داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز « شیر و موش»

اوقاتی در زندگیمان وجود دارند که اقدامی انجام نمی دهیم، چون تصور می کنم که کارزیادي از دستمان بر نمی آید و نمی توانیم تفاوتی ایجاد کنیم. اگرچه گاهی کوچکترین کارها می توانند تفاوتی عظیم و چشمگیر در زندگی فرد دیگري به وجود آورند. ما ازطریق مختلفی می توانیم محبت خود را به دیگران نشان دهیم و نیازي به کارهاي خارق العاده نیست. به یاد داشته باشید که کوچکترین و جزییترین کارهامی توانند تفاوتی ایجاد کنند مثل: لبخندي ساده، باز کردن دري به روي دیگري، نوشتن یادداشتی محبت آمیز، به زبان آوردن کلمه اي پر مهر ومحبت و... در اینجا با اشاره به داستانی آموزنده به صحت گفته هاي بالا پرداخته شده است:

روزي شیري در خواب بود که موشی کوچک... 

روي پشت او به بازي و جست و خیز پرداخت، جست و خیزهاي موش کوچک بازیگوش باعث شد شیر

 

از خواب بیدار شود و با عصبانیت موش را زیر پنجه هاي قوي خود بگیرد.

 

درست زمانی که شیر می خواست موش را بخورد موش کوچک گریه کنان به التماس افتاد و گفت: "خواهش می کنم این مرتبه مرا ببخش. در

 

عوضلطف تو را تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد. کسی چه می داند، شاید بتوانم روزي لطف و محبت تو را جبران کنم".

 

شیر از شنیدن سخنان موش کوچک آن قدر خنده اش گرفت که دلشبه رحم آمد و او را رها کرد.

 

مدتی بعد، شیر داخل تله اي گیر افتاد. او تمام توان خود را به کار بست تا از لابه لاي طنابهاي گره خورده و محکم خود را بیرون بکشد ولی

 

موفقیتی عایدش نشد. درست همان موقع موش کوچک از آنجا می گذشت. که متوجه شد شیر در تله گیر افتاده است. او فوراً به کمک شیر رفت و

 

به کمک دندانهاي تیز خود طنابها را جوید و شیر را از تله نجات داد. بعد رو به شیر کرد و گفت: "یادت می آید که آن روز به من خندیدي؟ فکر می

 

کردي که آن قدر کوچک و ضعیف هستم که نمی توانم لطف و محبتت را جبران کنم. ولی حالا می بینی که زندگی ات را مدیون همان موش

 

کوچک و ضعیف هستی! "

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها