خود ببرند . چند روزی اس ت که باریان بسیار غمگین

 

و ناراحت می باشد و به استراحتگ ا ه خود ش رفته تا ما غصه و اشکهای او را نبینی م . در این چندین روزی که تو

 

نبودی ما او را خیلی دلداری دادیم ولی فاید ه ای نداشت او همچنان غمگین و پریشان است . پارت با عجله بدون

 

این که بگذارد سخنان اردلان تمام شود به سوی استراحتگاه باریان رفت و دید که باریان به قدری غمگین است

 

که کم مانده از غ صه دق کند و از بس گریه کرده سیاهی چشمش کم رنگ شد ه ، پارت به کنار باریان رفت و

 

بعد از سلام با حالتی که همراه با احساس همدردی بود گفت: من همه چیز را میدان م ، سپس با سخنانی امیدوار

 

کننده سعی کرد او را دلداری بدهد. باریان با دیدن پارت غم دلش را بر زبان آورد و گفت: همسر زیبایم باردار

 

بود میترسم آن اهریمنا ن به او و بچ ه ای که در شکم ش دارد آسیبی برسانند و یا او را بهمراه پارسه و رامتین را

 

بکشند. پارت ، دوست من ، حالا چکار کن م ؟ می خواستم توسط گردنبند جادویی به تنهایی آنجا بروم و آنها را آزاد

 

کنم و با خودم به اینجا بیاورم که اردلان و پری و سوسک نقره ای و سیمرغ مانع ام شدن د . پارت راهب که از

 

ناراحتی باریان دلاور بسیار غمگین شده بو د ، سعی داشت اضطراب و ناراحتی خودش را از او مخفی کند با حالتی

 

که حاکی ا ز حس هم دردی بود گف ت : دوست دلاو ر م با یک یا چند نفر نمی توان لشکری به آن بزر گ ی که همه

 

اهریمنانی خونخوار و دژخیم هستند شکست داد تو باید تا سی ام ماه صبر کنی تا لشکریانی که به اینجا م ی آیند

 

را سر و سامان بدهی و آنان را برای نبرد بزرگ آماده سازی، در همین اثنا پارت که انگار چیزی به ذهنش رسیده

 

باشد مکسی کرد و با عجل ه در حالیکه زیر لب ک لماتی را زمزمه میکر د از وسط دو انگشتش آسمان را نگاه کرد و

 

از شادی فریادی ز د و رو به باریان کرد و گف ت : دوست من بیا از ما بین دو انگشت من به آسمان نگاه کن، باریان

 

که متعجب شده بود چرا پارت لبخند میزند و با شادی او را صدا میکند و خدا را شکر می نمای د ، سریع از جایش

 

بلند شد و کنجکاوان ه از وسط دو انگشت پارت آسمان را نگاه کر د . او در هاله ای بخارمانن د که از مابین دو

 

انگشت پارت دید ه میشد همسر ش و پارسه را میدید که زنده هستند و در کنار آنها شغالی سیاه به زنجیر کشیده

 

شده و از بس شلاق خورده ا ز جای شلاقهای بدنش جوی خونی جاریست. باریان از اینکه همسرش و پارس ۀ پیر

 

مرد را سالم میدی د بسیار خوشحال شده بو د . او در این فکر بود که آن شغال سیاه در آنجا چه میکند ؟ چر ا در

 

سلول پارسه و دل افروز به زنجیر کشیده شده است؟ اصلاً رامتین کجاست؟ چه بلای ی بر سرکلاه جادویی آمده؟

 

در همین افکار ب و د که یکدفعه تصویر محو شد و باریان که حا لا با دیدن زنده بودن دل افروز و پارسۀ پیر مرد ،

 

تقریباً امید تازه ای پیدا کرده بو د روی پارت را بوسید و گف ت : تو همیشه به موقع به دادم رسیده ا ی ، چرا زودتر

 

این کار را نکردی ؟ من دیگر داشتم کم کم امیدم را از دست میدادم چون فکر میکردم ک ه اهریمنان دل افروز و

 

پارسه و رامتین را دزدیده و کشته اند اگر تو نرسیده بودی مطمئن ا از غصه دق کرده و مرده بود م .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها