داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « چگونه برگردم فصل ششم»

تا خانوم محمدی رو دیدم خودمو تو بغلش انداختم واز شدت خوشحالی و استرس های های شروع کردم به گریه کردن . اونم از صداش خوشحالیش مشخص بود ، کمرم رو ماساژمی داد و می گفت :

- اِ ... دختر گنده رو ببینا ! چرا داری گریه می کنی ؟! عوض خوشحالیته !؟! نکنه واقعا ناراحتی که شوهرت برگشته ؟!

با گفتن این حرف بازوهام رو گرفت و از خودش دورم کرد و با اخم با مزه ای گفت :

- آره ؟!

- نه به خدا ! از خوشحالیه ! حس میکنم انقدر استرس دارم که اصلا نمی تونم باهاش رو به رو بشم ... می ترسم همونجا از خوشحالی جلوش غش کنم !

وقتی این حرفو زدم ، خانوم محمدی خندید و گفت :

- عجب بابا ! تو دیگه کی هستی ! بیا ببینم ...

دستمو کشید و برد توی قسمت روشویی .

 

به صورت آب بزن ، یکم ترگل ورگل کن برو پیشش . سعی کن با آرامش باهاش برخورد کنی ، خوب ؟! ... اوه راستی ! مژدگانی من کو ؟!

 

- وای شرمنده به خدا ، انقدر هول بودم که زودتر برسم بلکل فراموش کردم ! ولی شیرینی گرفتم دادم آقا رجب پخش کنه .

 

- شوخی کردم عزیزم ! می خواستم از این حال و هوا بیای بیرون ! دست ِ گلت هم درد نکنه ، راضی به زحمت نبودیم خانوم !

 

- خواهش می کنم ولی مژدگانیتون سرجاشه ! مطمئن باشید !

 

سرشو تکون داد و خندید :

 

- نگاه تو رو خدا ، گرفتمت به حرف ... دختر بیا برو پیش شوهرت !

 

سریع گونه اش رو بوسیدم ، اون هم برگشت سر کارش .

 

یه مشت آب پاشیدم به صورتم و به آینه رو به روم خیره شدم . چشمام از خوشحالی برق می زد .

 

رفتم تو اتاقمون از کمدم کیفم رو برداشتم ، و چندتا تکه وسیله ی آرایشی رو که برای مواقع ضروری داخلش بود در آوردم چون اصولا اهل آرایش کردن ِ بیرون از خونه نبودم ! پس خیلی خیلی کم آرایش کردم فقط به خاطر این که قیافه ام طور خاصی نباشه و عادی تر جلوه کنه . واقعا از شدت استرس صورتم رنگ پریده شده بود .

 

خودم رو تو آینه چک کردم ، خوبه ، مشکلی نبود !

 

وسایل رو سر جاش برگردوندم .

 

دسته گلم رو برداشتم ، سرم رو بالا گرفتم ، چندتا نفس عمیق کشیدم . با توکل به خدا راهی ِ اتاق پدرام شدم !

 

***************در اتاق باز بود ، وارد که شدم دیدم هیچ کس دیگه ای نیست و پدرام سرش به طرف پنجره اس و خوابه .

 

آروم در اتاق رو بستم ، گلدون اتاق رو از شیر سرویس بهداشتی اتاق پر آب کردم و دسته گلم رو توی اون گذاشتم ، گلدون رو هم روی میز کنار پدرام قرار دادم .

 

صندلیی که توی اتاق بود رو برداشتم و کنار تخت و خیلی نزدیک به اون قرار دادم و روش نشستم .

 

دلم نمی خواست مزاحم خوابش بشم پس آرنجامو به پام تکیه دادم و سرم رو گذاشتم وسط دوتا دستام که به هم چسبونده بودمشون و غرق شدم تو چهره ی مردونه و زیبا و البته بیمار ورنگ پریده اش . تو دلم کلی خدا رو شکر کردم و قربون صدقه پدرام رفتم .

 

********************

 

انقدر تو دلم صداش زدم و خواستم بیدار بشه که بالاخره بعد از نیم ساعت ندای قلب منو شنید و چشم هاشو باز کرد .

 

نگاهش که به من افتاد ، چند بار پلک هاشو باز و بسته کرد و یه لبخند قشنگ نشست رو لباش و گفت :

 

- ملیکا ...

 

از جام بلند شدم و خم شدم روی تخت و جوری که اذیت نشه آروم تو آغوشم گرفتمش و با بغض گفتم :

 

- جانم عزیزدلم ...

 

با این که خیلی به خودم قول داده بودم که گریه نکنم اما واقعا دست خودم نبود ، بغضم شکست و صدای هق هقم بلند شد .

 

- چرا گریه می کنی ملیکا ؟

 

- از خوشحالی عزیزم ، از خوشحالی !

 

- فدای تو دختر مهربون ... گریه نکن دیگه ...

 

خودم رو عقب کشیدم و روی صندلی نشستم . دستش رو توی دستم گرفتم و شروع کردم به صحبت کردن باهاش :

 

- پدرام نمی دونی چقدر ترسیدم ، فکر اینکه ممکنه خدای نکرده از دست بدمت داشت دیوونه ام می کرد . وقتی برگشتم دیدم اونطوری رو زمین افتادی داشتم سکته می کردم ...

 

با انگشت شست دستی اش که توی دستم بود پشت دستم رو که نوازش کرد و گفت :

 

- خوشحالم برگشتم پیشت عزیزم ...

 

- منم همینطور

 

- خدا رو شکر

 

لبخندی رو لب هام جا گرفت .

 

- عزیزم می دونی که من نمی تونم تکون بخورم پس خودت بیا جلو ، دلم برات تنگ شده بود !

 

لبخندم عمیق تر شد و از روی صندلی دوباره بلند شدم و خم شدم روی صورتش . دست دیگه اش رو گذاشت پشت گردنم و سرم رو جلوتر برد و ...

 

- پدرام جان نمی دونی چقدر خوشحالم که برگشتی ، وقتی بهم گفتن که بهوش اومدی انگار دنیا رو یه جا بهم دادن ! حسش اصلا قابل بیان نیست ...

 

- مرسی عزیزم ... تو خیلی مهربونی ملیکا !

 

- اوه ، نه بابا ... اینطورا هم نیست !

 

با لبخند بهم خبره شده بود و گفت :

 

- چرا هست ...

 

و در همون حال پشت دستم رو که بین دستاش گرفته بود نوازش می کرد .

 

کمی که گذشت با همون نگاهش که روی صورتم چرخ می خورد و تو صورت خودش هم یه حالت استفهام ایجاد شده بود پرسید :

 

- ملیکا ؟ ... بالاخره معلوم نشد این کلیه از طرف کی بوده ؟! هر چی از دکتر منوچهری پرسیدم جواب درستی بهم نداد ، جوابش فقط یه جمله بود اونم اینکه : اهدا کننده خواسته اسمش رو نگیم !

 

خوشحال بودم که دکتر به خواسته ام احترام گذاشته ، از بقیه نزدیکان هم که در جریان بودم خواسته بودم هیچی بهش نگن ! نمی دونم چرا اما می خواستم مجهول بمونم !

 

- خوب به نظر من هم به خواسته اهدا کننده احترام بذاری و چیزی نپرسی بهتره !

 

- تو چیزی می دونی ؟!

 

سرم رو کج کردم و چهره ام رو طوری نشون دادم که انگار می گفت : الان اصلا حرف منو شنیدی ؟!!

 

پدرام هم پیام رو خوب از صورتم گرفت و گفت :

 

- خیلی دلم می خواست بدونم کیه تا خودم ازش تشکر کنم اما خوب ، ببخشید ! دیگه کنجکاوی نمی کنم !

 

- فضولی عزیزم ! این بیشتر بهش می خوره !

 

*******************************

 

- با اون ماموره بود که خیلی بهمون کمک کرد تماس گرفتم ، گفت یه چیزایی پیدا کردن اما هنوز خودشو نگرفتن !

 

- مانی یعنی میشه امیدوار بود ؟

 

- چرا نشه ؟! فقط باید یکم صبر کرد ...

 

- امیدوارم صبرم نتیجه بده ، دلم می خواد یه درس حسابی بگیره !

 

- متاسفانه یه درس سخت در انتظارشه ... البته حقش هم هست ، همچین کار کوچیک و بی خطری هم انجام نداده ... ببینیم خدا چی می خواد ... راستی ، به پدرام هنوز چیزی نگفتی ؟!

 

- نه ، الان حالش زیاد خوب نیست ... وقتی مرخص بشه بهش می گم ! الان نمی خوام یه درد اضافی بشم براش ...

 

- باشه ، هر طور خودت راحتتری همون کارو بکن ... خوب ، کاری باری ؟!

 

- نه قربانت ، زحمت کشیدی !

 

با خنده ای که تو صداش بود بلند گفت :

 

- الـــــــو صدا نمیـــــاد

 

و آروم ادامه داد :

 

- خداحافظ ...

 

خنده ام گرفت ، داداشی مهربونم ....

 

******************************

 

روزی که توش دو احساس متضاد داشتم رسید ! حس خوشحالی و نارحتی توامان ! خوشحالی به خاطر مرخص شدن پدرام و بازگشتش به خونه و سلامتی دوباره اش و ناراحتی بابت رسیدن ِ زمان ِ گفتن ِ حقیقت ... اما از طرفی هم این واقعیت باعث سبک شدنم می شد ، واقعا از این که این حقیقت سیاه با تمام سنگینیش از روی قلبم برداشته میشد حس آرامش می کردم در عین حال که می دونستم با گفتنش و عکس العملی که پدرام نشون می داد شاید قصه دوباره ای شروع می شد ... به هر حال من آماده بودم !

 

از صبح زود به خونه ی خودمون رفته بودم و شرع کرده بودم به تمیز کاری ِ کلی و پاک کردن گرد و غباری که روی وسایل نشسته بود . بعد از دو سه ساعت کار ، خونه آماده ی یه شروع دوباره بود ...

 

قرار بود پدر و مادر ها و مانی و همسرش کارهای مرخص شدن پدرام رو انجام بدن و من تو خونه منتظر استقبال از همسرم باشم .

 

گلهایی که خریده بودم رو تو گلدونها گذاشتم و یه غذای سبک برای پدرام و یه غذای خوب برای افراد همراهش درست کردم . سریع یه دوش گرفتم و کمی هم آرایش کردم و منتظر رسیدنشون شدم . خوشبختانه انتظارم زیاد طولانی نشد و زود از راه رسیدن .

 

بعد از این همه مدت تازه بار اول بود که به خونه ی ما می اومدن ، تا اونها مشغول سرک کشیدن به اطراف بودن من هم پدرام رو به اتاق خودمون فرستادم تا لباسش رو با لباس هایی که براش آماده کرده بودم عوض کنه و راحت تر باشه . بعد از چند دقیقه صدام زد و من هم رفتم تا ببینم چی کار داره .

 

وقتی وارد اتاق شدم ، در رو پشت سرم بست . پرسیدم :

 

- کاری داشتی پدرام جان ؟!

 

دستم رو کشید و من رو تو آغوش گرمش جا داد . دستش دیگه اش رو پشت کمرم قرار داد و حین نوازش کمرم گفت :

 

- دوستت دارم ... خیلی زیاد ...

 

حس ِ دوباره اش لذت بخش بود !

 

- منم همینطور عزیزم ...

 

*****************************

 

اون روز با کلی اصرار از طرف من و پدرام ، بقیه هم موندن و نهار رو با ما خوردن . بعد هم برای هر دومون آرزوی سلامتی و یه زندگی پر از آرامش کردن و خوشی کردن و ما رو تنها گذاشتن .

 

نمازمون رو خوندیم و پدرام رفت تا استراحت کنه ، من هم رفتم تا خونه رو جمع و جور کنم و به کارهام برسم .

 

وقتی خیالم از همه چیز راحت شد ، پیشبندم رو جای مخصوصش گذاشتم ، تو آیینه ی روی کنسول دستی به سر و روم کشیدم و رفتم تو اتاقمون .

 

پدرام در حالی که طاق باز روی تخت دراز کشیده و دست راستش رو زیر سرش گذاشته بود به سقف خیره شده بود .

 

جلو رفتم و لبه ی تخت نشستم ، با تکون خوردن تخت از فکر بیرون اومد و به من خیره شد ، لبخندی زد و دست چپش رو به طرف من گرفت . دستم رو تو دستش گذاشتم ، اون هم من رو به سمت خودش کشید . دستم رو رها کرد و من آهسته سرم رو روی سینه اش گذاشتم ، دستش رو دورم حلقه کرد و شروع کرد با پایین موهام که رها کرده بودم دورم بازی کردن .

 

چند دقیقه ای رو تو سکوت گذروندیم تا این که پدرام شروع به صحبت کرد :

 

- ملیکا ؟

 

- جانم

 

- یه جور خاصیم !

 

- چه جوری ؟

 

- نمی دونم ، همه اش احساس می کنم یه صدای جیغ می پیچه تو سرم که ازم می خواد کمکش کنم ... اون شب که من بی هوش بودم چی شد ؟!

 

انقدر ناگهانی این سوال رو پرسید که قشنگ جا خوردنم رو حس کرد !

 

- ...

 

- ملیکا ... حالت خوبه عزیزم ؟

 

- هان ... آ ... آره ...

 

- نمی خوای برام تعریف کنی ؟! از اون شب چیز خاصی یادم نیست ، فقط اینکه یه نفر تقریبا هم قدو هیکل خودم بهم حمله کرد ... رو صورتش رو پوشونده بود ، با هم درگیر شدیم اما تا من بیام بجنبم اون چاقوش رو فرو کرد تو شکمم ! بعدش هم که بی هوش بودم ... دزد بود ؟!

 

- نه ... پدرام ، باید یه چیزی رو برات بگم ... بعد هم تصمیم با توه ...

 

- بگو !

 

خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم و دوباره لبه تخت نشستم .

 

- اون شب ... کسی که به تو ...

 

- خـــوب !

 

- کسی که به تو حمله کرد ... علی بو ... ده ... برای ... انتقام اومده ... بود ...

 

چشماش گرد شد ،

 

- چی ؟ ... تو ویلای ما چی کار می کرد ؟! مگه نرفته بود پی کارش ؟!

 

بغض کردم صدام می لرزید ،

 

- اون ... اون ...

 

دستهام رو روی صورتم گذاشتم ، خدایا ، دوباره اون صحنه ها جلوی چشمم اومد ...

 

- ملیکا ... نکنه ... اون ... اون با تو که ...

 

وقتی به اینجای حرفش رسید دیگه ادامه نداد ... آخ ، خدایا ...

 

بغضم داشت خفه ام می کرد ، اون باید می دونست ...

 

- اون ... به من ت ... تعرض کر... د ... اون عوضی به ... من ...

 

دیگه کنترلم رو از دست دادم ، اشکم با صدای هق هق گلوم همراه شده بود وصورتم رو خیس می کرد ...

 

- چی داری میگی ؟! شوخی میکنی ، آره ؟

 

سرم رو به معنی نه طرفین تکون دادم .

 

روی تخت نیم خیز شده بود ، دستم رو از روی صورتم کنار کشید و انگشتش رو گذاشت زیر چونه ام و مجبورم کرد که به صورتش نگاه کنم ، با حالت استفهام و ابرو های در هم کشیده که نشان از عصبانیتش داشت بهم نگاه می کرد ... وقتی دید در گفته ام کاملا صادقم ، عقب رفت ، از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد ، به طرف اتاق تک نفره ی خونه رفت و در رو بست !

 

*******************************

 

تا شب از اتاق بیرون نیومد ، شب وقتی شام رو آماده کرده بودم رفتم و در زدم :

 

- پدرام ...

 

- ...

 

- پدرام ... حالت خوبه ؟!

 

- بله ؟!

 

- بیا شام و آماده کردم

 

- نمی خورم

 

- پدرام خواهش می کنم ... تو تازه حالت خوب شده ... باید تقویت بشی !

 

- نمی خورم ... لطفا تنهام بذار !

 

خدایا ، آخه حکمت این اتفاق چی بود ؟!

 

رفتم آشپزخونه و میز رو جمع کردم ، بدون اینکه خودم هم چیزی بخورم همه غذاها رو گذاشتم تو یخچال و رفتم تو اتاقم .

 

کنار تخت رو زمین نشستم ، زانوهام رو جمع کردم ، دستام رو دور پام حلقه کردم و به گوشه اتاق خیره شدم .

 

چرا این بلاها باید سرم می اومد ؟! ... مگه من چه گناهی کرده بودم ؟ ... مگه به خواست من این اتفاق ها افتاده بود ؟! ... مگه من مرتکب خیانت شده بودم ؟! چرا ؟! ... چرا ؟! ... چرا ؟! ...

 

این سوال ها تو سرم چرخ می خورد و من با فشار لب هام به ساعدم سعی در خفه کردن صدای گریه ام می کردم ، نمی خواستم بیشتر از این کوچیک بشم ... احساس می کردم خورد شدم ... انقدر راحت همه علاقه و احترامی که پدرام برام قائل می شد بر باد رفت ؟!!! ... مسخره اس !

 

*******************************

 

تو همون حالت دیشب خوابم برده بود ، تمام استخونام درد می کرد ... یکم دست و پام رو کشیدم و بعد از کلی صدای ترق و تروق استخونام تازه تونستم رو پام وایستم . تو آیینه ی میز توالت نگاه کردم ، پلک هام در اثر گریه ی دیشبم باد کرده بود . حوله ام رو برداشتم و رفتم تو حموم اتاق .

 

سریع با آب ولرم یه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون . لباس مرتبی تنم کردم و بدون آرایش از اتاق خارج شدم . دلم نمی خواست پدرام با دیدن چهره ام بهم ترحم کنه اما اصلا حال و حوصله ی این که ادا در بیارم و با رفتارم به دروغ ثابت کنم که تصمیم تو هیچ اهمیتی برای من نداره رو ، نداشتم !

 

*******************************

 

بساط صبحانه رو آماده کردم ، مشغول ریختن چای بودم که صدای پاش رو که به طرف آشپزخونه می اومد شنیدم . دوباره بغض گلوم رو فشرد اما با چند نفس عمیق پسش زدم .

 

- سلام

 

همونطور که به کار خودم مشغول بودم گفتم :

 

- سلام ... بشین تا برات چای بیارم .

 

صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم ، بعد هم پدرام طبیعتا نشست روش ! ( خیلی داره چرت و پرت میشه ، کاملا آگاهم !! L ) دوتا فنجون چای رو برداشتم و آومدم سر میز . بدون این که بهش نگاه کنم یکی از فنجون ها رو جلوش گذاشتم و خودم هم رو صندلیم نشستم .

 

بی هیچ حرف اضافه ای مشغول نوشیدن چایم شدم . تلخ ِ تلخ ... مثل حال و هوای تازه ام ...

 

سکوت رو شکست .

 

- من ... دیشب کلی فکر کردم .

 

سرم رو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم . چشماش سرخ بود ، اونم مثل من شب نخوابیده بود !

 

- خوب ، به چه نتیجه ای رسیدی ؟

 

نگاهش رو به فنجونی که تو دستش داشت می چرخوندش دوخت و گفت :

 

- دیگه قادر به پذیرشت نیستم ... نمی تونم مثل قبل بهت نزدیک باشم !

 

پوزخندی نشست گوشه ی لب هام .

 

- خوشحال شدی ؟!!

 

خیره نگاهش کردم و با لحن تندی گفتم :

 

- آره ! خیلی !

 

بلند شدم ، فنجونم رو گذاشتم تو سینک و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که راهمو سد کرد ،

 

- ببین ملیکا ... وضعیت ما دیگه مثل قب ...

 

دستم رو آوردم بالا و پریدم وسط حرفش و گفتم :

 

- کافیه ... حق با توه ... شاید من انتظار بیجایی برای ببخشش گناه نکرده ام داشتم ...

 

- آخه بذار من ...

 

- گفتم کافیه ... لطفا از سر راهم برو کنار ...

 

تو این فکر بودم که دیگه تکیه گاهی نخواهم داشت !

 

کنار کشید و من هم به سرعت از آشپز خونه خارج شدم ، رفتم تو اتاق خواب . آماده شدم که برم بیرون ، تنفس تو هوای خونه برام سخت بود . دو قطره اشک ِ مزاحم از چشمام چکید . کف دستام رو روی چشمام فشار دادم و چند نفس عمیق کشیدم و کیف و سوییچ ماشنم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون . تو پذیرایی روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود . وقتی دید آماده ام ، از جاش بلند شد و پرسید :

 

- کجا ؟!

 

به راه خودم ادامه دادم ،

 

- بیرون ، میرم یکم هوا بخورم ...

 

- باشه ... مراقب باش ...

 

لحظه ای نگاهش کردم و بعد به سرعت از خونه خارج شدم .

 

****************************

 

وقتی برگشتم خونه از غروب گذشته بود ، تمام چراغ ها خاموش بود . پدرام هم روی کاناپه ی تو هال خوابش برده بود . رفتم براش یه بالش و رو انداز آوردم . وقتی خواستم بالش رو زیر سرش بذارم از خواب پرید ، چند لحظه گیج نگاهم کرد بعد سرش رو گذاشت رو بالش ، روانداز رو انداختم روش . چشماش رو بست و نفس آسوده ای کشید .

 

خودم هم رفتم تو اتاقم ، یه دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم .

 

بعدا به همه چیز فکر خواهم کرد ...

 

***************************

 

با ضربه هایی که به صورتم می خورد از خواب پریدم ... پدرام نشسته بود کنارم روی تخت ، داشت می گفت :

 

- ملیکا ... آروم ... آروم باش ... خواب دیدی ! ... هیش ... آروم ...

 

به شدت نفس نفس می زدم و به خاطرعرق بدنم خیس ِ خیس بود و طبعا با احساس شدید افت فشار و سرما می لرزیدم ، پدرام سریع بلند شد و از کمد دوتا پتو آورد و انداخت روم بعد هم از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد با یه لیوان آب که توسط یه قاشق قندهای توش رو بهم می زد ، برگشت .

 

نشست روی تخت و لیوان رو گذاشت روی پاتختی . خم شد ، دستش رو انداخت زیر کمرم و آهسته بلندم کرد . من به رو به شونه ی خودش تکیه داد و دوباره لیوان رو برداشت و روی لب هام گذاشت و کمی خمش کرد تا محتویاتش داخل دهانم جاری شه .

 

- یکم از این بخور ، فشارت افتاده ! ... آروم ، آروم ...

 

با نوشیدن چند جرعه از آب قند حالم کمی بهتر شده بود . اما هنوز لرزش خفیفی در وجودم بود ...

 

لیوان رو پس زدم . گذاشتش روی پاتختی اما من رو از خودش جدا نکرد ...

 

همونطور شونه هام رو ماساژ می داد و آهسته باهام صحبت می کرد ...

 

- چرا انقدر به خودت فشار میاری ؟ ... سر ِ چندتا جمله حرف باید اینطوری خودتو داغون کنی ؟! هـــان ؟! ...

 

سرم رو پایین انداخته بودم تا صورتم رو نبینه . اشک هام تک تک از چشمم پایین می اومدن و از کنار صورتم روی گردنم سُر می خوردن و تو یقه ی لباسم فرو می رفتن ... یعنی واقعا نمی فهمید اون چندتا جمله چطور زندگی من رو به فنا برد ؟!! ... یعنی نمی دونست چطور منو شکست و نابود کرد ؟! ... کاش می مردم ! ...

 

- تو حتی نذاشتی من حرفم رو تموم کنم ... چرا انقدر زود قضاوت کردی ؟! ... من منظورم این نبود که دیگه نمی خوامت ... می خواستم بهت بگم به من فرصت بده تا با خودم کنار بیام ... می خوام اون پسره ی عوضی رو پیدا کنم و حقشو بذارم کف دستش ... برای من شنیدن این حرف سخت بود ملیکا ...

 

صداش گرفته و خش دار شده بود .

 

- برای یه مرد آسون نیست که ببینه به همسرش ... کسی که ... به اون تعلق داره ... ت ...

 

نفسش رو فوت کرد و دیگه چیزی نگفت ...

 

چند دقیقه دیگر هم تو سکوت و با نوازش ِ پدرام گذشت ... آهسته به عقب برم گردوند و در حین روی بالش گذاشتن سرم وقتی دید دارم گریه می کنم صورتش گرفته تر شد ... بلند شد و رفت با کیفش برگشت . سرنگی رو آماده کرد :

 

- آرام بخشه ... یه چند ساعتی رو به خواب و استراحت نیاز داری ... اینطوری پیش بره خودتو از بین می بری ...

 

بوی الکل بینیم رو پر کرد بعد هم سوزش ناشی از گزش ِسوزن . اما این سوزش در مقابل سوزش قلب شکسته ام هیچ بود ... درپوش سرنگ رو گذاشت و انداختش روی میز توالت .

 

به همین سرعت آمپول داشت اثر می گرد . گیج شده بودم ... تصویر محوی از یک مرد رو می دیدم که کنارم نشسته و در حال نوازش موهامه ...

 

نیمه شب از خواب پریدم ، جای پدرام روی تخت دست نخورده بود ... حتی از کنار من بودن هم بیزار بود ! ... هه ...

 

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . ساعت 3 نیمه شب بود .نور ضعیفی از زیر در بسته ی اتاق مهمان بیرون می زد .

 

رفتم آشپزخونه ، یه لیوان آب از یخچال برداشتم و برگشتم تو اتاق . در حال قدم زدن دور اتاق آبم رو هم کم کم خوردم . نشستم لبه تخت . لیوان خالی رو کنار تخت روی زمین گذاشتم و خودم روبه پشت انداختم رو تخت . انقدر بی هدف به سقف نگاه کردم که باز هم چشم هام گرم شد و روی هم افتاد .

 

********************

 

برای فرار از این همه فکر بهترین کار مشغول کردن خودم بود . پس بدون توجه به دو روز مرخصی باقی موندم دوباره کار رو از سر گرفتم . پدرام حالش خوب بود و نیازی به دیدن دائمی کسی که علاقه ای به حضورش نداشت ، نبود .

 

انقدر شیفت هام رو جا به جا کردم تا کمترین زمان ممکن رو مجبور باشم تو خونه ببینمش . می خواستم فرار کنم از هر چی که من رو یاد بدبختی هام می انداخت !

 

و اولین قدم خارج کردن حلقه ی ازدواجم از دستم بود !

 

******************

 

می خواستم بزنم زیر قرارم و دیگه پنج شنبه ها به آسایشگاه و اون شیرخوارگاه نرم اما ... کمی بیشتر که فکر کردم دیدم من از خدا خواسته بود که سلامتی پدرام رو بهش برگردونه و خدا رو شکر این اتفاق افتاده بود و من چیزی رو جز این نمی خواستم ، پس من هم قولم رو فراموش نمی کنم . با اینکه کمی نسبت به پدرام سرد شده بودم اما این باعث نمی شد به حامی اصلیم پشت کنم و الطافش رو از یاد ببرم ! ... خدایا بازم شکرت ... کمکم کن ...

 

و چقدر خوب بود که پدرام از این موضوع بی خبر بود ! دلم نمی خواست دیگه هیچ فکری در موردم بکنه ... نمی دونم چرا انقدر عوض شدم ، اون هم با این سرعت ...

 

******************

 

دو هفته می گذشت و من و اون جز سلام و خداحافظ هیچ حرف دیگه ای رد و بدل نمی کردیم . هیچ کدوم مایل به از بین بردن این فاصله نبودیم ، هر چند من هم دیگه نمی خواستم این اتفاق بیفته ! حداقل تا یه مدت دیگه ...

 

نسبت به پنج شنبه ها مشکوک شده بود و فقط یکبار بعد از دوهفته پرسید :

 

- چرا پنج شنبه ها نمی رم بیمارستان ؟

 

که گفتم :

 

- پنج شنبه ها رو کامل کنسل کردم و حوصله ی کار ندارم

 

و دوباره پرسید :

 

خونه هم که نمی مونی ، پس کجا میری ؟

 

منم گفتم :

 

- می رم بیرون و برای خودم می گردم !

 

گفت : به من می گفتی تا با هم بریم بگردیم !

 

منم با بی تفاوتی جواب دادم : ترجیح می دم تنها برم بگردم !

 

و این شد گفتگوی ما بعد از دو هفته که با حرفی که من زدم به پایان رسید و منجر به ترک اتاق نشیمن و رفتن به خلوت تنهایی هام توسط من شد .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها