داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی پیر و پزشک «مثنوی معنوی»

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است.

 

پزشك گفت: به علتِ پيري است.

 

پير: چشمهايم هم خوب نميبيند.

 

پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.

 

پير: پشتم خيلي درد ميكند.

 

پزشك: 

داستان خیاط دزد(مثنوی معنوی)

قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: 

داستان بسیار خواندنی و جذاب درویشی به نام دقوقی(مثنوی معنوی)

دقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر ميگذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف ميكرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشهها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نميايستاد. سالها بدنبال انسان كامل ميگشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي ميكرد و از اشتياق او ذرة كم نميشد.

 

سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف ميكند:

داستان زیبا و جذاب هفت ستاره از شمال

زمانهاي قديم زن بيوهاي كه هفت پسر داشت در كلبهاي با هم زندگي ميكردند. هر سال زمستان

 

پسرها در كوه هيزم ميشكستند و آتش سوزاني را به طور مداوم زير كف خانهشان روشن نگه ميداشتند

 

تا مادر سالخوردهشان شبها در خانهي گرم بخوابد، اما مادرشان هميشه سرمازده و ناراحت به نظر

 

ميرسيد. با وجود اينكه پسرها چوب زيادي را ميسوزاندند، او هميشه احساس سرما ميكرد. در حقيقت

داستان ضرب المثل زیر پای کسی را جارو کردن

هنگامی که کسی را از شغل و کاری که داشته است اخراج کنند، به صورت کنایه درباره ی او می گویند: «زیر پایش را جارو کردند».

در گذشته که

حکایت جالب کشتیرانی مگس

مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي ميراند و ميگفت

حکایت جذاب و خواندنی چکش چوبی ثروت

در زمانهاي بسيار دور، پسر فقيري زندگي ميكرد. او عادت داشت به بيرون از خانه برود و هيزم گرد

 

آوري كند. خانوادهاش عادت داشتند چوبهايي را كه او گرد ميآورد، بفروشند.

 

روزي او مانند هميشه براي بريدن چوب به كوهستان رفت. هميشه وقتي بعد از ظهر فرا ميرسيد،