داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی پیر و پزشک «مثنوی معنوی»

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است.

 

پزشك گفت: به علتِ پيري است.

 

پير: چشمهايم هم خوب نميبيند.

 

پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.

 

پير: پشتم خيلي درد ميكند.

 

پزشك: 

حکایت پسر تاجر و آسیاب مادرش(عبیدزاکانی)

پسرکی از حمص به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند پسر بدو نوشت که گردش سرین در عراق به از چر خش دستاس به حمص باشد

داستان کره ای ارواح داستان

در زمانهاي قديم، پسري زندگي ميكرد كه خيلي دوست داشت داستان تعريف كند، حتي تعريف كردن

 

داستان را از خوردن برنج هم بيشتر دوست داشت، حتي شنيدن داستانهايي را هم كه تا حالا كسي برايش

 

تعريف نكرده بود خيلي دوست داشت. همچنين او داستانهايي را از روي حسادت توي ذهنش ذخيره

 

ميكرد و آنها را براي هيچ كس تعريف نميكرد. او تنها فرزند يك خانوادهي ثروتمند بود. پدر و مادرش

 

خوشحال ميشدند وقتي ميديدند براي پسرشان كه داستاني نو تعريف كند، او خوشحال ميشود. پس از

 

درگذشت پدر و مادرش،

داستان جذاب مسافر،روباه،ببر

روزي روزگاري، مسافري راهش را در كوهستان گم كرد. او هم چنان رفت و رفت تا به كلبهاي در

 

دامنهي كوه رسيد. زني زيبا او را ديد، دعوتش كرد و برايش خوراك آورد. زن در آنجا تنها بود و نشاني

 

از كس ديگر ديده نميشد. مسافرنيمه شب بيدار شد و شنيد كه زن دارد شمشيري را در آشپزخانه تيز

 

ميكند. تاريكي به اندازهي كافي او را به وحشت انداخته بود و آن صداي اهريمني ترس را بيشتر به قلبش

 

وارد كرد. بنابراين او بدون صدا از اتاق بيرون خزيد و از در پشتي بيرون رفت. زن شنيد كه او دارد

 

بيرون ميرود، نصف بدن او به روباه تبديل شد و با شمشيري كه در دستش بود به دنبال او گشت.

 

ناگهان مرد مسافر برج بلندي در برابر خودش ديد كه از آن نواهاي موسيقي به گوش ميرسيد. بنابراين

 

با شتاب به درون برج رفت و براي كمك فرياد زد، اما صاحب برج با تندي و عبوسي گفت: چرا بايد به تو

 

كمك كنم وقتي تو مادرم را ناراحت كردهاي؟

 

و به خدمتكارش دستور داد كه او را بگيرد. سپس خدمتكار او را گرفت و

داستان خیاط دزد(مثنوی معنوی)

قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: 

داستان زیبا و خواندنی تشنه صدای آب (مثنوی معنوی)

آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان ميداد. گردوها در آب ميافتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد ميآمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت ميبرد. مردي كه خود را عاقل ميپنداشت از آنجا ميگذشت به مرد تشنه گفت : چه كار ميكني؟

 

مرد گفت: تشنة صداي آبم.

 

عاقل گفت: 

داستان بسیار خواندنی و جذاب درویشی به نام دقوقی(مثنوی معنوی)

دقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر ميگذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف ميكرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشهها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نميايستاد. سالها بدنبال انسان كامل ميگشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي ميكرد و از اشتياق او ذرة كم نميشد.

 

سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف ميكند:

داستان جذاب و سرگرم کننده خرس و اژدها یا همان دوستی خاله خرسه معروف(مثنوی معنوی)

اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟

 

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

 

مرد گفت: 

حکایت کره ای روباه دختر و برادرش

در زمانهاي قديم پادشاهي ميزيست. او يك پسر داشت ولي دختر نداشت. پادشاه آرزو داشت كه

 

صاحب دختر شود، پول زيادي خرج ميكرد كه طالعبينان طالع او را ببينند و همچنين عابدهايي را، براي

 

دعا كردن، به معبد ميفرستاد. پس از چند سال نيايشهاي عابدهاي معبد جواب گرفت و دختري به دنياآمد. 

داستان زیبا و جذاب هفت ستاره از شمال

زمانهاي قديم زن بيوهاي كه هفت پسر داشت در كلبهاي با هم زندگي ميكردند. هر سال زمستان

 

پسرها در كوه هيزم ميشكستند و آتش سوزاني را به طور مداوم زير كف خانهشان روشن نگه ميداشتند

 

تا مادر سالخوردهشان شبها در خانهي گرم بخوابد، اما مادرشان هميشه سرمازده و ناراحت به نظر

 

ميرسيد. با وجود اينكه پسرها چوب زيادي را ميسوزاندند، او هميشه احساس سرما ميكرد. در حقيقت

داستان پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که

حکایت بسیار طنز دیر رسیدم(عبید زاکانی)

جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

داستان جذاب استراحت ملانصر الدین

شخصی از ملا پرسید: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها که او میخوابد. آن شخص پرسید: او کیست؟ ملا گفت: عیال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسیدم خودت کی استراحت میکنی. به عیالت چه کار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستی مگر نمیدانی ساعاتی که زنم در خواب است من میتوانم نفس راحتی بکشم.

داستان پند دادن بهلول به هارون

روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اي هارون اگر در

 

بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریبه موت شوي ، آیا چه میدهی که تو

 

را جرعه اي آب دهند که عطش خود را فرو نشانی ؟ 

داستان جذاب و خواندنی پیرزن و آرایش صورت

پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايهها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش ميماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نميشد

داستان زیبا و جذاب آهو در طویله خران

صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف ميگريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر ميخوردند. آهو، رم ميكرد و از اين سو به آن سو ميگريخت، گرد و غبار كاه او را آزار ميداد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه ميشد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي 

حکایت زیبا و سرگرم کننده معلم و کودکان

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت:

حکایت جالب کشتیرانی مگس

مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي ميراند و ميگفت

داستان خواندنی و سرگرم کننده شما چه آدم های نادانی هستید

سالهاي بسيار بسيار دور پسر مستمندي وجود داشت كه يتيم شده بود. او به عنوان خدمتكار در

 

خانهاي استخدام شد و با كوشش و پشتكار كار مي كرد.

 

او روزي به كوهستان رفت تا هيزم گرد بياورد. بيدرنگ تا غروب كار كرد و سپس به سوي خانه راه

 

افتاد. در راه بازگشت در جنگل راه را گم كرد و بنابراين

افسانه ی جذاب  پل جن

در سالهاي بسيار دور، در كره شاهي به نام زين زي بود كه بيست و پنجمين شاه خاندان سيلا به

 

شمار ميرفت. روزي به گوشش رسيد كه در قلمرو او زني زندگي ميكند كه به طور شگفتانگيزي زيباست

 

و نامش دو هوا است. بنابراين پيكي نزد او فرستاد تا او را به دربار فراخواند. زن ، نمي توانست بيايد،

 

بنابراين پيغامي با اين مضمون نزد شاه فرستاد: من ازدواج كردهام و با شوهرم زندگي ميكنم. بنابراين

داستان بخشندگی کوروش کبیر

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها

داستان زیر کاسه نیم کاسه ای است

برای بیان این معنا که فریب و نیرنگی در کار است از این ضرب المثل استفاده می شود)

 

در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و 

داستان عاشقانه گل سرخ

زن گلفروش: گل سرخ نمی‌خرید؟

 

آرتور: نه، امروز نه!

 

زن گلفروش: هر روز خدا همین حرف را ازتان می‌شنوم. (خطاب به ادگار:) و شما ؟

 

ادگار (شاخه گلی می‌خرد و آن را به دختر خدمتکاری می‌دهد که دارد با او گپ می‌زند( .

 

آرتور: من فقط به فکر خودمم، از

حکایت خاراندن سر(ملانصرالدین)

ملا با شخصی سر به یک بالین گذاشته بود. سر ملا میخارید. شروع کرد به خاریدن سر رفیقش. او از خواب جسته گفت: چرا سر مرا میخارانی؟ ملا جواب داد: خیال کردم سر خودم است. اگرچه دیدم خوشم نمیاید.

حکایت شیر و گاو (از مجموعه کلیله و دمنه)

بازرگانی بسیار ثروتمند بود . فرزندانش بزرگ شدند ، از به دست آوردن کار و شغل روی گردان بودند ( دنبال کار و حرفه نمی رفتند ). شروع به ول خرجی ثروت پدر کردند. پدر لازم دانست فرزندان را پند دهد و سرزنش کند. و هنگام نصیحت گفت :

حکایت جذاب و خواندنی چکش چوبی ثروت

در زمانهاي بسيار دور، پسر فقيري زندگي ميكرد. او عادت داشت به بيرون از خانه برود و هيزم گرد

 

آوري كند. خانوادهاش عادت داشتند چوبهايي را كه او گرد ميآورد، بفروشند.

 

روزي او مانند هميشه براي بريدن چوب به كوهستان رفت. هميشه وقتي بعد از ظهر فرا ميرسيد،