داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

توه مرده اي . دوباره فكر كردم،

 

حركت لب هايش را مجسم كردم. درست همين را گفته بود.

 

ما با سرعت حدود چهل مايل در ساعت، در ميان باران، حركت مي كرديم. من برگشتم، سعي

 

كردم مردي را كه كنارم روي صندلي بود ناديده بگيرم. آقاي رليك. اين اسم چيز عجيبي

 

داشت و ديدم بي اختيار دارم با نوك انگشتم آن را روي پنجره مي نويسم .

 

رليك .......

 

حروف در فضاي تنگ اتومبيل شكل گرفتند . لحظه اي آن جا معلق ماندند . بعد حرف

 

``ل`` جاري شد . خون را به يادم آورد. اسم مجارستاني يا چيزي شبيه آن به نظ ر مي آمد .

 

باعث شد به كسي مثل دراكولا فكر كنم.

 

مادرم برسيد:

 

- مي خو اهيد شما را كجا پياده كنيم؟ آقاي رليك گفت :

 

- هرجا.

 

- كجاي ايپسويچ زندكي مي كنيد. مرد مكث كرد. گفت :

 

- خيابان بليد .

 

- خيابان بليد؟ آن جا را بلد نيستم .

 

- نزديك مركز است.

 

مادرم تمام خيابانهاي ايپسويچ را مي شناخت. قبل از ازدواج با پدرم ده سال آنجا زندگي

 

كرده بود. اما هرگز اسم خيابان بليد را نشنيده بود. و چرا مسافر قبل از پاسخ دادن به سئوال او

 

مكث كرد؟ مي خواست اين اسم را از خودش در بياورد؟

 

رعد براي دومين بار بالاي سر ما غريد. آقاي رليك گفت :

 

- ترا مي كشم .

 

اما اين را آن قدر آرام گفت كه فقط من شنيدم و اين بار مطمئن بودم . او ديوانه بود . از فيرفيلد

 

فرار كرده بود . ما او را در يك جاي پرت سوار كرده بوايم و او همه ي ما را مي كشت . به جلو

 

خم شدم ، سعي كردم نگاه والادينم را به خودم معطوف كنم . آن وقت بود كه به آيينه ي

 

راننده نگاه كردم . آن وقت كلمه اي را ديدم كه همين چند لحظه پيش روي شيشه نوشته

 

بودم .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها