داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه « گاندی و لنگه کفش»

پیرمردي سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وي ازپنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر براي پیرمرد تاسف می خوردند، ولی پیرمرد بی درنگ ...

لنگه ي دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند، پیرمرد گفت که یک لنگه کفش

 

نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد

 

شد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها