داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

حکایت یاد خدا و پیغمبر(عبید زاکانی)

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌كردند و اكنون نمی‌كنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

داستان خیاط دزد(مثنوی معنوی)

قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: 

حکایت جذاب و خواندنی زن بدکار و کفشدوز

روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شدهاند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نميآمد و زن بارها در غياب شوهرش اينكار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي

حکایت جالب کشتیرانی مگس

مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي ميراند و ميگفت

داستان خواندنی و سرگرم کننده شما چه آدم های نادانی هستید

سالهاي بسيار بسيار دور پسر مستمندي وجود داشت كه يتيم شده بود. او به عنوان خدمتكار در

 

خانهاي استخدام شد و با كوشش و پشتكار كار مي كرد.

 

او روزي به كوهستان رفت تا هيزم گرد بياورد. بيدرنگ تا غروب كار كرد و سپس به سوي خانه راه

 

افتاد. در راه بازگشت در جنگل راه را گم كرد و بنابراين

افسانه ی جذاب  پل جن

در سالهاي بسيار دور، در كره شاهي به نام زين زي بود كه بيست و پنجمين شاه خاندان سيلا به

 

شمار ميرفت. روزي به گوشش رسيد كه در قلمرو او زني زندگي ميكند كه به طور شگفتانگيزي زيباست

 

و نامش دو هوا است. بنابراين پيكي نزد او فرستاد تا او را به دربار فراخواند. زن ، نمي توانست بيايد،

 

بنابراين پيغامي با اين مضمون نزد شاه فرستاد: من ازدواج كردهام و با شوهرم زندگي ميكنم. بنابراين

داستان زیر کاسه نیم کاسه ای است

برای بیان این معنا که فریب و نیرنگی در کار است از این ضرب المثل استفاده می شود)

 

در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و 

حکایت جذاب و سرگرم کننده خودکشی شیرین (عبید زاکانی)

حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت

حکایت حلال و طیب

پیر زالی با شوی می گفت شرم نداری که با دیگران زنا می کنی و حال آن که ترا در خانه چون من زنی حلال و طیب باشد شوی گفت حلال آری اما طیب نه

داستان خورشید و ماه

در زمانهاي قديم پيرزني با يك پسر و يك دخترش زندگي ميكردند. يك روز پيرزن به يكي از

 

دهكدههاي مجاور رفت تا در خانهي مرد ثروتمندي كار كند. موقع برگشت به خانه مرد ثروتمند جعبهي

 

چوبي بزرگي به پيرزن داد كه در آن تعدادي شيرينيِ آرد گندم سياه بود. پيرزن لبخندي زد، تشكر كرد و