داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل ششم

رقتم کنار پنجره،نمی تونستم...این یه کارو دیگه واقعا نمی تونستم انجام بدم...ولی اگه سیروان منو مجبور به کار توی کاباره می کرد اون موقع لایق مرگ نمی شد؟

به شدت وسوسه شده بودم اما از یک طرف هم وجدانم عذابم می داد!

خیره شدم به باغ.اتاق من توی طبقه ی سوم بود و من تقریبا کل باغو زیر نظر داشتم.نگام افتاد به کنار استخر...سیروان کوهستان بودن...

نمی دونم چرا دلتنگ شدم...دلتنگ کوهستان...دور شده بودم ازش...ازاول ازم دور بود و حالا حس می کردم خیلی دور شده....یه حسی داشتم که به دلم چنگ مینداخت.سیروان کت وشلوار مشکی تنش بود و کوهستان شلوار جین و یه تی سرت مشکی...داشتن حرف می زدن و چند لحظه یک بار گیلاسشونو مزمزه می کردن...ومن چه قدر ناراحت بودم که چرا کوهستان منو به این خراب شده آورده بود.شاید اگه کس دیگه ای این کارو می کرد...شاید.....شاید....

به سرعت از جلوی پنجره کنار رفتم چون یه لحظه یه نگاه ازاون پایین قفل شد تو چشام.چشمای سیاه کوهستان...اون سیاهی مطلق...دستمو گداشتم روی لبم....چه قدر دلتنگ بودم....دلتنگ سیمای قبلی...دلتنگ سیمای آزاد....

 

از استرس بیش ازحد دستام یخ کرده بود.زانوهام می لرزید...دوباره طول اتاقو طی کردم...کاش به حرف ژوان اهمیتی نداده بودمو خودمو خلاص کرده بودم...

 

یکی از نوچه های سیروان همون لحظه اومد کنار در اتاقم و قلدرانه گفت که سیروان احضارم فرموده!

 

چرا انقدر یخ بودم؟پشت سر همون پسر راه افتادم.وقتی به هال رسیدم اول از همه نگاهم به ژوان افتاد ک داشت ناخن هاشو نگاه می کرد.بعد هم سیروانو دیدم....لرزش دستام بیشتر شد...

 

قرار بود باهام اتمام حجت کنه و به قول خودش راه و چاه کارو بهم نشون بده !روی اولین مبلی که به نظرم اومد نشستم و همون موقع نگاهم توی چشمای کوهستان قفل شد.گوشه ی اتاق ایستاده بود و تکیه ش به دیولر بود و دستاشو هم روی سینه به هم قفل کرده بود...سریع نگاهمو به ژوان انداختم...توی اون لحظه تنها کسی بود که می تونستم بهش بدون ترس نگاه کنم....

 

صدای عصبی سیروان رو شنیدم:منو نگاه کن!

 

نگاهمو بهش انداختم.گوشه لبشو با کلافگی می جوید...خیره شده بود توی چشمام و من برای بار اول این فرصتو پیدا کردم که به چشم یه آدم مثل بقیه بهش نگاه کنم....چشمای عسلیش هیچ شباهتی با چشمای کوهستان نداشت.شاید تنها وجه اشتراکشون مو های مشکی پرشون بود.از کوهستان هیکلی تر هم بود راحت می شد حدس زد که از نوجوانی ورزش می کرده.....و آدمو این هیبتش می ترسوند برخلاف کوهستان که بلندو باریک بود و حرف زدن و نگاه هاو چشمای سیاهش آدمو به وحشت مینداخت...

 

_نمی دونم درست باشه یا نه....اما نظرم تغییر کرد....یعنی تغییرش دادن...البته فک نکنم می کنمت مدیر رستوران...نهعزیزم...توی همون بار به قول خودت لعنتی لطف می کنی گیلاسارو پروخالی می کنی...

 

شکه شدم...انتظارشو اصلا نداشتم...داشتم از خوشی سکته می کردم.لبخندمو ندزدیدم.....من خوشحال بودم...خیلی...اما با فکر کردن به عمق حرفاش باز همون ناراحتی و یأس رفته رفته میشست روی قلبم.

 

ناراحت بودم...از اینکه چرا ژوان اینکارو برام کرده بود ونه کوهستان...ناراحت از اینکه رفته بودم زیر دین ژوان و این بدین معنی بود که باید اون کارو براش می کردم حداقل تا به حدودی!...ناراحت از اینکه چرا کوهستان انقدر بی تفاوت ایستاده بود اونجا و...

 

لبخندم کمرنگ و کمرنگ تر میشد.

 

سیروان عصبی بود.همزمان با گفتن((بپا از خوشی زیاد سکته نکنی))بلند شدو رفت.نگاهمو انداختم به ژوان.بهم خیره شده بود...هیچی رو نمیشد از صورتش خوند جز کلافگی و یه اخم ثابت...

 

بهش لبخند زدم اما جواب لبخندمو نداد.اونم بلند شد و دنبال سیروان راه افتاد.

 

من همچنان چسبیده بودم به مبل...حضور سنگین کوهستانو حس می کرد و همون لحظه توی دل خودم به چیزی اعتراف کردم...به اینکه چه قدر وجودش واسم ضروری شده...به اینکه من کوهستانو....

 

_به چی زل زدی؟

 

سریع نگاهم رو از صورتش انداختم به مجسمه ی گوشه اتاق و جوابشو ندادم...

 

اومد سمتم و جلوم ایستاد:الان نمی خوای به من چیزی بگی؟

 

این حرفش با یه تمسخر بزرگ همراه بود.

 

به شدت داغ شده بودم.درست جلوم و دریک قدمیم ایستاده بود و من مصرانه نگاهمو ازش می دزدیدم..خم شد روم...سریع نگاهم رو بهش انداختم و سرمو چسبوندم به پشت مبل.

 

دوباره توی اون سیاهی غرق شدم.

 

_کوهستان؟!

 

نمی دونم چرا صداش زدم.

 

با پوزخند گفت:آهان....داری پیشرفت می کنی...ادامه بده....کوهستان چی؟!

 

درک نمی کردم...باید چی می گفتم....اونم توی اون شرایط که قلبم هزارتا در ثانیه می زد.حس کردم گرمای غیرعادی بدنمو حس می کنه...صدای قلبمو میشنوه...

 

لبام نیمه باز مونده بود...دقیقا نمی دونم واسه چی اما بعدش پیش خودم اعتراف کردم شاید برای یه بوسه ی ناخواسته!

 

خودشو کشید عقب و راست ایستاد و من بهم برخورد!انتظارشو نداشتم....همزمان بلندشدمو بدون اینکه نگاهی بهش بندازم رفتم به اتاق یا همون قفسی که برام تدارک دیده بودن...

 

سریع رفتم توی حمام.چرا اون طوری شده بودم؟چرا انقدر داغ بودم؟مثل همیشه ریزش قطرات آب روی بدنم تونست کمی حالمو بهتر کنه.نمی دونم چه قدر زیر دوش آب ایستاده بودم وقتی به خودم اومدم دیدم توی حموم تاریک تاریک شده.آبو بستم و حوله رو دور خودم پیچیدم.فضای اتاقم تاریک تر از حموم بود شاید به خاطر پرده های ضخیمی بود که جلوی پنجره رو گرفته بود.

 

کورمال کورمال خودمو به کلید برق رسوندم و لامپارو روشن کردم و نشستم جلوی میز توالت.ابروهام در اومده بود...موهام خیسم دونه دونه توی هم گره خورده بود....خیلی داغون بود اوضاع و احوالم.

 

موچین رو برداشتم و با حوصله زیرابروم رو تمیز کردم و بعد هم موهامو سشوار کشیدم و شدم سیما....و این چه قدر دردناک بود!

 

از روی صندلی بلند شدم خواستم حوله رو دربیارم و لباسامو بپوشم.

 

_تموم شد؟

 

فقط صدای فریاد خودمو شنیدم و اینکه حوله رو با تمام وجود به خودم چسبوندم.صدای کوهستان بود که روی تخت دراز کشیده بود و ساعد دست راستش سیاهی چشماشو پوشونده بود.

 

انگار لال شده بودم.چرا ندیده بودمش اصلا کی اومخده بود توی اتاق؟

 

نگاه ماتمو که دید گفت:عجله کن!قراره بریم بار!

 

تازه به خودم اومدم.خوب بود نگاهم نمی کرد با این وضعی که من داشتم....لباسامو از روی زمین برداشتم و تقریبا فرار کردم توی حموم.در حالیکه هنوز دستام می لرزید لباسامو پوشیدم.یه شلوار جین مشکی و بلوز آستین کوتاه طوسی.

 

اومدم بیرون دیدمش که نشسته بود روی تخت و این بار نگاهم می کرد.لباسامو از نظر گذروند و باعث شد مثل دختربچه ها هول کنم و دستامو پشتم به هم دیگه حلقه کنم.

 

_اینارو بپوش!

 

وبا دستش به لباسهایی که طرف دیگه ی تخت بود اشاره کرد.

 

آروم آروم رفتم طرف لباسا و برداشتمشون.یه دامن کوتاه و لباس آستین سه ربع مشکی که یقه ی بازی داشت.

 

زبونم بند اومده بود.امکان نداشت اون لباسارو بپوشم.مگه من چی بودم؟...نه...امکان نداشت....لباسارو پرت کردم روی تخت و گفتم:من اینارو نمی پوشم!

 

یه دفعه ای بلند شد و من با ترس یه قدم رفتم عقب در حالیکه سعی می کردم ترسمو نفهمه!

 

_یه بار دیگه تکرار کن...نشنیدم...

 

_گفتم که!من این لباسارو نمی پوشم....نپوشیدنش سنگین تره!

 

زل زدم توی چشمای سیاهش...

 

_زود باش و نرو رو اعصابم!...لباس خدمتکارا همینه...انتظار که نداری واست لباس سیندرلا بیارم یا مانتو شلوار!

 

از حرفاش که بوی تحقیر می داد متنفر بودم.

 

وقتی دید نه حرکتی می کنم و نه چیزی می گم اومد سمت دیگه تخت و روبه روم ایستاد.

 

_یا شایدم دلت می خواد من لباساتو عوض کنم....

 

با استفهام که خیره شد توی چشمام دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و توی چشماش غرق نشم و با عجز و التماس نگم:کوهستان....کمکم کن برگردم....کوهستان التماست می کنم.....اگه نرم مجبورم....

 

وقتی بدون هیچ حسی نگاهشو دور از خودم دیدم خفه شدم....با استیصال نشستم روی تخت و سرمو بین دستام گرفتم...نگاه خیسم افتاد به جعبه ی فلزی سیگارش آروم آروم دستمو بردم سمت جاسیگاریش و یه دونه برداشتم و گذاشتم گوشه ی لبم...فندکش هم بود...آتیشش که زدم برگشت سمتم....هیچی نگفت و فقط رفت بیرون و در همون حین گفت:زود آماده شو....

 

و این حلقه حلقه های دود سیگار بود که مونسم بود و باعث میشد نزنم زیر گریه!

 

چاره ای نبود با همون حال بدم لباسارو پوشیدم و وقتی جلوی آینه ایستادم زمزمه کردم:خدا بهت رحم کنه....

 

لباس تنگ بود ومن به شدت معذب دلم می خواست آب بشم وبرم زیر زمین آماده روی تخت نشستم نمی خواستم تا کسی دنبالم نیومده برم....نگاهم به سفیدی ساق پام وبعد رانم افتاد...یعنی امکان داشت همه ی اینا خواب باشه....یعنی امکان داره چشمامو بازکنم وببینم هنوز توی اتاق خودم هستم و دارم آهنگ گوش میدم یا حداقل توی خونه ی کوهستانم؟

 

با صدای باز شدن در سرمو گرفتم بالا ژوان رو دم در دیدم.یه چیزی دستش بود از همون دم در بدون اینکه به خودش زحمت بده اون لباسی که دستش بودو پرت کرد سمتم و رفت.لباس رو از جلوی پام برداشتم.یه ساپورت مشکی بود نا خودآگاه یه لبخند نشست روی لبم.سریع ساپورت رو پوشیدم .راحت ترم کرده بود...اما باز یاد قرارم با ژوان افتادم...باید چی کار می کردم؟

 

درحالیکه همچنان توی آینه به خودم خیره بودم در برای بار دوم باز شد و اینبار کوهستانو دیدم.سریع برگشتم سمتش...اومد تو ود حالیکه میومد سمتم گفت:نمی خوای ازم تشکر کنی؟

 

_به خاطر؟

 

درست روبه روم ایستاد و در حالیکه با موهای سرم باز می کرد با حیرتی طعنه آمیز گفت:به خاطر؟

 

داشتم از این نزدیکی بیش از حدش خفه می شدم....

 

ادامه داد:به خاطر اونی که الان پاته!

 

_من که نخواستمش....

 

حلقه ای از موهامو که دورانگشتش پیچیده بود کشید و گفت:اِ؟واقعا؟...خب می تونی درش بیاری...منم هیچ اصراری ندارم...فقط اون زجه های حقیرانه ت دلمو سوزوند.

 

حالا که موهامو ول کرده بود ازش دور شدم و چیزی نگفتم...

 

_بیا پایین...

 

اینو گفت و رفت بیرون....با حرص دنبالش راه افتادم....رفتیم توی باغ ژوان و سیروان توی ماشین نشسته بودن..کوهستان پشت رول نشست و من هم عقب پیش ژوان نشستم....نه سلامی شنیدم و نه سلامی دادم...

 

اون سه تا باهم دیگه حرف میزدن ومنم مثل یه موجود کرولال بدون جون نشسته بودم و از پنجره ی کنارم زل زده بودم به خیابونای شلوغ دبی...به یه رستوران بزرگ که معلوم بود جدیدالاحداث رسیدیم .حدث میزدم دری که کنار رستورانه در دیسکو یا بار یا همون کوفت و زهرمارشون باشه.بدون اینکه چیزی بگم همراهشون پیاده شدم.احساس خفت و خواری داشتم...هیچ وقت خودمو توی این موقعیت تصور نکرده بودم.از در که وارد شدیم یه لحظه خشکم زد....صدابود و رقص نور و تاریکی...ناخوداگاه توی خودم جمع شدم و رفتم عقب...دیوونه کننده بود شاید اگه به عنوان یه آدم عادی میومدم اینجوری نبود اما با این تصور که باید بیشتر روزمو توی این محیط بگذرونم داشت دیوونه م می کرد.دستی رو روی شونه هام حس کردم.دست کوهستان بود بدون نگاه هم می تونستم اینو دیگه بفهمم....

 

_راه بیفت...چته؟یخ زدی...

 

بدون اینکه منتظر جوابم باشه کشیدم دنبال خودش...با اون کفشای پاشنه بلند احمقانه اصلا نمی تونستم راه برم و راه رفتنم شده بود مثل اردک...رفتیم توی قسمت بار یه پسر قدبلند لاغر اندام پشت استیشن بود که به محض دیدن کوهستان و سیروان اومد بیرون و به انگلیسی شروع کردن به صحبت.

 

فقط یه لحظه به خودم اومدم که پسر گفت:Hi Sima!

 

سعی کردم لبخند بزنم نمی دونم تا چه حد موفق بودم یانه با این حال جوابشو دادم.وقتی دستشو به سمتم دراز کرد چند لحظه مردد موندم و بعد از چند لحظه دستو فشار دادم.باید عادت می کردم...باید...

 

سیروان و ژوان از ما جداشدن و رفتن توی جمع برقصن...کوهستان به سمتم برگشت و گفت:کارت که می دونی چیه...می شینی این پشت و لیوان پر و خالی می کنی....از این پشتم بیرون نمیای...

 

نگاهمو ننداختم بهش وهیچی هم نگفتم....

 

_گرفتی یا نه...؟

 

بی حوصله سرمو تکون دادم که یعنی آره...

 

پسر دستمو گرفت و بردم پشت استیشن..انقدر ناگهانی بود که نزدیک بود سکندری بخورم نا خودآگاه برگشتم و به کوهستان نگاه کردم نگاهش به داخل گیلاس مشروبش بود.حالا من یک ور بودم و کوهستان طرف دیگه...

 

_ساعت کاریم کی تموم میشه؟

 

بدون اینکه نگاهشو بهم بندازه گفت:از ساعت 5 بعداز طهر هستی تا 3 شب!

 

یه لحظ ه دهنم باز موند...خدای من....اما اعتراضی نکردم ....این چندروز با یکی میری و میای اما وقتی راهو یاد گرفتی خودت برمی گردی!

 

واقعا دیگه توانم تموم شده بود سرمو روی استیشن گذاشتم و گفتم:خیلی مردی!!

 

صدای خنده شو شنیدم بعدش زمزمه کنان گفت :مثلا می خوای احساساتیم کنی...

 

بلندشدم و با حرص رفتم سمت اون پسر

 

با یه لبخند ساختگی و عصبی گفتم:what can I do now?(الان چی کار می تونم بکنم؟)

 

_Do you know English?(انگلیسی بلدی؟)

 

_a little(یه کم!)

 

برام توضیح داد بشینم پشت استیشن و مشتری هارو راه بندازم...اونم چه مشتری هایی!

 

وقتی برگشتم سرجای قبلیم کوهستانو ندیدم...برای یه لحظه ترس وجودمو فراگرفت...احساس ترس از این محیط ناشناخته...همین طور که داشتم اطراف رو به دنبالش دید می زدم گوشه ی سالن دیدمش که داشت به پیست رقص نگاه می کرد و مشروبشو مزه مزه می کرد...خیالم راحت شد ولی به این فکر کردم که تا کی اون باهام میومد مسلما فقط امروزو اومده بودن که ببینن من چه طورم...

 

شاید نگاه خیره مو حس کرد شایدم نه اما از همونجا برگشت سمتم...وقتی دید منم بهش خیره شدم.اومد سمتم...هول شدم و راست ایستادم از این نحوه ی قدم برداشتنش معلوم بود عصبانیه...از چیش رو نمی دونم درست که روبه روم سمت دیگه استیشن ایستاد از بین دندونای قفل شده ش غرید:مشکلت چیه هان؟

 

دهنمو باز کردم که بگم:چی می گی؟

 

اجازه نداد و با همون عصبانیت گفت:یک بار دیگه...فقط یک بار دیگه این جوری با حب و بغض بهم زل بزنی من می دونم تو...اوکی؟به من هیچ ربطی نداره الان توی کجایی و یا قراره از کدوم جهنم دره سر دربیاری...به من ربطی نداره...مشکل خودته...اوکی؟

 

آب دهنمو قورت دادم ودر نهایت سادگی خودم گفتم:پس چرا اینجام؟

 

بازوهام رو بین پنجه هاش گرفت و زل زد تو چشمام...بازهم غرق شدم توی اون سیاهی....جیغ کوتاهی به خاطر درد بازو هام کشیدم....انگار متوجه نگاه متعجب بقیه شد چون به سرعت بازوم رو رها کرد و دور شد و من به هیچ وجه روی قطه اشکی که داشت می رفت روی لبام نداشتم...حس کردم اون پسره کنارمه

 

_What`s happen?

 

یه مرد حدودا سی ساله اونطرف استیشن ایستاده بود و مشروب می خواست...گیلاسش رو پر کردم و گذاشتم روبه روش سه ساعت بود که همین طور سرپا ایستاده بودم.حدود یک هفته ای بود که تا ساعت سه شب توی بار میموندم و بعدش مثل میت منتظر راننده ی کوهستان وسیروان می موندم.

 

متوجه ی نگاه های عجیب غریب مرد روی خودم شدم.عرب نبود.نمی دونم چرا حس می کردم باید اروپایی باشه....یه جورایی شبیه مردای یونانی بود.وقتی دستمو از دور گیلاس برداشتم غافلگیرم کرد و مچ دستم و گرفت خیلی تلاش کردم که جیغ نزنم...

 

نگاهش بدجور بود...یعنی از اون نگاها...

 

هیچی نمی گفت و خیره شده بود تو صورتم...بالاخره قفل زبونم باز شد به هر بدبختی کلمه هارو کنار هم چیدم و گفتم:what do you want?(چی می خوای؟)

 

زل زد به لبام و گفت:I want you!(تورو می خوام)

 

شکه شدم وپریدم عقب انقدر سریع که بطری مشروب و گیلاس مرد سرازیر شد روی میز.با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد شاید براش مسخره بود که یه دختر که توی بار و دیسکو کار می کنه این عکس العمل رو نشون بده.همون لحظه برد که داشت یکی دیگه رو راه می انداخت اومد سمتم و خیره شد به شرشر مشروبی که داشت سرازیر می شد روی زمین.خیره شد بهم و عصبی گفت:what do you do?

 

سریع و باعجله پارچه ای رو که اونجا بود برداشتم و خم شدم روی زمین:sorry…sorry…

 

حالا که نشسته بودم روی زمین و اون مرد منو نمی دید چه قدر خیالم راحت بود ظاهرا برد داشت از اون مرد معذرت خواهی می کرد.

 

سعی می کردم تمیز کزدن زمین رو انقدر طول بدم که مرد بره...فک کنم دیگه داشتم رنگ زمین رو هم می بردم که برد با پوزخند خم شد و دستمال رو از دستم کشید بیرون....بعد از چند لحظه منم بلند شدم خوشبختانه اون مرد اونجا نبود نفسمو با آسودگی دادم بیرون.

 

**********

 

اول از همه ولو شدم روی تخت...پام به شدت درد می کرد مثل این بود که 10 کیلومترو دویده باشم ....بعد از اینکه کمی درد پام کم شد گیر موهامو باز کردم و لباسامو عوض کردم...واقعا به خاطر ساپورت باید از کوهستان تشکر می کردم ....حداقل یه جا برام کاری رو که به نفعم بود کرد....یه تاپ سبز با دامن سفید پوشیدم .اصلا خوابم نمیومد بیشتر گرسنه بودم....وقتی رسیدم خونه تموم برقا خاموش بود و این یعنی اینکه همه خواب بودن.یه ژاکت نازک سفید داشتم اونو روی تاپم پوشیدم و از اتاق با قدمای آروم رفتم بیرون.برقا خاموش بود عجیب بود که توی اون تاریکی نمی افتادم زمین.رفتم توی آشپزخونه و برقو روشن کردم.در یخچالو باز کردم و یه لیوان آبمیوه و سیرینی واسه خودم آوردم بیرون. وقتی که تموم شد لیوانمو برداشتم که برم توی سینک ظرفشویی بشورمش.انقدر غرق فکر بودم که به اطرفم هیچ توجهی نداشتم.دستی که روی شونه م قرار گرفت باعث شد با وحشت برگردم عقب.از چیزی که دیدم یه قدم رفتم عقب.سیروان بود.یه ربدوشامبر قرمز تنش بود.دستش که اومد سمتم ناخوداگاه جیغ کشیدم و لیوان دستم افتاد زمین و خورد شد

 

با صدای شکستن لیوان و جیغ من سیروان هول کرد و یک قدم رفت عقب.همون لحظه صدای پاهایی رو شنیدم که از طبقه ی بالا می اومد و درست چند لحظه بعد هم ژوان و کوهستان رو دیدم در آستانه ی آشپزخونه...اما من هنوز توی شک بودم...یه ترس ...یه ترس وحشتناک ...یه اخطار بزرگ که می گفت امنیتت به خطر افتاده سیما....یه اخطار بزرگ واسه ی بقیه ی روزها.....ژوان کنجکاو اومد جلو و به سیروان نگاه کرد و بعدش به من...با حس نگاه کوهستان به خودم اومدم وبا دستپاچگی سریع نشستم تا تیکه های لیوان شکسته رو جمع کنم...

 

_اینجا چه خبره؟

 

بالاخره ژوان سد سکوتو شکست...مشغول جمع کردن شیشه ها بودم که این بار صداش بلند و عصبی شد...مخاطبش سیروان بود اینبار نه من...

 

_تو ایره چه کید؟(تو اینجا چی کار می کنی؟)

 

سیروان چیزی نگفت...چیزی که ژوان می خواست بشنوه....چیزی گفت که نفهمیدم....

 

لرزش صدای ژوان عجیب بود....

 

_وایسا و منو نگاه کن!

 

لحنش ترسناک بود ایستادم روبه روش...

 

_این وقت شب....این جا....چی کار می کردی؟

 

نگاه تهدیدگر سیروان خفه م کرد....با تته پته گفتم:هیچی...گرسنه بودم....صدای پا شنیدم....ترسیدم....همین....

 

ژوان هنوز خیره نگام می کرد و من دوباره دچار ترس و لرز شدم...سیروان می خواست چی کار کنه؟

 

_همین؟...مطمئنی فقط همین؟

 

سرش رو به سمت سیروان چرخوند و گفت:ارا تمامی ناکید؟چه تواید دی؟سیروان مه تو شناسم....(چرا تمومش نمی کنی؟چی می خوای؟سیروان من تورو می شناسم...)

 

_تمامی که دی!(تمومش کن دیگه)

 

صدای کوهستان باعث شد ژوان ساکت بشه...نگاه خیس و هراسناکم رفت پی کوهستان و نگاه کوهستان پی نگاه سیروان بود...

 

سیروان بازوی ژوان رو گرفت و دم گوشش چیزی گفت و بعد اونو کشون کشون از آشپزخونه برد بیرون...درکش کردم..خب می خواست از مهلکه دور شه....کثافت...کثافت...

 

کوهستان همچنان همونجا ایستاده بود.آخر سرهم جلو اومد و روی یکی از صندلیها نشست...چیزی از صورتش پیدا نبود...

 

_یه لیوان آب بهم بده!

 

بدون هیچ حرفی یه لیوانو از آب شیر پر کردم خواستم براش ببرم که دوباره صداش اومد

 

_یخ...

 

یه دونه یخ هم انداختم توی لیوانش...انقدر لرزش دستام زیاد بود که خودم حسابی شکه شدم....لیوانو جلوش گذاشتم تا اومدم دستمو از دور لیوان دور کنم سریع مچ دستمو گرفت و خم شد سمتم....

 

صدای جیغمو توی گلوم خفه کردم...فشارش روی مچم زیاد بود...

 

_راستشو بگو!

 

صداش آروم بود...انگار نمی خواست کسی غیر از ما بشنوه...به همون آرومی گفتم:راست چی رو؟

 

نگاهش می گفت:خر خودتی!!

 

راست ایستادم و در حالیکه مچم هنوز توی دستش بود...سعی کردم مچمو بیرون بکشم.....

 

اونم راست ایستاد.دستمو ول کرد.نشستم تا اخرین تیکه های شیشه رو جمع کنم...خواستم از آشپزخونه برم بیرون که صدای شکستن شنیدم....برگشتم سمت کوهستان لیوان دستش رو عمدی انداخته بود زمین...به صندلی لم داده بود زیرلب گفتم:دیوونه....!

 

خواستم به راهم ادامه بدم که گفت:بیا اینارو جمع کن!

 

نمی خواستم باهام لج کنه...دربرابر سیروان وخیلی چیزای دیگه فقط اونو داشتم هرچند که...مثل یه دخترخوب رفتم وهمه شو با حوصله جمع کردم.....اگه سیروان کاری کرده بود؟...اگه تنها من خونه بودم؟...وای...چه قدر بیچاره بودم....وقتی کارم تموم شد ایستادم.کوهستان هم همزمان ایستاد یه لحظه ترسیدم و یه قدم رفتم عقب اما خیلی زود به خودم مسلط شدم و به راهم ادامه دادم....

 

مچ دستمو گرفت و سریع منو کشوند سمت خودش ،توی چشمام خیره شد و گفت:هنوز جوابمو ندادی!

 

نگاه سیروان بازم اومد جلوی چشمم...هرکاری از دستش بر می اومد...اگه می فهمید به کسی چیزی گفتم یقینا بدبختم می کرد...از این بیشتر...

 

آب دهنمو قورت دادم وگفتم:چیزی نبود...فقط...فقط...

 

نتونستم تحمل کنم وزدم زیر گریه....می ترسیدم....از آینده م...از همه چیز....صدای هق هقم که بلند شد دستشو جلوی دهنم گرفت و گفت:آروم....هیس....

 

اشکام می ریخت روی دستش....نمی دونم چه طور رفتم تو آغوشش...فقط می دونم داغون بودم،خیلی داغون...چیشونی و لبم روی سینه ش بود...می ترسیدم....تموم بدنم می لرزید...نمی دونم اون چی کار می کرد....دستش دور بدنم حلقه شده بود یا نه....اما من برام مهم نبود...یه تکیه گاه می خواستم...حتس شده زورکی!صدای هق هقمو توی گرمی سینه ش خفه می کردم وقتی آروم شدم سرمو از روی سینه ش برداشت....بوی سیگارش هم حتی آرومم می کرد....

 

متوجه شدم دستش دور مچم بوده ویک دستش رو هم تکیه داده بوده به میز....همین...فقط همین...

 

دستمو از مچش بیرون کشیدم و به اون دو تا سیاهی که حالا به یه نقطه ی نامعلوم توی فضا خیره بود خیره شدم....تحمل نکردم....حالا که نزدیکش بودم خوددار بودن سخت بود....روی پنجه پاهام ایستادم و خودمو کشوندم بالا با دستامم کمی سرشو کشیدم پایین..همون لحظه متوجه نگاه سردش شدم....نه نه...داشتم چی کار می کردم....سریع رفتم عقب و فرار کردم به اتاقم...

 

ایستادم سر خیابون و دستمو تکون دادم.تاکسی که ایستاد تن خسته م رو انداختم توش.سرم رو چرخوندم طرف پنجره و به آسمون خیره شدم.. ستاره ای که هیچ وقت نداشتم!

 

از نگاه به ستاره ها خسته شدم و نگاهمو انداختم به دستام،جدیدا هرجا و هرلحظه بوی الکل رو حس می کردم،نمی دونم چرا،مدام حالم به هم می خورد شاید بیشتر از همه چیز از خودم!

 

آب دهنمو قورت دادم،هنوز طعم تلخ مشروب عصرتوی دهنم بود....برای اولین بار یه نصفه لیوان ابسولوت خورده بودم ...زیاد بدم نیومده بود وشاید باز امتحانش می کردم...شاید....

 

یک نخ سیگار آتیش زدم...سنگینی نگاه راننده رو حس می کردم خودمو بی توجه نشون دادم.چیزی به عربی گفت که نفهمیدم.توی این یک ماه هیچی عربی یاد نگرفته بودم حتی توی کنکور هم عربیمو خیلی پایین زده بودم واقعا استعدادشو نداشتم.

 

شیشه ی پنجره رو دادم پایین و نسیمی که خورد توی صورتم....سیگار نصفه رو پرت کردم بیرون.ظاهرا دودش راننده رو اذیت می کرد.به مقصد که رسیدیم پیاده شدم و چند ضربه به در خونه ی سرایدار زدم در رو بعد از چند لحظه باز کرد ومن وارد حیاط عمارت شدم...نگاهم که به استخر افتاد یه لحظه هوس شنا کردم و یاد روز آخر و در واقع روز شروع ماجرا افتادم که می خواستم برم استخرو....

 

پله هارو به سمت اتاقم طی کردم و در اتاقمو بی سروصدا باز کردم...هنوز بوی الکل توی دماغم بود...روی تخت نشستم ...آسمون چه قدر قشنگ شده بود....

 

خوابم نمی برد...نمی دونم...شاید تاثیر دو فنجون قهوه ی اول شب بود...لباسمو با یه بلوز شلوار راخت عوض کردم.حوصله ی محیط اتاقمو نداشتم از این که تا صبح بیدارباشم و به درودیوار خیره بشم متنفر بودم....از اتاق اومدم بیرون.نگاهم افتاد به در اتاق کوهستان نمی دونم چرا دلم می خواست برم پیشش یک هفته ای بود که حتی یک کلمه هم حرف نزده بودیم.تا نزدیک در اتاقش رفتم.دودل بودم و تردید داشتم.دستم روی دستگیره ی در بلاتکلیف بود....توی یه لحظه پشیمون شدم و دستمو برداشتمرفتم آشپزخونه و یه لیوان آب میوه برای خودم ریختم و دوباره برگشتم به اتاقم.طاقت تاریکی وحشتناک اتاقو نداشتم واسه همین برقو روشن کردم.آب میوه رو که خوردم کمی حالم بهتر شد...بلوزمو درآوردم و باز دراز کشیدم روی تخت.نمی دونم چرا یه دفعه ای دلم بدجور هوای مامانو کرده بود...هوای صدای رامین...هوای خونه مون....ملافه رو دور خودم پیچیدم و توی خودم جمع شدم...همش تصویر مامان میومد جلوی چشام...خداروشکر از هر وسیله ی ارتباطی هم دور بودم...نمی دونم چه قدر گذشت که کم کم پلکام روی هم افتاد همون لحظات بود که با گرمی دستایی روی شونه هام از خواب پریدم.اولش گیج گیج بودم اما وقتی صورت سه تیغه ی سیروانو تشخیص دادم خواب از کله م پرید.زبونم بند اومده بود و تقریبا خشکم زده بودم.وقتی چشمای بازمو دید زیر پوشم زمزمه کرد:بیدارت کردم؟!

 

قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم فقط گرمای نفساشو حس می کردم که باعث میشد حالم به هم بخوره

 

_چیه؟...مگه جن دیدی؟

 

همزمان به چشمای وحشت زده م اشاره کرد...

 

_بهت بد نمیگذره....نکنه می خوای بگی از دست کوهستان هم بکر در رفتی...

 

پس کوهستان نگفته بود منو صیقه کرده بوده و من زنش بودم...لعنتی....لعنتی....

 

صورتشو آورد جلو تا خواست لباشو بزاره روی گونه م با تموم قدرت جیغ زدم...یعنی می خواستم بزنم...بلکه صدای جیغم بین دستای بزرگش خفه شد...با همه ی وجود دست و پا می زدم. و این داشت عصبیش می کرد.لبشو به لاله ی گوشم چسبوند و گفت:آروم بگیر....

 

همون لحظه خیسی و داغی زبونشو روی لاله ی گوشم حس کردم...غیرقابل تحمل بود....دستم رفت سمت لیوانم که روی کنسول بود سریع با لبه ی کنسول شکستمش و گرفتمش نارگردنش...یه لحظه همه ج سکوت بود...نگاهش ازروی صورتم آروم آروم رفت روی شیشه ی دستم،دستشو آروم آروم از روی دهنم برداشت و من نفس حبس شده مو آزاد کردم و با صدایی که واسه خودمم غریبه بود گفتم:به قرآن...به قرآن کاری کنی...شاهرگتو زدم....برو عقب...

 

بی حرکت روم خم شده بود و دستانش بلاتکلیف بود با فریاد گفتم:برو عقب...گم شو...گم شو کثافت....

 

با صدایی که به زور آروم نگه داشته بود گفت:هیس...خفه شو...

 

_حرف مفت نزن جناب نصیری....گم شو بیرون...

 

همه ی اینارو با فریاد می گفتم با هراس اومد که جلوی دهنمو بگیره شیشه ی دستمو مصرانه مقابلش گرفتم.همونجا سرجاش موند...صدای قدم هایی روشنیدیم....سیروان هول کرده بود همزمان نگاه هردومون افتاد به بدن نیمه برهنه ی من.بلوز تنم نبود و فقط لباس زیرم بود....زبر لب گفت:وای به حالت اگه...

 

همون لحظه در به شدت باز شد...کوهستان بود....کوبش قلبم رفت بالا....اولش انگار باورش نشد.نگاهش از سیروان افتاد به شیشه شکسته ی دستم وبعدش به بدن برهنه م...یه قدم اومد جلو...

 

_این جا چه خبره؟

 

سیروان خودشو نباخت و راست ایستاد،این من بودم که کل بدنم می لرزید....

 

کوهستان بلندتر داد زد:گفتم چه خبره؟

 

سیروان با قدم هایی بلند رفت جلوش ایستادو گفت:لزومی نیست برات توضیح بدم

 

ودر حالیکه نگاه تهدید گر و پر معنیشو به من می انداخت رفت بیرون...اما دیگه حاضر نبودم زبونمو نگه دارم...

 

بی هیچ حرف دیگه ای رفت بیرون و من موندم و کوهستان...

 

اومد سمتم وگفت:این جا چیکار می کرد؟

 

دیگه بغضمو نگه نداشتم شاید بیشتر دلم می خواست دلشو به رحم بیارم .زدم زیر گریه و گفتم:معلوم نیس؟!....کوهستان....نمی بخشمت...نمی بخشمت....

 

تیکه شیشه رو انداختم زمین و ولو شدم روی تخت...

 

تیکه شیشه رو انداختم زمین و ولو شدم روی تخت...

 

با احساس تکون خوردن تخت چشاو باز کردم.لبه ی تخت نشسته بود و داشت سیگارشو آتیش می زد.آروم لباسمو پوشیدمو خیره شدم بهش.

 

شاید نیم ساعت دراون حالت بودیم تا اینکه بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:وسایلاتو جمع کن!

 

اولش فک کردم شوخی می کنه با استفهام بهش خیره شدم.

 

_مگه با تو نیستم؟این تنها فرصتته....

 

انگار دنیارو بهم داده بودن سریع بلندشدم و سمت چمدانم رفتم اولش انقدر هول بوم که فقط دور خوم می چرخیدم.همه ی لباسامو توش گذاشتم.کوهستان همونطور نشسته بود...

 

_عجله کن...تا قبل از اینکه سیروان برگرده باید بریم...

 

سرمو تکون دادمو سریع توی حموم لباسامو عوض کردم.بدون اینکه توی حمل چمدان کمکی کنه از اتاق بیرون رفت و منم به دنبالش...همه ی برقا خاموش بود و وکوهستان سعی می کرد بی سروصدا راه بره.منم سلانه سلانه به دنبالش بودم یه جا گوشه ی چمدان گیر کرد به دیوار و نزدیک بود هم من و هم چمدان واژگون شیم.برگشت سمتمو بی هیچ حرفی چمدانو از دستم گرفت و خیلی سریع راه افتاد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها