داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت « بهلول و غلامی که از تلاطم دریا میترسد»

آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیزدر همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاري مینمود . مسافران از گریه و زاري آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غلام خواست تا اجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید . بازرگان اجازه داد . بهلول فوري امر نمود تا غلام را 

به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیرون آوردند . غلام از آن پس به گوشه اي ازکشتی ساک تو آرام نشست.

اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟

بهلول گفت : این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جاي امن و آرامی است.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها