داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز « دزد و عیار جوانمردی »

مرد صرافي كه كيسه اي پر از پول بهمراه داشت از كنار عده اي دزد گذشت. يكي از دزدها گفت : ” من به شما قول مي دهم تا آخر شب كيسه پول اين مرد را براي شما بياورم .

 

“دزد پشت سر مرد راه افتاد و همه جا او را تعقيب كرد ، تا اينكه شب شد . .

مرد به خانه اش رفت ، دزد نيز آهسته پشت سر او داخل شد و در تاريكي پنهان شد . مرد خواست به دستشويي برود ، كيسه پولش را روي پله گذاشت و كنيزش را صدا كرد كه برايش آب بياورد . تا مرد به دستشويي رفت ، دزد از فرصت استفاده كرد و كيسه پول را دزديد

 

دزد به نزد دوستانش بازگشت . همه او را تحسين كردندوگفتند : ” تو موفق به انجام اين كار شدي ولي مرد به كنيزش سؤ ظن پيدا مي كند و او را اذيت مي كند . اگر تو جوانمردي پول را به صاحبش برگردان تا كنيز مجازات نگردد .“

 

دزد دوباره به خانه مرد رفت و در زد . وقتي مرد صراف جلوي در آمد ،‌ دزد گفت : ” شاگرد يكي از مغازه داران همسايه شما هستم . كيسه پول خود را جاگذاشتيد .‌ اربابم گفت ، ‌بيشتر مراقب باشيد . “ بعد كيسه پول را نشان داد و گفت : ” آيا اين كيسه شماست ؟ “‌

 

مرد خوشحال شد و گفت :‌ آري ، اما تا خواست كيسه را بگيرد ، دزد كيسه را كنار كشيد و گفت: ”‌اربابم گفته از شما رسيد بگيرم تا بداند كه كيسه به دستتان رسيد .

 

مرد صراف ديد حرف او منطقي است . همينكه مرد داخل خانه شد تا قلم و مهر بياورد ، دزد فرار كرد و بدين وسيله كنيز از اتهام به دزدي خلاص شد .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها