داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت کوتاه و طنز « چادر شب فروختن ملا»

روزی ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد کسی نخرید گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد گفت دروغ می گویید به جهت آنکه اگر پاره بود مادرم در آن آرد نمی ریخت.

حکایت کوتاه و طنز « شتر سواری ملا »

روزی ملا بر شتر سوار بود و به جایی میرفت شتر از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری در پیش گرفت یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید به کجا میروی گفت: هر کجا که میل شتر باشد.

داستان کوتاه و طنز ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.

ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟