داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حكايت كوتاه و زیبای کم گوی

ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنوی...

 

کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

 

چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی

 

از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند

 

یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی.

داستان کوتاه و طنز ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.

ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان غم انگیز و عبرت آمیز دو کبوتر(کلیله و دمنه)

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

 

بنابراین دو كبوتر

داستان جذاب مسافر،روباه،ببر

روزي روزگاري، مسافري راهش را در كوهستان گم كرد. او هم چنان رفت و رفت تا به كلبهاي در

 

دامنهي كوه رسيد. زني زيبا او را ديد، دعوتش كرد و برايش خوراك آورد. زن در آنجا تنها بود و نشاني

 

از كس ديگر ديده نميشد. مسافرنيمه شب بيدار شد و شنيد كه زن دارد شمشيري را در آشپزخانه تيز

 

ميكند. تاريكي به اندازهي كافي او را به وحشت انداخته بود و آن صداي اهريمني ترس را بيشتر به قلبش

 

وارد كرد. بنابراين او بدون صدا از اتاق بيرون خزيد و از در پشتي بيرون رفت. زن شنيد كه او دارد

 

بيرون ميرود، نصف بدن او به روباه تبديل شد و با شمشيري كه در دستش بود به دنبال او گشت.

 

ناگهان مرد مسافر برج بلندي در برابر خودش ديد كه از آن نواهاي موسيقي به گوش ميرسيد. بنابراين

 

با شتاب به درون برج رفت و براي كمك فرياد زد، اما صاحب برج با تندي و عبوسي گفت: چرا بايد به تو

 

كمك كنم وقتي تو مادرم را ناراحت كردهاي؟

 

و به خدمتكارش دستور داد كه او را بگيرد. سپس خدمتكار او را گرفت و

حکایت طنز و کوتاه  کنیز

کنیزی را گفتند آیا تو با کره‌ای؟ گفت خدا از تقصیرم درگذرد بودم.