داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش آخر

نيك سكه ها را كنار تختش گذاشته بود . در نور روز آنها از قديمي هم قديمي تر بودند . بعضي از آنها زنگ زده بودند و پوشيده از نوعي لجن فقط نگاه كردن به آنها باعث مي شد به خودش بلرزد و علتش را هم نمي توانست توضيح دهد .رزماري پرسيد :

- يادت هست اتوبوس كجا ايستاد ؟

او كتاب را بست .

- تو گفتي به خيابان كليفورد رفت و به لوئر ميل هيل رود .

نيك فكر كرد .

- بله ، اول در فولهام ايستاد . سنت پيترز گروو يا چيزي مثل آن و

بعد در پاليستر رود و بعد ...رزماري گفت :آن يكي كوئينز ميل رود بود ؟

-نيك به او خيره شد .

- بله شما از كجا مي دانيد ؟

جان گفت :

- داري چكار مي كني ؟ چه اهميتي دارد اتوبوس چه شكلي بوده يا

كجا رفته ؟

رزماري جواب داد :

مسئله اين است كه اتوبوس 722 ب وجود ندارد. من امروز صبح

 

وقتي تو رفته بودي كو اسان بخري به حمل و نقل لندن تلفن كردم . اتوبوسي هست كه

 

است. n از ميدان ترافالگار به ريچموند مي آيد اما آن 9

 

_او با انگشت روي كتاب زد.

 

_ و اتوبوسي كه بچه ها ش رح داده اند، آن كه به آن ها در عكس نشان دادم ... يك

 

روتمستر. سي سال است از اين اتوبوس ها توليد نمي كنند و بدون ترديد هيچكدام از

 

آن ها در حال كار نيستند.

 

جان برگشت و به نيك نگاه كرد،

 

_ خوب پس چه طور....

 

اما چشم هاي نيك روي ماد رش ثابت مانده بود . خون داشت از صورتش بيرون

 

كشيده مي شد . واقعاً مي توانست به پايين مكيده شدنش را در گردنش حس كند .

 

گفت:

 

_ اما شما مسير را مي دانستيد.

 

رزماري گفت :

 

- من نمي دانم دقيق اً اينجا چه اتفاقي افتاده ، يا شما پسرها همه چيز را از

 

خودتان در آورده ايد .... نمي دانم ... حدس مي زنم اين يك شوخي يا چيزي

 

شبيه آن باشد .

 

نيك گفت :

 

- ادامه بده .

 

دستش را به طرف آب پرتقال دراز كرد و جرعه اي از آن نوشيد . دهانش خشك

 

شده بود.

 

خوب، به نظر مي رس د ديشب شما دو تا در توري براي گورستان هاي غرب لندن

 

شركت كرده ايد.

 

او كتاب نقشه را باز كرد و با دست نشان داد . سنت ماركس كروو، درست بعد از

 

فولهام رود ... نيك ستون دراز و تابلو را به ياد آورد. آن گورستان برومپتون است .

 

گورستان همراسميت در پاليسررود است . گورستان فولهام . در فولهام پالاس رود است

 

اما مقابل كو ئينزميل رود قرار دارد . گورستان پ اتني در لوشرميل هيل رود و خيابان

 

كليفورد است، جا يي كه گفتي مردي را ديدي كه به نظر مي رسيد سوخته يا در آتش

 

... خوب، آن جا محل سوزاندن اجساد مور تلاك است.

 

او كتاب را بست .

 

جرمي روي صندلي اش نشسته بود و كواسان را نزديك لب هايش گرفته بود .

 

جان هنكوك ايستاد . گفت :

 

- البته كه شوخي بوده . حالا بهتر است به من كمك كنيد نيك را از روي زمين

 

بلند كنم . مثل اينكه بيهوش شده ......

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها