داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب و تخیلی افسانه کره ای زوناوسزی

در زمانهاي خيلي قديم، در كنار دروازهي سونگگيونگ دانشمندي به نام زوناوسزي ميزيست. با

مطالعهي همراه با پشتكار، او نيروهاي فرا طبيعي به دست آورد و به زبردستي چشمگير در جادوگري

 

دست يافت. او نسبت به شهرت اين جهان بي تفاوت بود، از اين رو، نميگذاشت نيرويش را در ملأ عام به

 

نمايش بگذارد، بنابراين كسي از تواناييهايش آگاهي نداشت.

 

چند سال، محصول كشاورزي در سرزمينهاي كنار ساحل جنوبي، شرايط بدي پيدا كرده بود، بنابراين

 

مردم دچار پريشانيي دهشت بار شده بودند، اما كارگزاران و شهروندان بزرگ و مهم جامعه، به هيچ

 

اندازه به رنجي كه مردم تحمل ميكردند، توجهي نداشتند؛ چون آنها بيشتر علاقمند به ثروت اندوزي براي

 

خودشان با دوز و كلك و ستيزه ميان خودشان بودند.

 

زوناوسزي، در ديگر سو، با ديدن اين شرايط مصيبت بار كه مردم بايد در آن زندگي ميكردند، غمگين

 

بود، بنابراين او با هزينهي خودش براي آسودگي مردم هرچه از دستش ميآمد، انجام ميداد. چيزي

 

نگذشت كه ذخيرهي او پايان يافت، بنابراين او دست به دامان جادو شد. روزي خود را با پوشيدن تاجي

 

زرين به شكل مردي فرا زميني درآورد؛ همراهش دو پسر با جامهي آبي بودند. او بالاي ابرها رفته بود و

 

ميان بالاي فضاي قصر سلطنتي شناور بود. روز دوم ماه نخست بود، همهي درباريان نزد شاه رفته بودند

 

تا سال نو را تبريك بگويند. زوناوسزي به بالاي سرشان كه نزديك شاه بودند فرود آمد. به رسم و

 

تشريفات چنين اعلان كردند: از طرف امپراتور قلمرو آسمانها به شما اظهار ميدارم، شاه اين سرزمين

 

بسازد و همهي آن را به مردان و زناني كه از زور تنگدستي درگذشتهاند « كاخ صلح » قصد دارد در آسمان

 

پيشكش كند. از همه جا درخواست ستونهاي طلايي كردم. من ميخواهم بازگردم تا در عرض شش ماه

 

آنها را به دست آورم.

 

بنابراين شاه با رايزنانش رايزني كرد و دستورش را مبني بر جمع آوري طلا به هشت استان فرستاد و

 

آنها هم طلاها را به پايتخت فرستادند. سپس براي ساختن ستون سلطنتي طلاها را قالبريزي كردند.

 

سپس در روز موعود، شاه روي سكويي بلند رفت و چشم به راه ماند. دو پسر آسماني سوار بر ابر آمدند

 

و ستون را روي آن نصب كردند. سپس به راه افتادند و سرانجام در رنگين كماني ناپديد شدند.

 

زوناوسزي يكي از ستونهاي طلا را برداشت و نيمي از آن را به يكي از كشورهاي همسايه در غرب

 

فروخت. با درآمدي كه از فروش آن به دست آورد، يكصد هزار سوگ برنج خريد. آنها را در باد وزان

 

بر پشت گرفت و ميان يكصد هزار خانواري كه از گرسنگي مشرف به مرگ بودند، تقسيم كرد. در سال

 

بعد، او ميان مردم آذوقه و دانه براي كشتزارها بخش كرد.

 

روزي او بقيهي ستون را براي فروش در بازار آزاد كره برداشت. يك از افسران ارتش نزد آمد و از او

 

پرسيد كه چقدر ميخواهد. زوناوسزي پاسخ داد: پانصد يانگ.

 

آن افسر گفت: من اين مقدار پول ندارم، اما فردا برايت خواهم آورد. كجا زندگي ميكني؟

 

زون گفت: خانه ي من در بو زو واقع در جنوب كره و نامم زون او سزي است.

 

آن افسر شرح گفت و گويش با او را به فرمانده پادگان گزارش داد. ماجرا به نظر بسيار شگفت انگيز

 

مينمود و فرمانده بر آن شد تا طلا را به بهايي كه او درخواست كرده بود بخرد با اين كار او ميتوانست

 

به اصل ماجرا پي ببرد. او با قوت ترديد داشت كه آن طلا بخشي از ستون طلايي باشد و وارسياش نيز

 

به نظر ميرسيد كه اين گمان را تأييد ميكند. بنابراين سربازانش را فرستاد تا زوناوسزي را دستگير كنند

 

و نزد او بياورند، اما او تسليم نشد و گفت: من اشتباهي مرتكب نشدم و من با شما نميآيم. به فرمانده

 

بگوييد كه او نيروي دستگيري مرا ندارد، مگر اينكه دستور شاه را ابلاغ كند.

 

بنابراين فرمانده پادگان يكصد سرباز محافظ را به خانهي زون فرستاد و گزارشي هم خدمت شاه فرستاد.

 

سپس يك فوج شهربان به سئول فرستاد تا زون را دستگير كنند و خدمت شاه بياورند.آنها او را دستگير

 

كردند و با طناب و زنجير بستند و به سوي پايتخت گسيل كردند، اما پيش از اينكه بسيار دور شوند

 

زوناوسزي فرياد زد: كسي كه او را به جاي من دستگير كرديد، كيست؟

 

بنابراين آنها نگاه كردند و ديدند كه درخت كاجي را با طناب و زنجير بسته اند و زون آزاد در كنارشان

 

ايستاده است. آنها پاك گيج و ويج مانده بودند و نميتواستند بفهمند چه كار بايستي بكند. سپس زون

 

گفت: اگر ميخواهيد مرا دستگير كنيد، بگذاريد من توي اين شيشهي بطري بروم.

 

و شيشهي بطري را جاده گذاشت، بنابراين آنها بار ديگر او را دستگير كردند و او درون شيشهي بطري

 

رفت. او آنقدر سنگين شده بود كه آنها به سختي ميتوانستند او را جا به جا كنند. سرانجام با تلاش بسيار

 

كارها را سامان دادند و او را به حضور شاه آوردند و شاه از ديدن او بسيار شادمان شد. شاه گفت:

 

شنيدهام كه زوناوسزي جادوگر است، اما اكنون ميبينم كه او بهخوبي توي شيشهي بطري رفته است.

 

او دستور داد كه شيشهي بطري بايستي در پاتيل روغن گداخته انداخته شود. سپس زوناوسزي از درون

 

شيشهي بطري اينگونه سخن گفت: سپاسگزارم، اعلي حضرت. داشتم از سرما ميلرزيدم، حالا با محبت

 

شما گرم ميشوم.

 

شاه از اين سخنان به خشم آمد و دستور داد كه شيشهي بطري را تكه تكه خُرد كنند، اما از هر تكه صداي

 

زوناوسزي ميآمد كه داشت شاه را نصيحت ميكرد كه توجه بيشتر نسبت به رفاه مردم كند. شاه از

 

پيش هم بيشتر خشمگين شد و دستور داد كه شيشهي بطري را آنچنان به زمين بزنند كه پودر شود.

 

روزي زوناوسزيمردي مو سفيد را در خيابان ديد. مرد پير با صداي هق هق و بريده بريده گفت: يكي از

 

همسايگان من به نام وانگ به همسايهي ديگر به نام زو تهمت زد كه با زنش رابطهي پنهاني دارد و با

 

خشونت به او حمله كرد. پسرم در آن زمان داشت از آنجا مي گذشت و تلاش كرد كه جلوي آنها را

 

بگيرد، اما فايدهاي نداشت. زو، وانگ را با يك ضربه روي زمين انداخت و او را كشت و در كنار جاده رها

 

كرد. سپس پسرعموي آن مرد كشته شده نزد دادرس رفت و تهمت زد كه پسر من قاتل است. وزير

 

دادگستري، يانگ موگدوگ، با بيعدالتي پسرم را مجرم تشخيص داد و قاتل اصلي را آزاد گذاشت؛ زيرا

 

در واقع او دوست صميمي وزير بود.

 

بنابراين سوناوسزيخود را به شكل وانگ مقتول درآورد و به محل سكونت وزير رفت. او در آينه در برابر

 

وزير نمايان شد و گفت: من روح وانگ هستم كه به گونهاي شرم آور كشته شد. تو مردي بيگناه را به

 

زندان انداختي و مجرم واقعي را آزاد گذاشتي. تو سختترين اشتباهت را در داوريت انجام دادهاي.

 

وزير از ديدن اين روح بسيار ترسيد و مرد بيگناه را از زندان آزاد كرد و زو را به جاي او به زندان

 

انداخت.

 

روزي زوناوسزي آواي موسيقيي را شنيد كه از يك رستوران با تجمل شنيده ميشد. او داخل رستوران

 

رفت و در آنجا چند مرد محترم را ديد كه خوراك ميخوردند و سرگرم تماشاي رقص دختران زيبا بودند.

 

او از آنها اجازه گرفت كه به مهماني بيايد و گفت: من رهگذري هستم و به صورت اتفاقي از كنار اين خانه

 

گذشتم. به من اجازه ميدهيد كه در اينجا بنشينم و به موسيقيتان گوش بدهم؟

 

در ميان آنها دو نفر به نامهاي اون و سول بودند كه به نظر ميرسيد از بقيه بردبارتر بودند. آنها با

 

ريشخند به او گفتند: تا حالا همچنين مهمانيي، اين همه خوراك و دخترهايي به اين زيبايي ديده بودي؟

 

زون پاسخ داد: نه آقا، هرگز. بهراستي شگفتآور است. اما من گمان ميكنم چيزي را فراموش كردهايد.

 

شما هندوانه، انگور و حتي هلو نداريد.

 

سپس مهمان زير خنده زدند و فرياد زدند: مسخره! خيلي زود تمام شد و الآن نميتواني آنها را هيچ كجا

 

پيدا كني. ميتواني به ما بگويي كه از كجا ميتواني آنها را بياوري؟

 

زون پاسخ داد: بله، بهراستي آقايان محترم! من تنها درختي را ديدهام كه همهي اين ميوههاي رسيده را به

 

بار آورده است. اگر من همين اكنون همهي آنها را براي شما بياورم، شما چه به من خواهيد داد؟

 

يكي از آن افراد مغرور پاسخ داد: اگر تو آنها را براي ما بياوري ما سر تعظيم بر تو فرود مي آوريم، اما

 

اگر نياوري تو را برهنه مي كنيم و حسابي كتكت مي زنيم.

 

بنابراين زوناوسزي به بيرون رفت و از تپهي نزديك آنجا بالا رفت. در آنجا او شاخهاي از شكوفههاي

 

هلو را از بيخ كند و با وردهاي جادويي بلند بر آن خواند. بيدرنگ، شكوفهها تبديل به هلو و انگور و

 

هندوانه مبدل شدند. او آنها را به خانه برد.

 

مهمانها شگفتزده شدند، اما اون و سول زير بارِ سر تعظيم در برابر او خم كردند، همانطور كه قول داده

 

بودند، نرفتند و تنها شراب پيشنهاد كردند. بنابراين زون با لحني با وقار گفت: شما دو تا نتوانستيد به

 

سخنتان عمل كنيد. ممكن است خشم خداوند بر سرتان فرود بيايد!

 

پس از سپري شدن چند دقيقه اون بيرون رفت تا خودش را آرام كند، اما با بهت و حيرت دريافت كه

 

نميتواند از آب بگذرد. او براي هشدار فرياد زد و سول از پس او رفت تا بفهمد كه چه اتفاقي افتاده است،

 

سپس دريافت كه او در حالتي ناگوار مانند او گرفتار شده است و همين اتفاق براي زيباترين دختر رقصنده

 

هم پيش آمد.

 

آنها در حالي كه از اين بدبختي ترسيده بودند، نزد زون آمدند و فروتنانه از التماس كردند كه آنها را

 

ببخشد كه اين رفتار بيادبانه را در حق او انجام دادهاند و سر تعظيم بر او فرود آوردند و بيني خود را

 

روي خاك ماليدند. خشم زون فرونشانده شد و پوزش بيرياي ايشان را پذيرفت. از اينرو دو پسر آسماني

 

خود را فراخواند و به آنها دستور داد تا با ريسماني كه در آسمان آويخته شده است به آسمان پرواز

 

كنند و سه هلوي آسماني را پايين بفرستند. پسرها به سوي آسمان رهسپار شدند و چيزي نگذشت كه در

 

حالي كه در آسمان ميچرخيدند، هلوها را آوردند. سپس سه هلو كه هر كدام به بزرگي سر انسان بودند

 

صحيح و سالم روي زمين افتادند. سپس زون يكي از آن سه هلو را دست به دست به ديگران داد و با

 

خنده گفت: بهتر است كه اينها را بخوريد. بيدرنگ شما را شفا خواهد داد.

 

بنابراين آنها شفا پيدا كردند و ديگر هرگز با سخنانشان ديگران را خوار و تحقير نكردند.

 

ديد كه آنقدر فقير و ندار بود كه نميتوانست « هانزاگيونگ » روزي زوناوسزي پسري جوان را به نام

 

مراسم مناسبي را براي بزرگداشت پدر مرحومش تدارك ببيند، حتي نميتوانست شكم مادر پيرش را سير

 

كند. زون از آستينش كدوي كوچكي از آنهايي براي نگهداري آب به كار ميرود در آورد و به آن پسر

 

صدا بزني، پاسخ تو را خواهد داد و به تو خواهد گفت: «! هي! خدمتكار » داد. سپس به او گفت: اگر تو كدو را

 

سپس تو اگر از او بخواهي كه براي تو يكصد يانگ بياورد، اين مقدار را براي تو خواهد آورد. «! بله قربان »

 

اين مقدار براي برگزاري مراسم درگذشت پدرت كافي خواهد بود. پس از آن تو نبايد هر روز بيش از يك

 

يانگ از آن بخواهي، چون اينقدر براي نگهداري از مادر مسنّات كافي است.

 

هان، مرد جوان، از مهرباني او سپاسگزاري كرد و نامش را پرسيد. زون پاسخ داد: من زوناوسزي از

 

هستم. « سزام » شهر

 

هان با شتاب به سوي خانه رفت و به درون كدو نگاه كرد. در آن تصوير انبار بزرگي و پسري را ديد كه

 

كليدي با خودش همراه داشت. او فرياد زد: آهاي، خدمتكار!

 

پسر پاسخ داد: بله قربان!

 

سپس هان دستور داد: براي من يكصد يانگ بياور.

 

و در آن دم پولها نمايان شد. بنابراين او توانست مراسم درگذشت پدرش را برگزار كند و پس از آن براي

 

نگهداري مادر مسناش، هر روز يك يانگ درخواست كرد.

 

اوضاع مدتي به اين شكل ادامه يافت، اما روزي او براي چند منظور يكصد يانگ درخواست كرد. پسر

 

توجهي نكرد. بنابراين هان درخواستش را دو سه بار ديگر تكرار كرد و سپس پسر در را باز كرد و به او

 

اجازه داد كه وارد انبار شود. او يكصد يانگ برداشت و تلاش كرد تا بيرون بيايد، اما نتواست چون در

 

قفل شده بود. او فرياد زد تا پسر در را باز كند، اما در آنجا كسي پاسخ او را نداد، بنابراين او شروع كرد

 

به كوبيدن در.

 

در آن دم يكي از خدمتكاران وزير دارايي نزد او آمد و گزارش داد كه او صداي فرياد كسي را از انباري

 

كه داراييها در آنجا نگهداري ميشود، ميشنود. بنابراين وزير دستور داد تا كسي بايد برود و آن مرد را

 

دستگير كند. وقتي در باز شد، آنها مردي را پيدا كردند كه در دستانش پول بود. وزير توضيح خواست

 

و گفت: تو چه كسي هستي كه اينجا داري پولها را ميدزدي؟

 

هان در پاسخ او گفت: تو چه كسي هست كه من را در خانهام دستگير ميكني.

 

سپس راست ماجرا را براي او تعريف كرد. او دريافت كه بهراستي او وزير است و اينكه در موقعيت سختي

 

گرفتار شده است. بنابراين ماجراي زوناوسزي و كوزه را تعريف كرد.

 

بنابراين وزير رفت و گاو صندقهاي انبار را وارسي كرد و ديد كه درون آنها به جاي طلا و نقر، پر از

 

قورباغههاي سبز و مارهاي زرد است. اين ماجرا بيدرنگ به شاه گزارش شد. سپس نشانههاي ترسناك

 

و بد ديگري ديده شد. مشاهده شد كه برنجها در انبار سلطنتي تبديل به كرم شدهاند و سكونتگاههاي

 

بانوان در انتظار حملهي ببرها بودند.

 

بنابراين هان به عنوان همدستي با زوناوسزي محاكمه شد.

 

شاه گفت: تو ميگويي كدو را از زوناوسزي گرفتي؟ كي بود و در كجا؟

 

هان پاسخ داد: پنج دقيقه پيش، اعلي حضرت! در خيابان.

 

در آن دم، باد تندي آغاز به وزيدن كرد و هان در يك چشم به هم زدن ناپديد شد. شاه نزد وزيرانش

 

بازگشت و از آنها پرسيد كه راهي بايد برگزيد تا بتوانند او را دستگير كنند. يكي از آنها بيپرده سخن

 

گفت و چنين اظهار عقيده كرد كه اگر به زون ردهاي درباري و رسمي بدهيم، ممكن است نگرشش را تغيير

 

دهد. شاه پيشنهاد او را پذيرفت و اعلانيهاي مبني بر اين مسئله منتشر كرد و دستور داد كه آن را بر چهار

 

دروازهي كاخ نصب كنند.

 

زوناوسزي اعلانيه را ديد و به درون كاخ رفت. شاه از اينكه به آساني او را پيدا كرده بود، بسيار خوشش

 

آمد و از او درخواست كرد كه با حكومت همكاري كند. زون از پيشنهاد شاه وسوسه شد و مصمم شد كه

 

از آن پس او را ياري كند و از آن زمان از روي راستي و صداقت براي دربار خدمت كند.

 

پنهان شده بود و منطقهي همسايه را تهديد، « گادال » در آن دم، در آنجا راهزني بود كه در سينه كش كوه

 

چپال و خونريزي ميكرد. قدرتهاي محلي بارها، سربازانشان را براي دستگيري او فرستاده بودند، اما

 

هيچ فايدهاي نداشت. سرانجام شاه آمده بود تا سخن او را بشنود و زوناوسزي در آن دم، پيشنهاد داد

 

تا برود و او را دستگير و به ديوان داوري بياورد. به همراه چند افسر او سوار بر اسب شد و به سوي

 

كوه رهسپار شد. نخستين كاري كه كرد اين بود كه دربارهي دشمن اطلاعات كسب كند تا بفهمد كه در

 

كجا كمين كرده است. بنابراين زون خود را به شكل زاغي درآورد و به سوي كوه بالا رفت تا به كمين گاه

 

راهزن رسيد. در آنجا او اومزوني رهبر آن دار و دسته را ديد كه ديد به همراه صد تن از پيروانش

 

براي شكار بيرون آمده اند. او مردي بلند بالا، با چهرهاي سرخ و چشماني مواج بود.

 

زون به سوي عقب پرواز كرد و بار ديگر شكلي شايستهاي به خود گرفت و به يك زره پوش زرد و يك

 

جفت كلاه خود جان داد. سپس او چند برگ از درخت گرفت و آنها را به شكل سربازاني مجهز به نيزهها

 

و شمشيرها درآورد. سپس بر سوار بر اسب تيز تك سياهش شد و آنها را به سوي قرارگاه دشمن هدايت

 

كرد. او دستوري جادويي را بلند از برخواند و در دژ باز شد و به همراه سربازانش به درون يورش برد.

 

راهزنان در آن لحظه زير زمين سور گرفته بودند. بنابراين زون سربازان و خودش را به شكل زاغهايي

 

درآورد و به زير زمين شيرجه رفتند. آنها همهي خوراكهاي غني آنها را قاپيدند و بادي تند آغاز به

 

وزيدن كرد و به كنار پردهي قلاب دوزي شدهي آنها منحرف شد. سپس زون و مردانش به شكل انساني-

 

شان درآمدند و راهزنان خشمگينانه به سوي آنها حمله كردند.

 

زون يكي از مردانش را به شكل اصلياش درآورد و به او شخصيت داد و او را به شكل فرماندهي سپاهش

 

درآورد، در حالي كه خودش به سوي آسمانهاي بالا پرواز كرد. زماني __________كه زون دروغي و ساختگي داشت

 

با دشمن مبارزهي مرگبار ميكرد، زون واقعي از آسمان داشت فرود ميآمد و شمشيرش را مانند چراغي

 

ميدرخشاند. راهزنان دچار ترس شده بودند، آنها تلاش كردند كه پا به فرار بگذارند، اما زون پهلوي

 

آنها ايستاد و راهش را بست. آنها بازگشتند و راه ديگري پيدا كردند، اما در آنجا آنها با زون ديگري

 

برخورد كردند كه دنبال آنها مي كرد. بنابراين در دام افتادند و با خواري محاصره شده بودند. شاه از

 

پيروزي زون بسيار خوشنود شد و به خاطر دلاوريش دستور داد كه به او در دربار احترام بسيار بگذارند.

 

بود. شهرت رشك « وانگيونهي » با اينحال، در ميان درباريان يك مرد بود كه از همه حسودتر بود؛ نام او

 

برانگيز زون بهنادرستي نزد شاه به او تهمت بزند و باعث مرگ او شود. بنابراين زون خودش را به شكل

 

وانگيونهي درآورد و به خانهي وانگ رفت، در حالي كه وانگ واقعيش بيرون از خانه بود. عصر، وانگ

 

به خانه بازگشت و خانوادهاش بسيار حيران شده بودند، زيرا اكنون دو وانگ بودند كه به طور كامل مانند

 

هم بودند. سپس زون آغاز به ناسزا گفتن به تازه وارد كرد و گفت: اين بايستي روباهي صد ساله باشد

 

كه خودش را به شكل آدم درآورده است. از جلدت بيا بيرون، پست فطرت!

 

وانگ واقعي در پاسخ گفت: اين آدم بي شرم كيست؟ كي سرزده وارد خانه ي من شده است؟ تو از جلدت

 

بيا بيرون و هرگز ديگر به اينجا ميا!

 

سپس زون دستوري جادويي را برخواند و به خدمتكاران دستور داد تا پوست درخت بو (غار) را آسياب

 

كنند و به سوي وانگ فوت كنند. اين كار انجام شد و وانگ يكباره به شكل روباهي با نه دم درآمد. آنها

 

به سوي او حمله كردند و تلاش كردند تا او را با چماق بزنند، اما زون آنها را از اين كار بازداشت. سپس

 

دستور داد كه او را محكم ببندند و در قفس بيندازد. وانگ تلاش كرد كه اعتراض كند، اما تنها توانست مانند

 

روباه عوعو كند، بنابراين آنها او را ساكت كردند. او با نااميدي خشم آور روبرو شده بود. چند روز بعد

 

او گمان كرد كه دارد ميميرد. بنابراين زون نزد او رفت و به او نصيحت كرد كه در آينده به او حسودي

 

نكند. سپس او را رها كرد و چند واژهي جادويي بر زبان آورد. ناگهان وانگ به شكل واقعيش درآمد و با

 

بيشترين فروتني از رفتار ناپسندش پوزش خواست.

 

زوناوسزي نگران بود كه با بهترين قابليتش خدمت شاه را بكند، اما در ميان درباريان ديگر چند نفر بودند

 

كه به او حسادت ميكردند و نظر شاه را از او برگرداندند. او بسيار آشفته كه مورد اعتماد كامل شاه

 

نيست و مانند هميشه با غمگيني در اطراف كشور سرگردان شد. روزي او از كنار پسراني گذاشت كه

 

داشتند در روستا بازي ميكردند. او از بازي آنها خوشش آمد و آن را سرگرم كنندهتر از بازيهاي ديگر

 

دانست و كاري كرد در عوض آن، مايهي خوشي و مسرّت آنها بشود. بنابراين از آستينش جامي درآورد

 

كه روي آن تصوير دختري بود كه شيشهاي در دست داشت. آن را روبروي خودش گرفت و گفت: بيا

 

بيرون دوشيزه زوسودانگ و از شربتهاي شيرنت چند جام به آنها بده.

 

با گفتن اين سخنان پري دختر زيبا به بيرون قدم گذاشت و به هر يك از پسران جامي را بيرون آورد و با

 

« اوسنگ » نوشيدن آن هر يك لذت بسياري به دست آوردند. در همان لحظه، مسافري ثروتمند و دارا به نام

 

از آنجا گذشت و دختر جامي هم به او داد و سپس به درون جام بازگشت. آقاي او به سختي متأثر شد و

 

پيشنهاد خريد جام را داد و زون پيشنهاد او را پذيرفت. او سامان داد تا زون فرداي آن روز به خانهي او

 

بيايد تا وجه جام را به او بپردازد.

 

آقاي او جام را به خانه برد و آن را به ديوار اتاق كتابخانهاش آويخت. صبح روز بعد گفت: دوشيزه زو،

 

چطور ميشود اگر به من جامي از شربتت بدهي؟

 

سپس پري دختر نمايان شد و از او با آن چيزي كه خواسته بود پذيرايي كرد. مرد چند جام از آن نوشيد

 

و شراب در او اثر كرد. او اسير زيبايي دختر شده بود و او را با دستش گرفت و او را روي زانوش گذاشت.

 

در همان دمادم، مين، زنش، به اتاق آمد. او با ديدن بيوفايي همسرش خشمگين شد و خيز برداشت تا

 

برود دختر را بزند، كه ناگهان دختر به زور درون جام رفت. مين از روي خشم جام را روي زمين خورد

 

و خاكشير كرد كه باعث دلشكستگي بسيار شوهرش شد.

 

در همان لحظه سر و كلهي زون پيدا شد كه آمده بود وجه جام را بگيرد. آقاي او نزديك او آمد و ماجرا

 

را تعريف كرد و از او خواهش كرد كه او را از پرداخت كامل وجه مورد توافق معاف دارد. زون تصويري

 

بدي از معامله با او در ذهنش ماند و خود را سرزنش كرد كه زن او براي خاطر هرزگي او جامي بيبها را

 

شكسته است. وقتي او ماجراي درخواست وجه را تعريف كرد، زنش بهسختي اعتراض كرد كه او به هيچ

 

وجه با آن موافق نيست و زون تصميم گرفت كه از نيروي جادويياش استفاده كند كه به آنها درسي

 

بدهد تا يخ رفتار غرور آميزِ بد آن زن را بشكند. او خودش را به شكل هيولايي بزرگ درآورد، آنقدر بزرگ

 

كه به طور تقريبي همهي اتاق را پر كرده بود. آقاي او ... با ديدن آن بسيار ترسيد. او بسيار و تا اندازهاي

 

كه ميتوانست پوزش خواست كه با وجود ثروت و دارايياش اين رفتار بيمعني را انجام داده است و

 

اعلام كرد كه آمادهي پرداخت كلِ وجه، همانگونه كه قول داده بود، هست. او مشاهده كرد كه او بهراستي

 

و از روي ارادت، از رفتارش پشيمان شده و از اين رو زون نرم شد و منصرف شد كه وجه را از او

 

دريافت كند و زنش را از طلسم رها كرد.

 

روزي زوناوسزي رفت تا دانشمندي را به نام يانگبونگهوان كه بهترين هم مدرسهايش بود، دعوت كند.

 

او دريافت كه دوستش در بستر بيماري خوابيده است. يانگ براي او تعريف كرد كه او غمگين است زيرا

 

او عاشق زن بيوهي جوانِ زيباي حدود بيست و دو ساله كه در دروازهي جنوبي زندگي ميكند، شده

 

بود. او شخصيتي بسيار سر سخت داشته و به نظر ميرسيد كه يك ذره هم به اين درخواست مايل نيست.

 

زون با دوست قديمياش به خاطر اين بدبختي بسيار همدردي كرد و به او گفت: من اكنون سي سال دارم،

 

اما هنوز تجربهي عاشقانه نداشتهام، اما من متوجه شدهام كه وقتي مردي از آن متأثر ميشود، در مييابد

 

كه حل آن بينهايت دشوار است. من با اين حال مي بينم كه چه كاري ميتوانم براي ياري به تو انجام

 

بدهم. تو تنها استراحت كن و ديگر نگران نباش، من ميروم تا او را براي تو بياورم.

 

با گفتن اين سخنان او دوستش را ترك كرد.

 

آن بيوه زن با مادر مسنّاش در نداري و غم بياندازه زندگي ميكرد.او آنقدر بدبخت بود كه بيشتر مواقع

 

آرزوي مرگ ميكرد. روزي او آواي سنگيني را از آسمان شنيد كه ميگفت: بانوي جوان اين خانه به

 

ستارهي بختش توجه كند. شما از ته دل به سور و مهماني در آسمان دعوت شدهايد. بيدرنگ بياييد.

 

بيوه با فروتني سرش را فرود آورد و گفت: درست نيست، اكنون كه شوهرم را از دست داده ام، در آنجا

 

حضور پيدا كنم. من ديگر پاك نيستم، تنها با خواهشي زميني آلوده شده ام. چه جوري مي توانم دعوت

 

شما را بپذيرم؟

 

آوايي كه از آسمان مي آمد، پاسخ داد: آب زمين را براي مبارزه براي خواهش آسماني ننوش!

 

ناگهان پسري آسماني از آسمان فرود آمد و به او ليواني پيشنهاد كرد كه پر از مايعي سرّي بود. از آن

 

بوي عطري بيرون ميآمد و او آن را خورد. سپس او در حالي كه در ابرهايي رنگارنگ پوشيده شده بود،

 

به هوا رفت، در حالي كه مادرش از روي بيچارگي به او نگاه ميكرد.

 

خودش را به شكل گدايي درآورده بود و با گدايان ديگر « گانگايمدوريونگ » اكنون روحي شريف به نام

 

در بازار قاطي شده بود تا درخواست صدقه كنند. او به سوي بالا، در ابرهايي كه در بالاي او شناور بودند،

 

نگاه كرد و با انگشت نشانهاش به آن اشاره كرد. بيدرنگ زني زيبا از درون آن بدون اينكه آسيبي ببيند،

 

روي زمين افتاد. زون به طور اتفاقي داشت از بازار ميگذشت و با [ديدن] اين اتفاق غير قابل انتظار هاج

 

و واج ماند. او يك بار ديگر زماني كه گدايان نشسته بودند و داشتند او را سرزنش مي كردند، شگفتزده

 

شد. آنها به او گفتند: آه، زون بدبخت! جادوي تو اهريمني خواهد بود، هرچند گاهي اوقات تو آن را براي

 

انجام كار خوبي به كار ميبري. تو نبايد نقشهات را با اين زن اجرا كني. سرنوشت اين است كه او باقي

 

زندگي اش را بيآلايش بماند.

 

زون شمشيرش را براي مبارزه با گدايان بيرون كشيد، اما ناگهان به ببري بزرگ تبديل شد و روي او

 

جست. بنابراين او تلاش كرد كه پا به فرار بگذارد، اما نتوانست، زيرا پاهايش در زمين ميخكوب شده بود

 

و جادويش ديگر سودي نداشت. بدينسان او از يك گداي عجيب شكست خورد و پيش او زانو زد و

 

تقاضاي بخشش كرد و بنابراين او در ياري به دوستش در عشق بداختر و شومش شكست خورد.

 

بلندآوزه بود، « تائويسم » دانشمندي كه در ،« سوهوادام » پس از اين شكست، زوناوسزي براي ملاقات با

 

جنّ » زندگي ميكرد. او با عنوان « ياگه » رفت. او در كلبهاي پوشالي سادهاي در قطعهاي از زمين روي تپهي

 

از « هوادام » شناخته ميشد. زون نزد او رفت و از او خواست تا كه به او جادو بياموزد. بنابراين « زميني

 

او بهگرمي استقبال كرد و او را به برادر كوچكش، سويونگدام، كه شاگردش هم بود، معرفي كرد.

 

بنابراين يونگدام، زوناوسزي را براي همكاري در زمينهي جادو به چالش و مبارزه كشيد. زون بيدرنگ

 

كلاه يونگدام را به رشتههاي آهني تبديل كرد و يونگدام كلاه زون را به موي ببر بدل كرد. سپس رشته-

 

هاي آهني به اژدهايي سپيد ديگرگون شد و موههاي ببر به اژدهايي آبي. دو اژدها به سوي آسمان رفتند،

 

در حالي كه از دهانش ابر، مه بيرون ميآمد و با خشم زياد با يكديگر ميجنگيدند. در پايان اژدهاي آبي

 

شكست خورد و به سوي جنوب شرقي گريخت.

 

زد زير خنده و ظرف آبِ سنگ مركب را كه زير ميز افتاده بود، به هوا « سوهوادام » ، با ديدن اين ماجرا

 

انداخت. سپس دو اژدها پايين آمدند و به شكل راستينشان درآمدند. هوادام از زون به خاطر بينزاكتي

 

برادرش پوزش خواست. او به سوي برادرش برگشت و گفت: تو نبايد مهمان مرا بدون اجازه به مبارزه

 

بطلبي. تو خوب شكست خوردي، چون تو به او اژدهاي آبي را دادي و او به تو اژدهاي سفيد را. آبي رنگ

 

چوب، و سفيد رنگ فلز است. در ميان پنج عنصر، فلز هميشه بر چوب پيروز ميشود. چگونه چوب بر فلز

 

پيروز شود؟ تو در اين مورد اشتباه كردي.

 

قرار دارد. روي كوه متخصص « هواسان » به زون گفت: در درياي جنوبي كوهي به نام « سوهوادام » روزي

 

ميگويند. او هنگامي كه من جوان بودم، آموزگارم « اونسوسونسنگ » تائوئيسمي زندگي ميكند كه به او

 

بود. من دوست دارم كه تو اين نامه را برايش ببري. او ممكن است مدتي تو را بپذيرد، چون كوه بسيار

 

بلند است و در سرزميني دور افتاده واقع است. در راه تو با موانع سختي روبرو خواهي شد.

 

زون كاري را كه او خواسته بود پذيرفت، اما كمي ناخشنود بود، زيرا كه سوهواندام هنوز به توانايي او

 

باور نداشت. او نامهاش را برداشت و رهسپار شد، اما هنگامي كه به دريا رسيد دامي بزرگ ديد كه مسيرش

 

را بسته بود. او تلاش كرد تا از روي آن بپرد، اما هرچه بلند و بلندتر ميپريد، دام بيشتر كشيده ميشد، تا

 

اينكه آن دام از سطح دريا به سوي آسمان بالا آمد. او ده روز كوشش و تقلا كرد، اما در پايان مجبور به

 

پذيرش شكست شد و بدون اينكه مأموريتش را انجام دهد، بازگشت.

 

زون از شكستش با خواري شرمنده شد و تلاش كرد تا بگريزد. او خودش را به شكل مرغ دريايي درآورد

 

خود را به گونهي زاغي درآورد و به دنبال او رفت. بنابراين زون خودش « سوهوادام » و پرواز كرد، ليكن

 

را به گونهي پلنگي درآورد، اما آنكه دنبال او بود، خود را به گونهي شيري درآورد. شير به سوي پلنگ

 

يورش برد و شروع كرد به له و لورده كردن او، بنابراين چيزي نگذشت كه او شكست خورد. شير غرّيد

 

و گفت: از گريختن تو در مييابم كه تو هنوز بسيار از خود راضي هستي. تو بايد بازگردي و با من درس

 

زندگي « تهبگ » بخواني. جادو تنها بايستي براي نيكي به نوع بشر به كار برود. من بر آنم كه بروم و در كوه

 

كنم و سختتر از پيش درس بخوانم. تو همچنين بايد با من بيايي.

 

رفت. آنها كلبهاي ساده روي كوه تهبگ ،« سوهوادام » ، بنابراين زون بخشيده شد و به همراه استادش

 

ساختند و وقت خودشان را صرف مطالعه، نوشتن كتاب و انبار آنها در غاري كردند.

 

از استان « يانگبونگنه » هيچ كسي سالهاي دربارهي آنها چيزي نشنيد تا اينكه شخص مطمئني به نام

 

گانگوون، هنگامي كه به كوه تهبگ آمده بود تا آثاري را از نخستين شاه دان گون ببيند، از كنار آنها

 

گذشت. آنها به او گفتند: ما در اين نقطهي دور افتاده زندگي ميكنيم تا بهتر بتوانيم دربارهي رازهاي

 

جهان پژوهش كنيم. به نظر ميرسد تو مردي هستي كه شايستگي مورد اعتماد قرار گرفتن را داري. در

 

اينجا چند جلد كتاب وجود دارد كه دربر دارندهي رازهايي از نسلي به نسل ديگر دست به دست شده است.

 

تعهد ميكني كه از آنها نگهداري كني؟

 

يانگبونگنه كتابها را برداشت و به خانهاش بازگشت. او سخت درس خواند و در دانشي كه آنها را نگاه

 

ميداشت، بسيار متبحر شد، اما هيچ كسي نبايد ميشنويد كه چه وقتي او تلاش كرده آنها را تفسير كند،

 

زيرا آنها رازهايي بودند كه هيچكس نبايست ميشنيد

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها