داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت ششم

-زیاد جالب نیست.مدام با هم قهریم. هلن خندید و گفت:شماها هر دوتون کله شقین.به ازدواج باهاش فکر کردی؟ -پسر خوبیه ولی… صدای فریاد پسرها از پشت سرشان انها را از جا پراند: -اهان پس اینجا قایم شدین؟ دخترها از جا بلند شدند. -کی گفته ما قایم شدیم،اومدیم یه کم با هم حرف بزنیم. -تموم کارها رو گردن ما انداختین،اونوقت می گین اومدین باهم حرف بزنین،اینم از اون کلک های دخترونس… پریارو به تونی گفت: -ولی برای تو بد نیست بیشتر کار کنی،چون لااقل جلوی گنده تر شدن هیکلت رو می گیره. دنی وهلن زیر خنده زدند.تونی امد جلویش ایستاد.در نگاهش شیطنت اشنایی موج میزد:

-دختر خانم قلمی،هیکل گنده کردن هنر می خواد. پ ریا ناغافل او را هل داد و تونی از پشت توی اب افتاد.پریا با خنده گفت: -حالا توی اب هنرتو نشون بده… باز صدای خنده هلن و دنی بلند شد.تونی که سر تا پا خیس شده بود از اب بیرون امد و دست پریا را کشید و او را به طرف دریاچه برد: -نه تو بیا هنر نمایی کن. -پریا تقلا کرد دستش را از دست تونی بیرون بکشد ولی تونی روی دنده لج افتاده بود. -ولم کن تونی. -نه!اینبار دیگه ول کن نیستم. حالا تا زانو توی اب رفته بودند. -بس کن،می دونی که از اب می ترسم. -امروز می خوام ازت یه شناگر ماهر بسازم. -نه،نمی خوام،دنی بیا جلوشو بگیر،این دیوونه شده. -ولش کن تونی. -نه خودش شروع کرد،دیدی که من کارش نداشتم. حالا تا کمر داخل اب بودند و پریا شروع به جیغ زدن کرده بود.هلن با ترس رو به دنی گفت: -انگار راستی شنا بلد نیست. دنی هم به اب زد و گفت: -دست بردار پریا!این اداها چیه در میاری؟ پریا که حالا تا شانه در اب بود در حالیکه سعی میکرد دستش را از دستهای تونی بیرون بکشد فریاد زد: -چرا نمی فهمین،من دارم غرق میشم. جیغ زد:

-هلن بیا منو از دست این دیوونه ها نجات بده. هلن هم به اب زد.حالا پریا دیگر جیغ نمی کشید و رنگش مثل گچ سفید شده بوود.هلن داد زد: -تونی دستشو ول کن.واقعا حالش بده. -بیخود ازش دفاع نکن،داره ادا در میاره. حالا پریا در مرز بیهوشی بود. هلن دست پریا را از دست تونی بیرون کشید ولی پریا نتوانست خود را داخل اب نگه دارد چون روی بازوهای هلن غش کرده بود.تونی و دنی با دهان باز به پریا می نگریستند.دنی گفت: -چه غلطی کردی تونی،پریا واقعا بیهوش شده. هلن داد زد: -چرا ماتتون برده؟بیاین کمک کنید باید از اب ببریمش بیرون… مدتی بعد در مقابل نگاه مضطرب دیگران بالاخره پریا چشمهایش را باز کرد.حالا افتاب داشت غروب می کرد و هوا سردتر شده بود،بنابراین پتویی دورش پیچیده و او را کنار اتش نشانده بودند.صدای هلن را شنید: -بهتری؟ اشک در چشمان پریا موج زد: -واقعا مرگ رو جلوی چشام دیدم. -فکر نمی کردم تا این حد از اب بترسی. -از اب متنفرم مث این می مونه که یه نیروی قوی منو زیر اب می کشه.پاهام اونقدر سنگین میشه که انگاز یه وزنه ی سنگسن بهشون بستن.به همین خاطر تا حالا شنا یا دنگرفتم و توی عمرم طرف هیچ استخر پر ابی نرفتم.ولی امروز… صدای دنی را شنید: -ما قصد نداشتیم… پریا حرفش را قطع کرد: -چرا شما دو تا قصد داشتید من رو به کشتن بدین.اون دوست دیوونت کجاست؟ -همین جا بود،وقتی دید به هوش اومدی رفت.اون بیشتر از همه ما نگران بود. -برو بهش بگو دیگه تا عمر دارم نمی خوام قیافشو ببینم. -پریا بس کن ،اون که از قصد اینکارو نکرد. -ندیدی چطور داشت مثل یه روانی از شکنجه ی من لذت می برد؟ -اصلا این طوری که تو فکر می کنی نیست.خودت بهتر از همه ما می دونی که چقدر دوستت داره.اون فقط می خواست باهات شوخی کنههمون طور که تو باهاش شوخی کردی.هیچ کدو ماز ما فکر نمی کردیم،اونقدر از اب بترسی. -دنی بس کن دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. هلن لیوان شیری را به طرف پریا گرفت و رو به دنی گفت: -ولش کن!مگه نمی بینی حالش هنوز جا نیومده.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها