داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جالب «مذکر یا مونث بودن کامپیوتر»

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح می داد که پرسید : کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

داستان آموزنده «جمله شوهر»

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش،

داستان زیباي« سه آرزو»

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ

داستان راننده انیشتین

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

داستان جذاب جواب آزمایش

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

داستان آموزنده ساعت گمشده

وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

 

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

 

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

 

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

 

 

 

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

داستان وصایای الکساندر پادشاه بزرگ یونان

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر

تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

داستان زیبای قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

داستان آموزنده آرزوی سقراط

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!

داستان آموزنده تله موش

موش ازشکاف دیوار سرك کشید تا ببیند این همه سروصدا براي چیست.

کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: " کاش یک غذاي حسابی باشد. "

 

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنشبه لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله

 

موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ي حیوانات بدهد.

 

او به هرکسی که می رسید، می گفت:

داستان خواندنی و کوتاه تغییر دنیا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

 

بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

 

بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

داستان جالب  «قهوه مبادا»

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

 

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

 

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

 

دوستم گفت: ا

داستان جالب و خواندنی مصاحبه

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

داستان شیرین و خواندنی چوب زدن بر آب

روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي!

 

جوان آهي كشيد و گفت: «

داستان آموزنده اسکناس صد دلاری

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت:

داستان زیبای  «منطق ماشین دودی»

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

 وقتی بچه بودم

 

  

داستان آموزنده و جذاب  نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که

داستان طنز و جالب آرزوی زن

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی‌ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.

زن پرسید: حالا می‌توانم سه آرزو بکنم؟

غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یک آرزو اصلاَ راه نداره، حالا بگو آرزویت چیست؟

زن گفت: 

داستان طنز و خواندنی  وصیت نامه مرد خسیس

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود قبل از مرگ به زنش گفت: من می‌خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم.

او از زنش قول گرفت که تمامی پول‌هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.  زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد

داستان طنز یک روز از یک زوج موفق

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچوقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

داستان زیبا و دلنشین عشق ابدی

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

 

پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که

داستان تاجری که گل را پرورش  داد حتمن دلیلی داشت

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

 

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

افسانه کره ای زنی از بهشت

يك سونگون، پسرِ نجيبزاده زندگي ميكرد. ،« گيونگسانگ » در استان ،« آندونگ » در زمان هاي قديم در

 

بزرگ كه شد، مرد جوان بسيار درسخواني شد. روزي او نشسته بود و درس ميخواند، كه ناگهان يك

 

حالت خواب آلودگي به او دست داد و شروع كرد به چرت زدن. او در خواب دوشيزهاي زيبا را ديد كه به

 

نظر ميرسيد ميخواهد با او گپ بزند. هنگامي كه او به زيبايي شگفتانگيز آن دختر خيره شده بود، دختر

 

جامهي بلند آسماني پوشيده بود. دختر او را با اين واژگان خواند: من دوشيزهي آسماني هستم و شاه

 

آسماني مرا به پايين فرستاده تا زن تو شوم.

داستان جذاب سه ستاره

در زمانهاي قديم مرد ثروتمندي با دخترش زندگي ميكرد. يك سال مرد ثروتمند براي گرفتن پست

 

دولتي به پايتخت رفت و در غياب خود دخترش را مسئول نگهداري از خانه كرد. روزي از روزها يك راهب

 

بودايي به خانهي مرد ثروتمند آمد و درخواست صدقه كرد. دختر به كلفت گفت كه به راهب كمي برنج

 

بدهد. راهب از دختر خواست كه كاسهاش را كاملا پر كند و دختر هم به كلفت گفت كه چنان كند، اما هرچه

 

كلفت برنج داخل كاسه ميريخت كاسه پر نميشد. كلفت رفت و هرچه برنج داخل انبار بود حتي برنجهاي

 

«؟ كاسه چطور پر ميشه » : پوستكنده و اَرزن را آورد، اما كاسه پر نميشد. كلفت خيلي تعجب كرد و پرسيد

داستان شیرین ممکن بود اتفاق بیفتد

يك روز ناگهان اتفاق عجيبي افتاد و همه چيز در دنيا به رنگ بنفش در آمد. آسمان ، اقيانوس ها ، كوه ها ، درختها ، حيوانات و مردم حتي ساختمانهاي آسمان خراش و مورچه هاي كوچولو و ... همه چيز و همه چيز بنفش شدند.

 

مردم بدون اينكه عكس العملي نشان بدهند با تعجب همديگر را نگاه مي كردند، آيا آنها در خواب بودند. اما هيچ كس بيدار نشد و همه چيز بنفش باقي ماند. همه چيز بنفش بود بجز يك پرنده كه رنگش تغيير نكرده بود و پرهايش آبي روشن بود

 

آن پرنده تنها چيزي در دنيا بود كه رنگش آبي نبود. او را

داستان جالب تئوری پنجره شکسته

در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما

داستان زیبا و دلنشین یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و

 

تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهاي بیشتري از خدا بگیرد، داد زد و

 

بدوبیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد وجاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان

 

وزمین را به همریخت، خدا سکوت کرد.

 

به پروپاي فرشته وانسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفرگفت و سجاده دور انداخت، خدا

 

سکوت کرد، دلش گرفت وگریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست وگفت:

داستان عاطفی و جذاب سریاز روس

تابستان ۱۹۴۵ ، كوچه اي در برلين:

 

دوازده زنداني ژند هپوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني

 

مي گذرند، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آ نها را به

 

جايي بر اي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ

 

نمي دانند.

 

ناگهان از قضا، زني از خراب ه اي بيرون مي آيد، فرياد مي كشد، به طرف

 

خيابان مي دود و

داستان کمبود عشق فصل یک قسمت اول

مقدمه: حالا کره ی جغرافیای من داره می چرخه.اینبار مقصدش کجاست؟!شاید ایران خودمون باشه،ولی نه!چون هنوز زمانش فرا ترسیده.اون دختری که دنبالش می گردیم حالا تو ابن کرۀ خاکی و در این زمان خاص،در سرزمینی زندگی میکنه که هلند نام گرفته و اینکه چطور سرنوشتش بر خلاف اون چیزی که فکر می کنه به ایران پیوند می خوره،خودش حکایت به ظاهر دور ار ذهنی داره ولی من باورش کردم.چون

داستان جذاب و سرگرم کننده سرباز

داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره ي سربازي است كه پس از جنگ مي خواست به خانه ي خود بازگردد.

 

سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از شهرش با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: «پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: «ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.»

 

پسر ادامه داد: «

داستان دنباله دار جذاب و عالی چگونه برگردم قسمت یک

شب سخت و عجیبی بود . فکرش هم نمی کردم آقای دکتر جدی و شق و رق یه همچین بعد شخصیتی ای هم داشته باشه !

 

صبح یا بهتر بگم ظهر ، با صدای شرشر آب از حمام اتاق خوابمون بیدار شدم . کمی کش قس اومدم و دوباره ولو شدم تو تخت . چشمام رو بستم و به اتفاقات این چند وقت اخیر فکر کردم که با تماس لبم با یه چیز نرم به خودم اومدم . چشمام رو باز کردم و صورت پدرام رو در حالی که لبخند زیبایی رو لبهاش بود در چند سانتی متری صورت خودم دیدم .

داستان  جذاب و دنباله دار مسافر قسمت یک

مسافر

 

چرا بايد پدرم توقف مي كرد ؟

 

من به او گفتم اين كار را نكند. مي دانستم فكر خوبي نيست. البته، او به من گوش نداد.

 

پدر مادرها هرگز اين كار را نمي كنند. اما اگر به مسيرش ادامه داده بود اين اتفاق هرگز

 

روي نمي داد.

 

آن روز بيرون رفته بوديم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالي و واقعا شادي بود. تولد

 

پانزده سالگي من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند .

 

شهر كوچكي در ساحل سافولك. درست سر ناهار آن جا رسيديم و تمام بعدازظهر را

داستان دنباله دار جذاب واحساسی و خواندنی مزاحم همیشگی فصل اول

یکی بود یکی نبود!غیر از خدا هیچکس ....هیچکس؟آره هیچچچچچچچ کس نبود!!مثه همه قصه های خوب که با آدمای خوب شروع میشه ایندفه...میخوام با آدم بدای قصه شروع کنم مثه شوکا مثه شادی مثه ...مثه من!مثه آرش ..

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ...سادگی؟ینی همش تقصیر من بود؟

 

آره غیر از خدا هیچکس نبود یه دختری ...یه دختر بدی بود به اسم مریم!مریم رستگار!هه رستگاررررر!ولی آنیتا صداش میکردن شیما صداش میکردن سوده صداش میکردن! خلاصه هزارتا اسم داشت و خودش میون اینهمه اسم سرگردون بود!یه دختری بود که نمیخواس بد باشه اما شد ... درس نیس اول قصه با آدمای بد شروع شه ولی همه چی که مثه فیلمای هندی نیس !حقیقته بقول یه شاعر که میگفت: یادت میاد یکی میگفت حقیقتم مصیبته؟

داستان دنباله دار جذاب مرغ دریایی فصل اول

فصل اول

 

صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریاي آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق

 

ماهیگیري بر پهنه ي آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران

 

مرغ آمدند تا بر سر تکه اي خوراکی با هم جدال کنند. آري، روز پرهیاهوي دیگري آغاز شده بود.

 

اما در آن دور دست، آن سوي قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج

داستان زیبا و جذاب  زیر گنبد کبود 1بخش اول

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبو د بعد از عصر یخبندان و سیل بزر گ در روزگارهای قدی م که نسل انسانها زیاد

 

نبود، در منطق ۀ کوهستانی هِربِرزیت ی ، کنار رودخا نۀ پر آ ب سرزمین رِگا، کلبۀ محقر وکوچک ی بود ودرآن کلبه

 

سه برادر از نسل مادا ی ، به نامهای دادیار، اردلان و باریان زندگی می کردن د که در کودکی پدر و مادرشان را از

 

دست داده بودند و از آن وقتی که کوچک بودند و یادشان می آمد عموی پی ر شان که فرزندی نداشت و کشاورز

 

فقیری بود به تنهای ی از آنها نگهداری وسرپرستی می کر د . یک روز که پیرمرد به مزرعه رفته بود تا محصولش را

داستان دنباله دار جذاب و خواندنی خاطرات دور فصل اول

وای خدای من چطور ممکنه ؟ بعد 6 سال !!! نه . امکان نداره ! چرا اینجا ؟ ...

 

ساعت 8 صبح بود ، داشتم ماشینو از تو پارکینگ درمیاوردم که دوباره دیدمش . بعد از گذشت 6 سال .

 

در ماشینو بستم و پیاده شدم ، می خواستم در پارکینگو ببندم ، تا درو بستم و برگشتم که سوار ماشینم بشم رو به روی خودم دیدمش ؟

 

فکر کنم چشمام اندازه یه کاسه گرد شده بود ! اونم داشت با تعجب منو نگاه می کرد . شاید نزدیک 5 دقیقه بود که محو هم بودیم . زندگیم تمام اون مدت مثل یه فیلم با سرعت زیاد از پیش چشمام گذشت !

 

زودتر از اون به خودم اومدم و با خشم سوار ماشینم شدم ، درو بستم و بی توجه به اون که داشت صدام می کرد پامو گذاشتم رو گاز و از خیابونای نزدیک خونه دور شدم .

 

به نزدیک ترین پارکی که سر راهم بود رسیدم . 

داستان دنباله دار زیبای خواستگار قسمت صحنه ی داخل مترو

فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیا د. در ضمن دارن با همیدیگه صحبت می »

 

« . کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هست ن

 

فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتري بیاد

 

و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!

 

مریم : منکه از این جرات آ ند ارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاري!

 

فریبا : پس حق انتخاب ما چی می شه؟! یعنی ما م حکومیم که همیشه انتخاب بشیم؟ 1

 

حق نداریم خودمون انتخاب کنیم؟!

قسمت 1داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان

این جمله ای بود که یکی از بزهای گله .»! چیه این قد کتاب می خونی! چند صفحه اش رو بده به ما بخوریم «

 

بزرگ روستا به چوپان گفت؛ اما چوپان نفهمید. حق هم داشت. چون بز چند تا بَع بَع کرد و سرش را پایین

 

انداخت و رفت. یکی از گوسفند ها که ما به او می گوییم؛ گوسفند شماره 1، حرف بز را شنید و به گوسفند

 

بغلی اش یا گوسفند شماره 2 رو کرد و گفت:

 

- خیلی حرفِ!!! بهترین چمنای فصل بهار رو نخواهی و در حسرت چند ورق کاغذ پاره باشی!

 

گوسفند بغلی که خواست؛ گوسفند شماره 1 را سر کار بگذارد؛ جواب داد:

داستان چهارشنبه نحس(ازمجموعه بابا لنگ دراز)

چهارشنبه ي اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و

 

بعد فوري فراموشش میکردند.

 

در این روز کف زمین همه جاي ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیري و رختخواب ها صاف و

 

صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ي یتیم کوچولو که توي هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز

 

میشدند

داستان دنباله دار زیبا و جذاب اولین نگاه (فصل اول)

به حوض آبی وسط حیاط نگاه می کردم . تو این فکر بودم که چقدر از این حوض خاطره داشتم . بچه که بودم همیشه خونه مامان جون بودم . ماهی های توی حوض دنبال هم می کردن . یادش بخیر توی اون حوض 9 تا ماهی بود که هر کدام متعلق به یکی از نوه های مامان جون بود . ماهی من یه ماهی کوچیک قرمز بود که روی دمش خال خالی های بنفش داشت . اسمش رو سنجد گذاشته بودم . وقتی با بچه ها تو حیاط دعوام می شد پسر خاله ام علی می گفت : ندا گربه ی اکرم خانمو می آرم سنجد رو بخوره ها و همیشه من گریه می کردم . اکرم خانم همسایه ی مامان جون اینا بود که یه گربه ی بزرگ و. سیاه رو پناه داده بود . من خیلی از این گربه می ترسیدم .همیشه با خودم فکر می کردم که چرا اکرم خانم این گربه ی بی ریخت رو تو خونه اش نگه می داره آخه از اکرم خانم با این همه وسواس تو دین این چیزا بعید بود !!!

 

تو افکارم غرق بودم که