داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده « صادق يا بازیگر»

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژي زیادتري براي کار کردن داشته باشم،براي آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !یک روز رئیس او را خواست و براي آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...مرد هر وقت مطلب آماده براي تدریسنداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !یک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهمید ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود...

داستان آموزنده و پند آموز « شیر و موش»

اوقاتی در زندگیمان وجود دارند که اقدامی انجام نمی دهیم، چون تصور می کنم که کارزیادي از دستمان بر نمی آید و نمی توانیم تفاوتی ایجاد کنیم. اگرچه گاهی کوچکترین کارها می توانند تفاوتی عظیم و چشمگیر در زندگی فرد دیگري به وجود آورند. ما ازطریق مختلفی می توانیم محبت خود را به دیگران نشان دهیم و نیازي به کارهاي خارق العاده نیست. به یاد داشته باشید که کوچکترین و جزییترین کارهامی توانند تفاوتی ایجاد کنند مثل: لبخندي ساده، باز کردن دري به روي دیگري، نوشتن یادداشتی محبت آمیز، به زبان آوردن کلمه اي پر مهر ومحبت و... در اینجا با اشاره به داستانی آموزنده به صحت گفته هاي بالا پرداخته شده است:

روزي شیري در خواب بود که موشی کوچک... 

داستان آموزنده و پند آموز « روباه پر حرف»

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ و زیبا حیوانات زیادی زندگی می کردند. همه ی حیوانات جنگل با هم مهربان بودند، ولی سه تای آن ها پنگوئن و آهو و روباه سال های زیادی بود که با هم دوست بودند.

یک روز پنگوئن و آهو یه عالمه میوه پیدا کردند و تصمیم گرفتند آن را قایم کنند و به کسی نگویند. در راه آن ها روباه را می بینند، روباه که خوشحالی آن ها را دید از آن ها دلیلش را پرسید. آن ها به روباه گفتند که نمی توانند بگویند و این که این یک راز است. اما روباه از آن ها خواست که به او اعتماد کنند. آن ها هم در مورد میوه همه چیز را گفتند.

وقتی آهو و پنگوئن و روباه به روستا رسیدند،

داستان آموزنده « استفان کاوی و باور ها »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:...

« صبح یک روز تعطیل در نیویورک... 

داستان آموزنده و پند آموز « امتحان وزیران»

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

داستان آموزنده « ثروت کوروش »

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

داستان آموزنده « غذای تکراری کلاغ »

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه

گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند

زمستان تمام شد و کلاغ مرد !

اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند :

آخی خوب شد مرد ، راحت شدیم از این غذای تکراری !

این است واقعیت تلخ روزگار ما .

داستان آموزنده « مشغله کاری»

روزي هیزم شکنی در یک شرکت چوب بري دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست براي خودش

 

کاري پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت

 

نهایت سعی خودش را براي خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت

 

محلی که باید در

 

آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول...