داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « عروس خان فصل ششم  »

هنوز هم با وجود گذشت سال ها از انتخاب پارسا به عنوان مرد زندگی ام پشیمان نیستم .

من کاری به خانواده اش نداشتم با این که مادرش خیلی آزارم می داد و خواهرانش با حرف های تلخ ناراحتم می کردند اما تمام این ها را فدای یک نگاه پارسا می کردم .پرا که اوبا تمام این ها فرق داشت .جور دیگری بود وهمین اختلاف نظر و سلیقه اش مرا نسبت به خودش عاشق تر می کرد.

برای هیمن بود که نتوانستم بروم ماندم و زندگی را گر چه ستخت بود ولی با عشق پارسا ادامه دادم .

این حرف واقعا درست است که می گویند خدا هر گز بنده اش را تنها نمی گذارد بنده ی خدا کسی نیست که بخواهد با آدم باشد یابه آئک پشت کند.

در آن روزها همه جاباسردی و نیش و کنایه ها ی مادرش ،خاله ،دخترش و خواهرانش روبرو می شدم

آن روز صبح در خانه ی آن ها... 

رفت و آمد زیادی بود.من نگذاشتم آن زن مرا آرایش کند . با اندک وسیله ای که داشتم صورتم را درست کردم و مطمئن بودم که پارسا هم خوشش می آید

 

پیراهن سپیدی پوشیدم و در اتاقم نشستم.

 

سفره ی عقدم بسیار ساده بود. همه کنارم بودند، ولی نه کسی از زیبایی من حرفی زد و نه تبریکی به من گفت.

 

تنها بی بی و زینب خانم بودند که مرتب از من تعریف می کردند.

 

نزدیک ظهر عاقد آمد و صیغه ی عقد را جاری کرد وپارسا در کمال ناباوری همه ،قطعه زمین باارزشی را به عنوان مهریه به من بخشید.واقعا از او انتظار نداشتم .تنها پدرش و بی بی برایم دو النگوی زیبا خریده بودند.پارسا حلقه ی ازدواج مان را داد و مادرش آنر ابه انگشتم کرد

 

من هم حلقه اش را دادم به خودش و پارسا آن را به دستش کرد.مادر و خواهرانش گویا منتظر این نبودند تامن هم هدیه ای به پارسا بدهم.

 

آنها فقط پارسا را بوسیدند و تنها بی بی ، زینب خانم و پدرش به من تبریک گفتند و بریم آرزوی خوشبختی کردند.

 

بعد ازمراسم عقد مردها بیرون رفتند، و علی رغم سرد بودن هوا در حالی که لباس کردی پوشیده و شال به کمر بسته بودند دست در دست همدیگر می رقصیدند

 

مرد دیگری وسط ایستاده بود ومحی می خواند و دو نفر دیگر ساز و دهل می زدند .همه یک صدا دست می زدند پدرش خیلی خوشحال بود

 

پارسایم من در حالی که می خندید برایشان دست می زد.همه جا شادی شادی بود

 

زنها و بچه ها مشغول تماشای زقص مردها بودند.چهره شرکوو شاهو، که وسط می رقصیدند خیلی دیدنی بود

 

چون همیشه آن ها را خیلی خشک و جدی دیده بودم ولی حالا خنده یک لحظه از روی لب شان محو نمی شد.انگار روی پا بند نبودند.روبه روی من هم زن ها می رقصیدندو شادی می کردندولی در بین تمام این همهمه ها من در فکر پدرم بودم

 

کاشکی او هم درکنارم بود ولی افسوس که عروس آن جمع اندازه یک دنیا غریب و تنها بودو فقط آشنای او داماد بود که با چهره ای آرام و دوست داشتنی اش مشغول احوال پرسی با مهمان ها بود

 

فکر می کنم تمام اهل روستا به عروسی ما امده بودند .خواهران پارسا خیلی زحمت کشیدند.فقط تارا به علت این که شش ماه باردار بود کمی آن طرف تر از من نشسته بود و گاه و بی گاه نگاه بی تفاوتی به من می انداخت .

 

بالاخره نوبت شام رسید.دلم می خواست منظره پختن غذا را ببینم اما عروس حق نداشت از اتاق خارج شود ومادرش سینی گردی که تور قرمزی روی آن کشیده شده بود رو به رویم گذاشت و رفت

 

همه به من زل زده بودند.دعا می کردم آن ها مشغول کار خودشان شوند و خدا هم این دعای من را مستجاب کرد ،زیرا سفره ها پهن شد و همه مشغول شام خوردن شدند.هوا خیلی سرد بود و شیشه هابخار کرده بود

 

حیات خلوت شد ه چون همه آمده بودند تا شام بخورند

 

هنوز سفره ها جمع نشده بود که همه آماده ی رفتن شدندومادرش ، شیلان تاراو شمین از زن ها خداحافظی می کردندو پارسا ، پدرس و برادرانش از مردها .عاقبت جشن عروسی به پایان رسید و من تنها شدم .مادرش داخل اتاق شد .من از جا بلند شدم

 

او نگاهی به من کرد و گفت چیه عروس ناراحتی ؟

 

لبخندی زدم و گفتم نه ناراحت نیستم خسته شدم آخه خیلی نشستم

 

زینب خانم سریع اتاق مارا جارو کشید و شیلان و شمین ظرف ها را می بردند و تارا هم گرد گیری می کرد.خبری از خاله اش نبود اما صدایش را می شنیدم .بالاخرخ کارها تمام شدو آنها از اتاقم خارج شدند.

 

پشت اتاق ایوان کوچکی قرارداشت که منظره ی با غ معلوم بود

 

بلند شدم و در ایوان ایستادم .چشمانم را بستم و از ته دل دعاکردم که خوشبخت شویم .ناکهان در باز شد و پارسا وارد اتاق شد .باید اعتراف کنم خیلی دلتنگش بودم

 

از جا بلند شدم و گفتم سلام

 

اوبا مهربانی لبخند زد و گفت "سلام عروس ، خیلی خسته شدم "

 

-پس خسته نباشی

 

یکدفعه چند ضربه به در خورد هردو به هم نگاه کردیم

 

مادرش داخل شد و سینی چای را وسط اتاق گذاشت و گفت "الهی مادر خوشبخت بشی !پسرم ، می دونم خسته شدی ، چای آوردم تا بخوری و خستگی در کنی ، هوا سرده می چسبه"

 

پارسا لب پنجرخ نشسته بود.مادرش اورا بغل کرد و بوسید و با چشم های اشک الود برایش دعا کرد .من همان طور که در ایوان ایستاده بودم وبه این منظره نگاه می کردم و آرزو می کردم ای کاش مادرم زنده بود!

 

پدر در کنارم بود و آغوشی که پناهگاه محبتم باشد.من هم مانند هر دختری دوست داشتم در کنار پدر و مادرم باشم اما آن تصادف لعنتی آمدنم به این جا،عشق پارسا و... مسیر زندگی ام را به کلی تغییر داد.کاش ارمغان این عزیمت فقط تنهایی بود

 

حالا دیگر من آن ترنم قبلی نبودم .احساس می کردم بزرگ شدم می رفتم تا به تنهایی برای خودم زندگی ای بسازم در کنار شوهرم و رویاهای قشنگم . در چشمان سیاه پارسا گم شدم

 

یک لحظه به خودم آمدم ودیدم پارسا روبه رویم ایستاده و با قیافه عجیبی به من خیره شده بود. با عجله گفتم "چی شد؟مادرت رفت ؟"

 

-خیلی وقته رفته تو فکر بودی

 

-می دونی که نمی تونم بگم نبودم همون فکرای همیشگی

 

پارسا تور را از روی صورتم برداشت و گفت دیگه نگو مادرت می خوام اونو مادر صدا کنی

 

لبخندی زدم و گفتم باشه من هر چی تو بگی گوش می کنم

 

-می دونم تو عروس حرف گوش کن و مهربونی هستی اگر نبودی من سراغت نمی اومدم

 

برای اولین بار خندیدم ،خنده ای که از اعماق دلم بودو فکر می کردم که لحظات خوبی را کنار هم سپری می کنیم و خوشبخت می شویم

 

صبح روز بعد پارسا از خانه بیرون رفت و تا غروب برنگشت

 

.

 

لباس سبز رنگی پوشیدم .عده زیادی به دیدن مان آمدند و هدیه های مختلقی برایمان آوردند

 

اما مادرش اکثر آنها را برای خودش برداشت چون معتقد بود با هم زندگی می کنیم و من و آن ها ندارد.من هم اعتراضی نکردم

 

تا روز سوم بساط بزن و بکوب به راه بود و غروب آن روز خاله و دخترهایش عازم خانه هاشان شدند. به پیشنهاد پارسا هردو با هم رفتیم تا بی بی را برسانیم و چند روزی دور از قیل و قال ،خانه ی بی بی بمانیم. خیلی خوشحال شدم.

 

مقداری لباس برداشتم و از همه خداحافظی کردیم.مادرش طبق معمول ناراحت بود ولی ما رفتیم. زیبایی آن جا وصف نا پذیر بود. وقتی در زمستا ن این قدر قشنگ باشد وای به حال تابستان

 

این جا و آن جا درخت های بلند و سر به فلک کشیده ای دیده می شد.

 

خانه کوچک و نقلی بی بی سقفی گنبدی شکل داشت .پارسا برای خرید بیرون رفت و من مشغول تمیز کردن خانه شدم .بی بی با علاقه به من نگاه می کردو حرف های امید بخشی می زد.

 

خدا رحمتش کند در بدترین شرایط بهترین مونسم بود .باغچه کوچکی اطراف خانه بودکه بی بی می گفت برای بهار آنجا پر از بنفشه می شود.کمی دورتر رودخانه ای در جریان بود.اما از آب چاه استفاده می کردیم .چاه پشت خانه بود.از همه جالب تر مرغ دانی

 

بی بی بود خروس های قرمز سرحال و مرغ های سیاه چاق و چله که هر روز یک تخم به ما هدیه می کردند.من هر روز صبح نیمروی خوشمزه ای درست می کردم .وای هنوز مزه ی آن ها زیر دندانم هست !

 

بی بی چند اردک و غاز هم داشت .همچنین یک سگ سفید که مواظب خانه بود و اکثر اوقات به خاطر سرما از لانه اش بیرون نمی آمد.ما رفتیم که یک هفته بمانیم اما یک موقع به خودمان آمدیم و فهمیدیم سه هفته از آمدن ما گذشته .

 

بالاخره با یک دنیا غصه بی بی را ترک کردیم و به خانه برگشتیم .مادرش از دیدن پارسا خوشحال شد و قط پارسا را تحویل گرفت .من رفتم تا سری به اتاقم بزنم .ما از صبح تا شب با خانواده پارسا بودیم و آخر شب تنها می شدیم.

 

گرچه هر دو ساکت بودیم ول این سکوت برایمان یک دنیا ارزش داشت من شعرهای قشنگی را خطاطای میکردم و پارسا کتاب شعرم را می خواند

 

رزوها از پی هم به سرعت می گذشت . حالا دبگر دو ماه از ازدواج ما گذشته بود.

 

فصل 5 قسمت 2

 

کم کم سال نو از راه می رسید و ما مشغول نظافت عید شدیم .غیر از کارهای عادی اتفاق خاصی رخ نداد.لحظه سال نو خیلی خوشحال بودم .همه در کنار هم نشسته بودیم و دعا می کردیم که سال خوب و پر برکتی داشته باشیم

 

تا دو هفته درگیر آمد و رفت عید بودیم هر روز تعدادی مهمان می آمدند و می رفتند .زایمان تارا هم نزدیک شده بود اما حالش بد بود.می دانستم وحشت زده است که مبادا دختری به دنیا بیاورد

 

خودم هم حال و روز خوبی نداشتم گاهی روپا بودم و گاهی گوشه ای می افتادم

 

وقتی رفتم دکتر در عین ناباوری فهمیدم باردار هستم .چه زود دست و پایم بسته شد

 

اما پارسا وقتی فهمید که پدر می شود از شادی روی پایش بند نبود.هر روز برایم میوه های فصل می خریدو سفارش می کر د که کارهای سنگین انجام ندهم ،اما از بخت بد من در یک ظهر فروردین ،دختر کوچک و مریض احوال تارا به دنیا آمد.

 

همه دمغ و افسرده بودند .مادرش هنوز از بارداری من اطلاعی نداشت . وقتی آهو کوچولو دنیا آمد تمام شادی ها تبدیل به غم شد و من می ترسیدم که مبادا از این ناشکری بلایی به سرشان بیاید .

 

تارا به خانه ی ما آمد او مریض بود و شیر کافی نداشت .دختر کوچکش مرتب گریه می کرد.مادرش غرولند می کرد که چرا خانواده ای هیوا به دیدن عروسشان نمی آیند.هر چه دق دلی داشت سر من خالی می کرد

 

آن روز حالم زیاد خوب نبود و توی اتاقم داشتم دارو می خودرم که ناگهان در باز شد و مادرش عصبانی وارد اتاق شد .خواستم داروها را قایم کنم اما دیگر دیر شده بود.

 

گفت چیه عروس ؟ مگه مریض شدی که دوا می خوری

 

با عجله گفتم نه یعنی آره نمی دونم

 

-یعنی چه آره یا نه؟ بی خود که آدم دوا نمی خوره .چرا این قدر رنگ پریده و زرد شدی ؟

 

من حرفی نزدم .او نشست و داروها را برداشت و نگاهی به آن ها انداخت وگفت :بالاخره نگفتی تو چته که قرص می خوری

 

آب دهانم را قورت دادم و گفتم :"من -من - باردارم"

 

او با تعجب نگاهم کرد و گفت "تو حامله شدی ؟ پس چرا به من چیزی نگفتی

 

-آخه مطمئن نبودم

 

-تا آن حد که داری دارومی خوری ،دختره ی تودار

 

-اما من منظورم این نبود

 

-پس چی بود؟ هان!من غریبه ام نباید بدونم

 

دستش را گرفتم و گفتم "به خدا می خواستم به شما بگم ،اما اون قدر به خاطر تارا ناراحت بودین که گفتم حالتون بهتر بشه"

 

-آره تو گفتی و منم باور کردم.امشب باید تکلیف ات روشن بشه.

 

چرا همه چیز را قامی می کنی ؟

 

-من که گفتم ،فقط همین بو د خواهش می کنم حرفم را باور کنید!

 

از شدت بی حالی گوشه اتاق نشستم .مادرش نگاهی کردو بیرون رفت .تا یک ماه بعد از دنیا آمدن دختر تارا ،خانواده هیوا برای بردن عروسشان نیامدند.

 

مادرش بع بارداری من توجه ای نمی کردو مرا مجبور می کرد تا همه ی کارها را انجام دهم .پارسا هم آن قدر کار داشت که شب به محض خوردن شام می خوابید و صلاح نمی دیدم به او حرفی بزنم .

 

پارسا برایم از شهر مقداری کاموا خریده بود که با آنها لباس بچه و عروسک های زیبایی بافته بودم .با حساب من ،بچه آخر شهریور به دنیا می آمد.

 

عاقبت با پادر میانی بی بی تارا به خانه هیوا رفت ،اما مادرش مرتب ناسزا می گفت و آن ها را نفرین می کرد.آخر بهار از راه رسید و من سنگین تر از قبل شده بودم.

 

آن روز داشتیم سبزی پاک می کردیم که ناگهان مادرش گفت "وای !دلم داره می ترکه .این بچه باید پسر باشه .عروس ، تو باید پسر به دنیا بیاری !"

 

زینب خانم گفت ای بابا ترفه جان غصه نخور خدا بزرگه

 

-اینو خودمم می دونم اما به کوری چشم خونواده ی سروان هم که شده این بچه پسره .اون ها با ما خیلی بد کردن

 

-دعا کن عروست بچه ی سالم به دنیا بیاره ، بقیه اش درست می شه

 

-زایمون هم می کنه .مگر من نبودم که هفت تا بچه رو تو اتاق بی بی زاییدم .حاجی تازه این جا را ساخته بود.ای بابا! عذابا بردم زینب .

 

آن ها صحبت می کردندو من در فکر بودم یعنی بچه ام دختره یا پسره ؟ دختر دوست داشتم ولی آنها آن قدر از پسر حرف می زدند که من هم حساس شده بودم .آن روزها کارهای مزرعه وباغ زیاد بود و مردها گاهی شب ها هم نمی آمدند و برای آبیاری می ماندندو فردایش مادرش

 

و زینب خانم می رفتند تا برایشان غذا ببرند و گاهی در هفته پارسا را نمی دیدم چون باردار بودم نمی توانستم بروم آن جا ،نمی خواستم دست وپاگیر باشم .من آماده بودم تا بچه ام را به دنیا بیاورم

 

بی بی برای زایمانم آمده بود.بالاخره در یک ظهر گرم شهریور ،دردمن شروع شد ،ابتدا خفیف بود ولی بعد سخت و جانفرسا شد .بی بی سریع زینب خانم را فرستاد دنبال قابله .از شدت درد به خودم می پیچیدم و از خدا کمک می خواستم .تنها بی بی بالای سرم بود وو به من می رسید

 

قابله هم از راه رسید و باید بگویم واقعا فرشته ای بودکه از جانب خدا برمن نازل شد

 

با کمک بی بی و او پسرم به دنیا آمد.پسری تپل و سالم بود.من بی رمق تر از قبل به کمک و توجه خدا فکر می کردم . وقتی مادرش فهمید از شادی جیغ کشید.اما من خیلی بی بنیه بودم وبه خواب رفتم .

 

خواب شیرینی بود.دلم نمی خواست بیدار شوم ولی وقتی جشم هایم را باز کردم ، پارسا کنارم نشسته بود.دستم را گرفت سلام کردم.

 

او با مهربانی گفت "سلام.قدم پسرمون مبارک باشه "

 

لبخندی زدم .بی بی برایم کاچی آورد و مادرش دوروبرم را خلوت کرد وگفت "پارسا !عروسم سفیدم کرد.نمی دونی توی ده چه ولوله ای افتاده.تا چشم دشمنانمون کور بشه !ببینم این گل چه اسمی داره؟"

 

پارسا در حالی که به من نگاه می کرد گفت "حالا یه چیز می ذاریم "

 

مادرش با دلخوری گفت این چه وضع حرف زدنه !خدا به تو یک پسر داده .هوم !هیوا دق می کنه

 

-مادر! بس کن . اونم دامادمونه . گوشت ما زیر دندون اوناس

 

به اصرار پارسا پسرم شوان نام گرفت تا بتونه جای خالی عمویش را پر کند.

 

شوان بچه سرحالی بود و رشد خیلی خوبی داشت در سه ماهگی مانند یک کودک یک ساله به نظر می رسید.شیرم خیلی زیاد بود. شوان بچه ی ساکتی بود وبیش تر اوقات شیر می خورد و می خوابید.

 

یادم می آید اکثر اوقات پیش مادر پارسا بود .اصلا او را به من نمی داد.مگر موقع شیر دادن . من هم به کارهای خانه می رسیدم.

 

آن موقع آهو هشت ماهه و شوان چهار ماهه بود .شوان ترکیب صورتش به خصوص چانه اش شبیه پدرم بود.حالا دیگر نزدیک یک سال بود که از ازدواج ما می گذشت ، اما هنوز خبری از پدر نداشتم

 

فصل 5 قسمت 3

 

شوان شیطان شده بود و با چشم های سبزش ، که رنگ چشم های خودم بود. همه چیز را می خواست به هم بریزد .مرتب می خندید.زندگی آرامی داشتم و آرزو می کردم همین جور باقی بماند.

 

اما یک نامه ی کوچک از تهران مجدداٌ آرامش ام را گرفت .

 

مضمون نامه این بود"پدر مریضه و چشم انتظار .هرچه زودتر به تهران بیا!"

 

تعجب کردم چون که پش پاکت آدرس دیگری نوشته شده بود. وقتی با پارسا درمیان گذاشتم مخالفتی نکرد.چون زمستان بود و کاری نداشت همراهم آمد .خیلی زود ساک ام را بستم .مادرش کماکان غر غر می کرد.

 

روزی که می رفتم دلشوره خاصی داشتم

 

از پارسا خواهش کردم تا با هواپیما برویم که زود برسیم و او در برابر بی طاقتی من ، مخالفتی نکرد.

 

وقتی به تهران رسیدم فراموش کردم به آدرسی که پشت پاکت نوشته شده بود بروم . به خانه ی خودمان رفتم اما در عین ناباوری مرد غریبه ای در را باز کردو گفت "شش ماهه که از این جا رفته اند"

 

بعد از کلی جست وجو از روی آدرس نشانی را پیدا کردم. با نا امیدی زنگ زدم و مدتی بعد عمه با چهره ای پیر و درهم شکسته در را بازکرد.

 

بعد از تصادف هیچ کدام از ما رنگ خوشی را ندیدیم .هر دو همدیگر را بغل کرده بودیم و گریه می کردیم .ناگهان به یاد پارسا و شوان افتادم گفتم " وای ! من شما را فراموش کردم .بیا تو . عمه، شوهر و پسرم اومدن این جا"

 

عمه که پشتش خمیده شده بود جلو رفت وبا مهربانی گفت منو ببخشید . خوش آمدید . بفرمایید توو فکر کردم ترنم تنها اومده.

 

پارسا تشکر کرد و وارد اتاق شد .عمه شوان را بغل کرد تا ببوسد اما او جیغ می زد.پارسا بچه ر اگرفت و کنا ر پنجره برد وسایلم را روی مبل ریختم و گفتم عمه پدر کجاست ؟ چی شده ؟مریض شده؟

 

عمه با صدای خفیفی گریه می کرد من در اولین اتاقی که سر راهم بود را باز کردم و با اسکلت بی جانی مواجه شدم .او پدر من نبود

 

اصلا نمی توانستم باور کنم که او به این شکل وحشتناک و لاغر در آمده است .پدر در اثر سکته دوم قدر ت تکلم را از دست داده و نزدیک هفت ماه بود که زمین گیر شده بود.

 

در آغوش گرفتمش و به گریه افتادم وبه قطره اشکی نگاه کردم که از گوشه چشم پدر لغزید.انگار کسی دلم را چنگ می زدگفتم "پدر من اومدم پیش تو ، چرا این جوری شدی ؟ الهی بمیرم!"

 

عمه مرا دلداری می داد .گفتم عمه چرا اومدید این جا ؟ من اول رفتم خونه ی خودمون .آخه چی شده؟

 

اما عمه در حالی که از پارسا پذیرایی می کرد گفت صبر کن دخترم .آروم باش . حالا می گم

 

اما من در حالی که این طرف و آن طرف می رفتم گفتم "نه نه حالا بگو. چی به سرتون اومده؟ پدر چرا این جوری شده مگه قرار نبود برید پیش عمو؟"

 

وقتی برگشتم دیدم پدر به پارسا نگاه می کند .پارسا هم مدتی به پدر نگاه کرد و بعد شوان را جلو برد و کنار پدر روی تخت گذاشت .

 

پدر با لبخند ضعیفی به شوان نگاه می کرد و پارسا دست بی حس پدر را فشرد.هیچ وقت فکر نمی کردم پدر و شوهرم این طوری همدیگر را ببینند.

 

عمه گفت "ترنم ، طاقت داشته باش و صبر کن:

 

-صبر کنم ؟ این همه مدت صبر کردم بس نبود! اون ، این جوری ، تو این جوری . یکدفعه پارسا بلند شد وگفت : بیرون چیزی نمی خوای ؟

 

می رم سری به خیابون بزنم .

 

-نه اچیزی احتیاج ندارم .

 

گویا پارسا حس کرد که با وجود او عمه نمی تواند به راحتی حرف بزند . عمه با لرزشی خاص که در کلامش موج می زد گفت "کجا تشریف می برید ؟

 

شام پیش ما بمونید. تازه دامادمون را دیدیم . ما رو ببخشید . به خاطر وضعیت برادرم، واقعا حال خوبی ندارم.

 

اما پارسا در حالی که شوان را می بوسید و به دستم می داد گفت می دونم زود بر می گردم

 

-پس برای شام منتظرتون می مونیم .

 

پارسا تشکر کرد و رفت . از اتاق بیرون آمدم چون پدر جشم هایش را بست گویا احتیاج به استراحت داشت .شوان بی تابی می کرد . با هزار زحمت او را خواباندم و پیش عمه برگشتم . داشت شام درست می کرد.

 

کارد را از دستش گرفتم و گفتم "عمه جون ، تو رو خدا برو سر اصل مطلب ! من دیگه طاقت ندارم!"

 

او نگاه پریشان اش را به نقطه ای نا معلوم انداخت و گفت " ترنم تو باید حقیقت را قبول کنی و آماده باشی ."

 

با ترس خاصی گفتم "چه حقیقتی ؟! برای چی آماده بشم ؟؟"

 

-منظورم بیماری پدرته . ما بعد از اون اتفاق هیچ کدوم رنگ آرامش رو ندیدیم . تا قبل از این که به دیدنت بیایم وضع رو به راه بود ولی وقتی برگشتیم ، پدرت سهم الارث تهمور ث را به صورت پول براش حواله کرد. بعد علی به ما تلفن کرد و گفت

 

که ایرج نباید این کارو می کرد چون اون بچه ظرفیت این کارو نداشته و خودشو درگیر رفقا و کارای ناجور کرده

 

پول هم که زیاد داشت . از این طرفم ناگهان همه کارها گره خورد و پدرت کلافه و درمونده شده بود. کاری از دستم بر نمی اومد. همه ی حسابها غلط از آب در اومد و این تازه اول بدبختی بود .

 

از دو تا معامله بزرگ بازنده بیرون اومد .ازاین طرفم برای تهمورث نگران بودیم . پدرت می خواست بره اما دلشوره ی تو رو داشت . اون خیلی بد آورد.یه طرف ورشکستگی ، یه طرف برادرت که با کارای احمقانه و

 

اعتیاد خانمان براندازش همه چیز را خراب کردو...

 

حرف عمه را قطع کردم و گفتم "اعتیاد ؟تهمورث؟ اون که درس می خوند. خدایا! باور نمی کنم ."

 

عمه با آرامش گفت ما هم باور نمی کردیم .هر چه قدر به پدرت التماس کردم تا اون همه پول رو برای اون بچه نفرست به خرجش نرفت که نرفت . اصلا وقتی از پیشت اومدیم ، بهانه گیر و عصبی و دیوونه شده بود .

 

سر کوچکترین مسئله ای دعوای بزرگی را می انداخت .بعدش هم که ورشکست شد و این موضوع باعث سکته دوم شد که قدرت حرف زدن و حرکت رو از پدرت گرفت .

 

اون الان شش ماهه که تو جا خوابیده ، منم تا جایی که تونستم تلاش کردم با کمک حق گو ویلا، ماشین ، خونه ی تهران رو فروختیم ،حساب های بانکی رو بررسی کردم،

 

مقداری برای خودمون برداشتم و بقیه رو به حساب طلبکارها ریخیتیم.انگار دیگه بخت با ما یار نبود. فقط شانس ةآوردیم و همان شرکت برایمان مانده بود که با فروش اون تونستیم بدهی هامون را بدیم و کمی از اونو دست یه نفر تا کار کنه

 

و ماهیانه یه چیزی بده تا برای اجاره این خونه و خورد و خوارکمون داشته باشیم.

 

فصل 5 قسمت 4

 

عمه در حالی که گریه می کرد گفت :چقدر به ایرج التماس کردم که این معامله ها را انجام نده ! ما اون قدر داریم که تا وقت مرگ ازش استفاده کنیم ولی گوش نداد.

 

می گفتم ترنم که رفته ٍ تهمورثم پیش از این نمی خواد ، اما خیلی خود رای و لجوج شده بود . با عجله کار می کرد و همین عجله باعث بدبختی ما شد.

 

- حالا چی می شه؟

 

- نمی دونم .دکترا که قطع امید کردن فقط مونده لطف خدا .اون طاقت نداره تا من بلند و کوتاهش کنم ، خیلی عذاب می کشه .

 

دیگر حرفهای عمه را نمی شنیدم . به طرف اتاق رفتم ودر را باز کردم و به چهره ی رنج کشیده ی پدرم خیره شدم .پس باید قبول می کردم که پدر در بستر مرگ افتاده .

 

حقیقتی بود که باید با آن روبه رو می شدم. کنارش نشستم و دست بی حس و سردش را روی لبم فشردم . پدر با همین دست سیلی تو گوشم زد و با همین دست ها بارها بارها مرا نوازش کرده بود

 

ولی حالا قدرت آن ها را نداشت که حتا یک بار دیگر دست روی موهایم بکشد.

 

بعضی ها اعتقاد دارند که کسی که دارد می میرد نباید چشم انتظار باشد، باید همه را ببیند بعد راهی سفر آخرت شود ولی خبر نداشتم که پدر چشم انتظار من بود

 

.فردای آن روز ، موقع ادان ظهر ، پدر بدون این که حرفی بزند، برای همیشه دیده از جهان فرو بست و مرا با دنیایی از غم ودرد تنها گذاشت .

 

هیچ وقت طاقت به یاد آوردن این قسمت از خاطراتم را ندارم . چرا من ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم که باید پدرم این طور تلخ و ناگهانی مرا ترک کند .

 

این درست است که پیش او نبودم اما می دانستم که او هست و حضورش را حس می کردم . ولی حالا جسم سردش را در کنار دوستا و آشنایان می بردیم تا برای همیشه به خاک بسپاریم .پدر خسته بود ،

 

خسته از دوری و ندونم کاری های تهمورث ما همیشه پولدار بودیم.

 

از وقتی خودم را شناختم دستمان به دهنمان می رسید و می دانستم پدر با چه زجری این نداری را تحمل کرده بود.

 

یکدفعه در باز شد ، سایه ای آرام به اتاقم لغزید ، سایه ای که مدت ها در اوج جوانی ترکم کرده بود و حالا وقتی به انتهای جاده زندگی رسیدم گرداگرد من می چرخید تا آن حد حضورش

 

را حس می کردم . من بدبختی وتنهایی را به بدترین نحو تجربه کردم.

 

مراسم ترحیم پدر برگزار شد . از خانواده پارسا فقط پدرش آمده بود . با دیدنش انگار بغضم صد برابر شد ولی قادر به گریستن نبودم مرتب از هوش می رفتم . دلم می سوخت که چرا فقط یک نصفه روز کنار بستر پدرم بودم .

 

قرار شد عمه به خانه شوهرش که به صورت ارث به اورسیده ودر شیراز بود، برود تا با فروش آن پیش عمو علی برگردد و آن خانه که مبله اچاره شده بود به صاحبش برگردانده شد.

 

از مال پدرم ، تنها چند تا آلبوم ، یک جعبه زیور آلات ، چند تا تکه طلا به من رسید، و داغی که هنوز هم مرا می سوزاند و رنج ام می دهد . بعد از تمام شدن مراسم پدر و راهی شدن عمه

 

و یک خدا حافظی سخت و غمناک ، ما هم برای برگشتن به خانه آماده شدیم . برای آخرین بار سر خاک پدر رفتم و یک دل سیر گریه کردم . نمی دانستم چه کنم .قلبم پرشده بود از کینه ی تهمورث و غصه برای این که

 

نمی توانستم هر هفته سر خاک پدر بروم .

 

توی هواپیما از یک مریض هم ناتوان تر بودم و نمی دانم چه شکلی شده بودم که پارسا با حالت دلسوزی گفت "سعی کن آروم باشی ، یک چیزی بخور و این قدر فکر نکن . با اون وضع راحت شد . اگر می موند خیلی زجر می کشید."

 

گریه کنان گفتم " نه ، نه پارسا ،پدرم خیلی عذاب کشید .چرا این جوری شد؟"

 

- حالا با این کار خودتو رنج می دی . از غصه ی تو شوانم ضعیف شده .کمی به فکر خودت این بچه باش .

 

-راستش رو بگو؟ بیش تر به فکر شوانی یا من .

 

پارسا با ناراحتی گفت بسه دیگه ! مگه عقلت کم شده ؟ مثل بچه ها حرف می زنی ، این جوری مریض می شی .

 

-کاشکی زودتر فهمیده بودم و بیش تر به پدر می رسیدم . چرا باید این قدر عذاب بکشم ؟ جواب بده پارسا ؟

 

- گفتم بسه ! همه متوجه ما شدن . آروم باش . خوشم نمی یاد همه نگات کنن .

 

اما در آن لحظه وا قعا قادر به کنترل خودم نبودم بالاخره به خانه رسیدیم .شب شده بود .خواهرانش به من تسلیت گفتنند و کلی دور و بر پارسا و شوان چرخیدند .می دانستم زیاد با من همدرد نیستند چه بسا از مرگ پدر خوشحال هم بودند.

 

اما پدرش با مهربانی با من صحبت کرد ودلداری ام داد. وقتی وارد اتاقم شدم تازه بغضم ترکید ، گوشه اتاق نشستم و گریه کردم . پارسا خسته تر از من وارد شد و با دیدنم گفت " توکه بازم گریه می کنی ؟"

 

اما من جوابی ندادم .مشخص بود که خسته و بی حوصله است .گوشه ای نشست و سیگاری روش کرد وگفت "این قدر خود خوری نکن . از تو چه کاری برمی یاد؟"فصل 5 قسمت 5

 

اما من با گریه گفتم خیلی کارها . در کمال خودخواهی تنهاش گذاشتم و خبری از پدر بدبختم نگرفتم شاید اگر عمه خبرم نمی کرد حالا هم نمی رفتم .

 

-نمی دونم چی می گی ، اما هر چه هست خسته ام می کنی ؟

 

برای اولین بار با عصبانیت گفتم :خسته ات می کنم می خوای شادی کنم ؟ شرمنده ام . من به تنهایی دارم بار این غم رو تحمل می کنم و تو فکر می کنی که پدرم سالهاست که مرده

 

تا من هم سر حال بشم و این جا جون بکنم.

 

پارسا نگاه تندی به من کرد وگفت " این چرت و پرت ها چیه می گی ؟ مگه من کشتمش ؟

 

- برو می خوام تنها باشم . این جا بمونی دعوامون می شه

 

پارسا از جا بلند شد با عصبانیت گفت "دعوا می شه ؟ درسته که عزاداری ، ولی منم تا جایی که تونستم کمکت کردم و لی تو چارچوب این خونه حق نداری این طوری حرف بزنی .زن باید سکوت کنه و پنهانی از همه ..."

 

حرفش را قطع کردم و گفتم "پنهانی از همه ؟ مگه دارم دزدی می کنم یا مرتکب کار خلافی می شم."

 

-بسه ! نی خوام حرف بزنی . تمام روز را عذاب کشیدم حالا باید این حرفای بی سرو ته را بشنوم .

 

و بعد با عصبانیت اتاق را ترک کرد .مدتی بعد مادر پارسا آمد .ولی اصلا نگاهش نکردم .آن قدر عصبی بودم که اگر سر به سرم می گذاشت دیگر تحملش نمی کردم ، اما او بچه را گذاشت و رفت .

 

آن قدر بی انصاف بود که حتا کلامی به من دلداری نداد. هنوز که هنوز است وقتی یاد آن روزها می افتم نمی توانم خودم را راضی کنم تا از آن همه بلا که به سرم آورد بگذرم .

 

تسلای دلم زینب خانم و پدرش بودند وبس .آن ها انقدر کینه ای بودند که بعد از گذشت دو سال ونیم ، هنوز هم از پدر دل چرکین بودند.

 

من و پارسا تا دو روز قهر بودیم و کم کم نق نق های مادرش شروع شد که چرا من به کارهایم نمی رسم .آن سال ها حتا از نوروز هم چیزی نفهمیدم . با زحمت خانه تکانی کردم و دعا می کردم

 

تا این دو هفته سپری شود . من هم غمزده و تنها به کارهایم می رسیدم و هرگاه وقتی پیدا می کردم در خلوت برای پدر اشک می ریختم و قران می خواندم .

 

هنوز هم وقتی به آن روزهای وحشتناک فکر می کنم دلم زیرورو می شود .شاید پارسا حالم را درک کرد چون علی رغم غر غر های مادرش مرا به خانه ی بی بی برد و بازهم آن زن مهربان و

 

عزیر به من روحیه داد و سعی کرد تا آرام ام کند

 

بی بی آن قدر با اطمینان و آرامش خاطر بامن صحبت کرد که گویی او هم بامن در این غم شریک است .وقتی متوجه ی کدورت من و پارسا شد کلی نصیحت ام کرد که اگر رفتارم را ادامه دهم تنها

 

تکیه گاهم را از دست می دهم و این فکرها به کلی دست ودلم را از زندگی سرد کرده بود .همان شب بعد از خواباندن بچه و شستن ظرف های شام رفتم تا آب بیاورم .داشتم از چاه آب می کشیدم که

 

پارسا رسید و سطل را ازمن گرفت .بدون آن که نگاهم کند گفت "چی شده زدی بیرون ؟"

 

گفتم "دنبالت می گشتم "

 

او سطل آب را روی ایوان گذاشت و روی پله نشت و گفت : "دنبال من ؟"

 

-آره

 

گفت "خب بگو چه کارم داشتی ؟"

 

کنارش نشستم . اول سکوت کردم و بعد گفتم "ازت معذرت می خوام .مثل این که رفتارم خیلی بد بوده ولی می خوام بدونی موقعیت بدی داشتم .می دونم اونقدر بزرگواری که منو ببخشی "

 

دیدم که نگاهم نمی کند و حرفی نمی زند.گفتم "چرا جوابم را نمی دی ؟"

 

-ولش کن ! هر چی بوده تمام شد. نمی خوام تو خونه کسی متوجه بشه ما با هم دعوا کردیم چون اون جوری وضع تو بدتر می شه .

 

نمی دانم چرا احساس کردم که بیش تراز قبل به او محتاجم. دستم را جلو بردم و دست پارسا گرفتم و گفتم "من دیگه غیر از تو کسی رو تو این دنیا ندارم .لطفی کن و خطاهای منو نادیده بگیر

 

منم قول می دم که زن خوبی باشم .چون اگر از انتخاب من پشیمون بشی ، نمی دونم باید چه کار کنم"

 

پارسا به طرفم برگشت و نگاه عجیبی به من انداخت . در چشمان سیاهش برق خاصی در خشید و گفت "این چه حرفی بود که زدی ؟"

 

-باور کن پارسا اصلا قدرت فکر کردن را ندارم . نمی دونم چی می گم.

 

او دستم را فشرد و گفت "من از تو ناراحتی ندارم . از مرگ پدرت من هم ناراحت شدم ، ولی مرگ چیزیه که می یاد و نمی شه کاریش کرد. باید قوی باشی و بتونی دوباره به زندگی عادی ات برسی .

 

راستی فردا می ریم خونه .خیلی وقته که این جاییم . از طرفی مادرم می خواد بره مهمونی

 

-کجا ؟

 

-خونه ی تارا.بچه ی تارا فردا یک ساله می شه. ناهار می دن .مادر می ره اون جا.

 

دیگر حرفی نزدم و فردا بعد از تشکر های فراوان از بی بی به خانه آمدم .پارسا ما را گذاشت و رفت .مادرش اخمی کرد و گفت "خب یه باره پیش بی بی بمون! برمی گردی که چی ؟"

 

بچه را از بغلم چنگ زد و گفت "هر روز و هر روز ول می کنی می ری . کی باید به کارت برسه ؟"

 

حرفی نزدم و ساک ها را داخل اتاق گذاشتم و برگشتم تا لباس هایم را بشویم .

 

مادرش داشت با شوان بازی می کرد اما نمی دانم چرا بچه بی قراری می کرد فریاد زد"از بس این بچه رو ازم قایم می کنی ،غریبی می کنه. عروس دارم با تو حرف می زنم !"

 

بلند شدم و گفتم "با من چه کار دارین ؟"

 

-چه کار دارم ؟می خوام دیگه حرف خونه بی بی رو نزنی !ببین شوانم ازم دوری می کنه .

 

-کجا دوری می کنه ؟فقط گرسنه س

 

-آره جون خودت !فکر کردی با این کارات می تونی بچه مارو که از خون و گوشت پسرمونه از ما جدا کنی آره >!

 

در حالی که لباس می شستم گفتم من کی خواستم این کارو بکنم ؟

 

او شوان را بغل کردو گفت " نه تو رو خدا بیا و اینکارو بکن تا حالیت کنم ! فکر کردی دیگه نمی تونم کتکت بزنم؟تو ضرب شست دست منو دیدی "

 

با چشمانی اشک آلود نگاهش کردم . او رو گرداند و به طرف تخت رفت و گفت " تا توی قبرم بذارن با تو خوب نمی شم . دست خودم نیست ، تو رو می بینم انگار عزرائیل رو دیدم."فصل 5 قسمت 6

 

-پس چرا اصرار دارید این جا باشم ؟

 

او بچه را روی تخت گذاشت و به من حمله کرد .موهایم را دور دستش پیچاند و گفت "زیر چشمم نباشی ، کدوم گوری می خوای باشی . بی حیا ؟فکر کردی نمی دونم بی کس وکار شدی .

 

حقت بود زبون دراز!اسرین راست می گفت باید این زبون را از بیخ کند. خیالت رسیده که زن پارسا شدی دیگه کاریت ندارم .غلط کردی !"

 

دستش را بالا برد و محکم توی صورتم زد ، روی زمین افتادم .شوان جیغ زد . با گریه گفتم "بیا بزن ! من که زدن ندارم .فکر می کنی یه آدم دل شکسته رو زدن هنره ؟1

 

اما مادرش با بی رحمی لگد توی کمرم می زد و صورتم را چنگ می کشید.مثل اینکه خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بود.من جز گریه شوان چیزی نمی فهمیدم . بعد از مدتی که کتکم زد ، خسته

 

و خاکی ولم کرد،بچه را بغل کرد و به اتاقش برد اما بچه آرام نمی شد. فریاد زد "بلند شو خبر مرگت بیا به بچه ام برس ! افتادی اون جا که چی ؟"

 

با زحمت بلند شدم لباس هایم خاکی شده بود . در همین لحظه شرکو وارد حیاط شد وبه طرفم آمد . سلام کردم وگفت عروس بیا آب بریز ، دستم رو بریدم.

 

روسری ام را جلو کشیدم و پارچ آب را روی دستش ریختم . با خنده گفت چیه عروس ؟ خاک بازی کردی که این ریختی شدی ؟

 

مادرش گفت " شرکو اومدی خونه ؟"

 

- اومدم شوانو ببینم . اون جاست ؟

 

-آره

 

او بی اعتنا به من رفت و مدتی با بچه بازی کرد .دیدم بچه آرام است ، رفتم تا لباس کثیف ام را عوض کنم که ناگهان مادرش مثل غولی بی رحم در را باز کرد

 

و گفت "دو قطره شیر بریز حلق بچه ام ! هلاک شد بی فکر!"

 

من شوان را گرفتم و نشستم که شیرش بدهم. او روبه رویم نشست و گفت " با گریه شیرش نده ! تلخه ، واسش بده .الهی قربونش برم !"

 

ان زن خیلی بی رحم بود گویا بویی از عاطفه نبرده بود.انگار نه انگار که پدرم را از دست دادم .مدتی بعد در حالی که با سینی پر از هدیه همراه زینب خانم بیرون

 

می رفت ، گفت هر وقت فرستادم پی شوان، می دی بیارنش ! به مردها برس تا شب که بیام ، فهمیدی ؟

 

-بله

 

او رفت و من تنها ماندم .آن روزبارها و بارها به حال زار خودم گریستم. خدایا گیر چه آدم هایی افتادم ! غروب بود که داشتم غذا را آماده می کردم که مردها برگشتند

 

خسته و خاک آلود. در بین آن ها پارسا را دیدم .داغ دلم تازه شدوآب ریختم دست و نتش را شست . داشتم لباس های کارشان را مرتب می کردم که شرکو وارد حیاط

 

شد و بعد از سلام گفت " سلام عروس ! خاک بازی تمام شد؟"

 

جوابی ندادم . پارسا برگشت و گفت خاک بازی برای چی ؟

 

-عروس صبح داشت خاک بازی می کرد ، سر تا پاش خاکی بود مگه نه عروس

 

من باز هم سکوت کردم . می دانستم اگر به پارسا بگویم ، مادرش روزگارم را سیاه می کند. پدرش با محبت گفت ببینم بچه کجاست ؟

 

-مادر با خودش برده خونه عمه اش

 

گویا همه ناراحت شدند . پدرش زیر لبی غرولندی کرد و گفت " تو هم می رفتی برات خوبه ، چه قدر خونه می مونی ؟"

 

خواستم حرفی بزنم که مادرش رسید. سلام کردم محل ام نگذاشت و بامردها احوال پرسی کرد و گفت "بیا عروس بچه هلاک شد، شیر می خواد.نمی دونی پارسا چقدر با آهو و گلی بازی کرد"

 

بچه را از او گرفتم . داشت از خودش و هدایایی که برده حرف می زدو قهقه سر می داد.آن ها طبق معمول با صبر و حوصله حرف هایش را گوش می دادند.

 

دلم می خواست نابودش کنم

 

مادرش گفت "عروس کجایی ؟بیا یه چای درست کن ! راستی آخرهفته اسرین و نوشه می یان این جا.

 

پدرش گفت "قدم شون برچشم. اما برای چی می یان ؟"

 

-برای چی نداره؟ پارسا جون ، قراره ونوشه عروس ما بشه

 

پارسا حرفی نزدو مادرش گفت چیه پارسا جواب نمی دی ؟می خوام ببینم خوبه؟

 

-مگه من باید بپسندم ؟شرکو باید بگه خوبه یا بده

 

-شرکو راضی شده.قرارها راگذاشتم .پیش پاشون گوسفندی می کشیم وای !ونوشه مال ما می شه ، بترکه چشم حسود!عروس اسپند دود کن

 

پارسا گفت " خوب کی می آد؟"

 

-قبل از سرما ، چون زمستون آوردن عروس سخته . حاجی تو چی می گی ؟

 

- فعلا می خوام نماز بخونم.فصل پنجم:قسمت ۷

 

کاشکی من جای دیگری زندگی میکردم تا از شعر آنها راحت باشم.قطعا با آمدن ونشه عذاب من هم بیشتر میشد.در عین نا باوری،چهار ماهه باردار بودم و نمیدانستم.وقتی ناراحتی گوارشیام شروع شد که قدم به ماه پنجم گذاشته بودم.حال و روز خوبی نداشتم و از خوش شانسی من،عمه پیر ونوشه فوت کرد و قرارها به عقب افتاد.

 

شوان نه ماهه بود و من پنج ماهه باردار بودم.پارسا از شنیدن این خبر کلی خوشحال شد.با حساب من بچه زمستان به دنیا میآمد.چون فاصله بارداری من کم بود روزهای خوبی را نمیگذراندم؛از یک طرف مواظبت از شوان،یک طرف کارهای خانه.خیلی بی بنیه شده بودم.وقتی پائیز رسید دختر دوم تارا به دنیا آمد و سر نام گرفت.

 

خدا میداند چه جنجالی به پا شد.تارا به جرم به دنیا آوردن دختر دوم از خانه شوهرش رانده شد و به خانه ما آمد.آن وقت بود که مصیبت من بیشتر شد؛هم سنگین بودم و هم باید به کاررهای شوان و کارهای خانه میرسیدم.مواظبت از آهو_دختر اول تارا_و مریضی و ناتوانی خودش هم بود.مادر پارسا از شدت ناراحتی که چرا خانواده سروان این کار را کرده بودند عصبانی بود و هر چی دق دلی داشت سر من خالی میکرد.

 

مادر شوهر تارا فحش و ناسزا میداد.از این بابت من خیلی خوشحال بودم.دلم میخواست تارا هم مانند من کتک بخورد تا بلکه مادرش کمی حال مرا درک کند.اینها تقاص دله سوخته من بود.از خدا میخواستم که اینبار صاحب یک دختر شوم.وقتی قدم به ماه آخر گذاشتم سروو سه ماهه بود و تارا کماکان آنجا بود.حالا دیگر واقعا حال و روز خوبی نداشتم.قرار شد بعد از سال نو ونوشه را بیاورند.تعریف و تمجید از جهاز او،شده بود حرف روزمره مادر و خواهران پارسا.من آرام آرام سیسمونی بچه را به کمک پارسا تهیه کردم هرگز مزه جهاز و سیسمونی را نچشیدم.شاید اگر وضع من اینجور نمیشد حتما پدر و عمه برایم تهیه میکردند ولی این فکرها درد مرا دعوا نمیکرد.دعاا میکردم تا زایمانم بی خطر باشد.اواسط اسفند در بین خانه تکانی مادرش دردم شروع شد و باز سراغ آن زن قابل رفتند.علی رغم التماسهای من برای رفتنم به بیمارستان،قرار شد توی خانه زایمان کنم.

 

برف بی امان میبارید.آن شب تا صبح درد کشیدم و ناله کردم و فریاد زدم.شاید بخندید اما آرزوی مرگ میکردم چون برای ادامه زندگی رمقی نداشتم.نزدیک صبح پسر دومم به دنیا آمد.خانه غرق هلهله و شادی شد،اما من مثل یک جسم بی جان توی رختخواب افتاده عودم.حالم خیلی بد بود؛زرد و رنگ پریده شده بودم.مادرش برایم کاچی بی رنگ و روی درست کرد.پسرم مثل شوان سرحال و تپل بود.مانند فرشته کوچکی کنارم خوابیده بود ولی انگار از به دنیا آمدنش خوشحال نبودم.برای اولین بار مادرش دستی به سرم کشید و گفت:چطوری عروس؟پسر دومم هم به دنیا اومد.نمیدونی چه ولولهای توی ده راه افتاده!

 

سینی اسپند را دور سرم چرخاند.خیلی بی حوصله و کسل بودم،اما خبر آمدن بی بی خوشحالم کرد.مادرش به این رابطه حسادت میکرد.

 

شوان گوشهای غریبانهٔ نگاهم میکرد.بی بی مرا بوسید و گفت:قدم بچه ات مبارک ،عروس چشم سبزم!چقدر رنگت پریده!

 

مادرش گفت:مگه شوخیه!تازه زاست،ماشاالله پسر هم زاییده!

 

ازش متنفر بودم.هر دو حرف میزدند که تارا هم وارد اتاق شد.انگار غصه دار بود.کنارم نشست و گفت:عروس چیزی میخوای برات بیارم؟

 

از اشاره کوتاه تارا چشمهایم پر اشک شد و پتو را روی سرم کشیدم،اما بی بی مرا میبوسید و شروع کرد به دلداری ام.خدا همه جا به فکر من بود؛شیرم خوب بود و شوان اذیت نمیکرد.شاید پسرهایم میخواستند کمکم کنند.روز پنجم،سیلان و شمین هم آمدند.همه از دیدنم تعجب میکردند.چون خیلی بی جون شده بودم.میخواستم موهای به هم ریختهام را شانه کنم اما از شدت بی حالی دستم نیرو نداشت.پارسا در حالیکه برایم کباب درست کرده بود وارد اتاق شد.بی بی رفته بود نماز بخواند.کنارم نشست.روی موهایش پر از برف بود.گفت:داری چیکار میکنی؟

 

با صدای ضعیفی گفتم:میخوام موهام رو شونه کنم،خیلی به هم ریخته.

 

پارسا دستم را فشرد و شانه را گرفت و با دلخوری گفت:کسی توی این اتاق به عروس پارسا کمک نمیکنه تا موهاشو شونه کنه؟

 

مادرش بلند شد و گفت:چیکار میکنی پارسا؟بعده من خودم شونه میزنم.

 

اما پارسا باای اعتنایی به مادرش موهایم را شانه کرد و گفت:اگر میخواستی شونه میکردی،نه اینکه بشینی و به ناتوانی عروسم نگاه کنی.

 

تارا گفت:دادش پارسا من میخواستم ولی گفتم شاید عروس نخواد.

 

پارسا با مهربانی موهایم را شانه میکرد که بی بی وارد اتاق شد و گفت:

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها