داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده « قدرت کلمات »

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا ازآنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنارگودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره اي نیست ، شما به زودي خواهید مرد . دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .اما... 

قورباغه هاي دیگر دائما به آنها می گفتند که دست ازتلاش بردارید شما خواهید مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه

دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش براي بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتري تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد . وقتی از گودال بیرون آمد

بقیه قور باغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف هاي ما را نشنیدي؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که

 

دیگران او را تشویق می کنند

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها