داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی پیر و پزشک «مثنوی معنوی»

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است.

 

پزشك گفت: به علتِ پيري است.

 

پير: چشمهايم هم خوب نميبيند.

 

پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.

 

پير: پشتم خيلي درد ميكند.

 

پزشك: 

حکایت پسر تاجر و آسیاب مادرش(عبیدزاکانی)

پسرکی از حمص به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند پسر بدو نوشت که گردش سرین در عراق به از چر خش دستاس به حمص باشد

داستان زیبا و خواندنی تشنه صدای آب (مثنوی معنوی)

آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان ميداد. گردوها در آب ميافتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد ميآمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت ميبرد. مردي كه خود را عاقل ميپنداشت از آنجا ميگذشت به مرد تشنه گفت : چه كار ميكني؟

 

مرد گفت: تشنة صداي آبم.

 

عاقل گفت: 

داستان ضرب المثل زیر پای کسی را جارو کردن

هنگامی که کسی را از شغل و کاری که داشته است اخراج کنند، به صورت کنایه درباره ی او می گویند: «زیر پایش را جارو کردند».

در گذشته که

حکایت بسیار طنز دیر رسیدم(عبید زاکانی)

جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.