داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت جالب «میخشو بکوب سر زبون من»

يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت ظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گذاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواري از دور پيدا شد مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه

از اسب پياده شد و... 

به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد

 

افسار اسبم رو كجا بكوبم

 

طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها