داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی پیر و پزشک «مثنوی معنوی»

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است.

 

پزشك گفت: به علتِ پيري است.

 

پير: چشمهايم هم خوب نميبيند.

 

پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.

 

پير: پشتم خيلي درد ميكند.

 

پزشك: 

حکایت پسر تاجر و آسیاب مادرش(عبیدزاکانی)

پسرکی از حمص به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند پسر بدو نوشت که گردش سرین در عراق به از چر خش دستاس به حمص باشد

حکایت جذاب و خواندنی چکش چوبی ثروت

در زمانهاي بسيار دور، پسر فقيري زندگي ميكرد. او عادت داشت به بيرون از خانه برود و هيزم گرد

 

آوري كند. خانوادهاش عادت داشتند چوبهايي را كه او گرد ميآورد، بفروشند.

 

روزي او مانند هميشه براي بريدن چوب به كوهستان رفت. هميشه وقتي بعد از ظهر فرا ميرسيد،