داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان « پنجره های طلایی»

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت :

داستان جالب «مذکر یا مونث بودن کامپیوتر»

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح می داد که پرسید : کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

داستان«شیرساز ها» کلیله و دمنه

در سال ها پیش چهار دوست بودند که سه نفر از آنها قدرت ماوراالطبیعه داشتند ولی دوست چهارمی هیچ قدرتی نداشت روزی از روز ها این چهار دوست وارد جنگل شدند و متوجه استخوان های حیوانی شدند دوست اولی گفت اینها استخوان های شیر هستند

 

دوست دومی گفت چطور است این شیر را زنده کنیم

 

سه دوست معجزه گر قبول کردند اما

داستان «کبک» کلیله و دمنه

در میان دشتی سر سبز و زیبا ، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود . یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت.

 

مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند.

 

از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود . روزی... 

داستان معروف  «شام آخر»

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :

 

مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح

 

كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه

 

تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن

 

جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش

 

اتودها و طرح هايي برداشت.

 

سه سال گذشت . 

داستان زیباي« سه آرزو»

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ

داستان راننده انیشتین

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

داستان جذاب جواب آزمایش

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

داستان آموزنده ساعت گمشده

وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

 

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

 

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

 

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

 

 

 

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

داستان وصایای الکساندر پادشاه بزرگ یونان

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر

تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

داستان زیبای قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

داستان آموزنده آرزوی سقراط

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!

داستان آموزنده تله موش

موش ازشکاف دیوار سرك کشید تا ببیند این همه سروصدا براي چیست.

کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: " کاش یک غذاي حسابی باشد. "

 

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنشبه لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله

 

موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ي حیوانات بدهد.

 

او به هرکسی که می رسید، می گفت:

داستان خواندنی و کوتاه تغییر دنیا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

 

بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

 

بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

داستان جالب  «قهوه مبادا»

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

 

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

 

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

 

دوستم گفت: ا

داستان جالب و خواندنی مصاحبه

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

داستان شیرین و خواندنی چوب زدن بر آب

روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي!

 

جوان آهي كشيد و گفت: «

داستان آموزنده اسکناس صد دلاری

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت:

داستان زیبای  «منطق ماشین دودی»

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

 وقتی بچه بودم

 

  

داستان آموزنده و جذاب  نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که

داستان طنز و جالب آرزوی زن

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی‌ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.

زن پرسید: حالا می‌توانم سه آرزو بکنم؟

غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یک آرزو اصلاَ راه نداره، حالا بگو آرزویت چیست؟

زن گفت: 

داستان طنز یک روز از یک زوج موفق

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچوقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

داستان زیبا و دلنشین عشق ابدی

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

 

پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که

داستان تاجری که گل را پرورش  داد حتمن دلیلی داشت

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

 

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

افسانه کره ای زنی از بهشت

يك سونگون، پسرِ نجيبزاده زندگي ميكرد. ،« گيونگسانگ » در استان ،« آندونگ » در زمان هاي قديم در

 

بزرگ كه شد، مرد جوان بسيار درسخواني شد. روزي او نشسته بود و درس ميخواند، كه ناگهان يك

 

حالت خواب آلودگي به او دست داد و شروع كرد به چرت زدن. او در خواب دوشيزهاي زيبا را ديد كه به

 

نظر ميرسيد ميخواهد با او گپ بزند. هنگامي كه او به زيبايي شگفتانگيز آن دختر خيره شده بود، دختر

 

جامهي بلند آسماني پوشيده بود. دختر او را با اين واژگان خواند: من دوشيزهي آسماني هستم و شاه

 

آسماني مرا به پايين فرستاده تا زن تو شوم.

داستان شیرین ممکن بود اتفاق بیفتد

يك روز ناگهان اتفاق عجيبي افتاد و همه چيز در دنيا به رنگ بنفش در آمد. آسمان ، اقيانوس ها ، كوه ها ، درختها ، حيوانات و مردم حتي ساختمانهاي آسمان خراش و مورچه هاي كوچولو و ... همه چيز و همه چيز بنفش شدند.

 

مردم بدون اينكه عكس العملي نشان بدهند با تعجب همديگر را نگاه مي كردند، آيا آنها در خواب بودند. اما هيچ كس بيدار نشد و همه چيز بنفش باقي ماند. همه چيز بنفش بود بجز يك پرنده كه رنگش تغيير نكرده بود و پرهايش آبي روشن بود

 

آن پرنده تنها چيزي در دنيا بود كه رنگش آبي نبود. او را

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم اما چه پاشدنی،تا صبح کابوس میدیدم .تمام تنم درد میکرد . توی رختخواب گیج و ویج نشستمو چشامو مالوندم و دوباره همونجور نشسته چشامو بستم .

 

یهو عین مار گزیده ها پریدم . تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده.

 

−کتابام،حالا چه بلایی سرم میاد؟میشه یعنی پیداش کنم ؟ اگه بگیرنم ...نرم بهتره .... آره نرم مدرسه بهتره.خودمو بزنم به مریضی بهتره

 

اما بدبختی اینه که هیچ رقم نمیشه سر مادرم کلاه بذارم . بارها به هر شکل ممکن فیلم اومدم اما فهمیده. یه جمله داره که همیشه اینجور موقع ها میگه :

داستان زیبا و دلنشین یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و

 

تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهاي بیشتري از خدا بگیرد، داد زد و

 

بدوبیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد وجاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان

 

وزمین را به همریخت، خدا سکوت کرد.

 

به پروپاي فرشته وانسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفرگفت و سجاده دور انداخت، خدا

 

سکوت کرد، دلش گرفت وگریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست وگفت:

داستان عاطفی و جذاب سریاز روس

تابستان ۱۹۴۵ ، كوچه اي در برلين:

 

دوازده زنداني ژند هپوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني

 

مي گذرند، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آ نها را به

 

جايي بر اي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ

 

نمي دانند.

 

ناگهان از قضا، زني از خراب ه اي بيرون مي آيد، فرياد مي كشد، به طرف

 

خيابان مي دود و

داستان جذاب و سرگرم کننده سرباز

داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره ي سربازي است كه پس از جنگ مي خواست به خانه ي خود بازگردد.

 

سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از شهرش با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: «پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: «ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.»

 

پسر ادامه داد: «

داستان  جذاب و دنباله دار مسافر قسمت یک

مسافر

 

چرا بايد پدرم توقف مي كرد ؟

 

من به او گفتم اين كار را نكند. مي دانستم فكر خوبي نيست. البته، او به من گوش نداد.

 

پدر مادرها هرگز اين كار را نمي كنند. اما اگر به مسيرش ادامه داده بود اين اتفاق هرگز

 

روي نمي داد.

 

آن روز بيرون رفته بوديم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالي و واقعا شادي بود. تولد

 

پانزده سالگي من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند .

 

شهر كوچكي در ساحل سافولك. درست سر ناهار آن جا رسيديم و تمام بعدازظهر را

داستان دنباله دار جذاب مرغ دریایی فصل اول

فصل اول

 

صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریاي آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق

 

ماهیگیري بر پهنه ي آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران

 

مرغ آمدند تا بر سر تکه اي خوراکی با هم جدال کنند. آري، روز پرهیاهوي دیگري آغاز شده بود.

 

اما در آن دور دست، آن سوي قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج

داستان دنباله دار  شازده کوچولو بخش اول مار بوآ

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه های واقعی -که درباره ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر

 

محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حيوانی را می بلعيد. آن تصویر یک چنين چيزی بود:

 

مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت می دهند. بی این که بجوندش. بعد » : تو کتاب آمده بود که

 

.« دیگر نمی توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می کشد می گيرند می خوابند

 

این را که خواندم، راجع به چيزهایی که تو جنگل اتفاق م یافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد

 

رنگی اولين نقاشيم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره ی یکم را که این جوری بود:

داستان دنباله دار زیبای خواستگار قسمت صحنه ی داخل مترو

فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیا د. در ضمن دارن با همیدیگه صحبت می »

 

« . کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هست ن

 

فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتري بیاد

 

و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!

 

مریم : منکه از این جرات آ ند ارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاري!

 

فریبا : پس حق انتخاب ما چی می شه؟! یعنی ما م حکومیم که همیشه انتخاب بشیم؟ 1

 

حق نداریم خودمون انتخاب کنیم؟!

قسمت 1داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان

این جمله ای بود که یکی از بزهای گله .»! چیه این قد کتاب می خونی! چند صفحه اش رو بده به ما بخوریم «

 

بزرگ روستا به چوپان گفت؛ اما چوپان نفهمید. حق هم داشت. چون بز چند تا بَع بَع کرد و سرش را پایین

 

انداخت و رفت. یکی از گوسفند ها که ما به او می گوییم؛ گوسفند شماره 1، حرف بز را شنید و به گوسفند

 

بغلی اش یا گوسفند شماره 2 رو کرد و گفت:

 

- خیلی حرفِ!!! بهترین چمنای فصل بهار رو نخواهی و در حسرت چند ورق کاغذ پاره باشی!

 

گوسفند بغلی که خواست؛ گوسفند شماره 1 را سر کار بگذارد؛ جواب داد:

داستان چهارشنبه نحس(ازمجموعه بابا لنگ دراز)

چهارشنبه ي اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و

 

بعد فوري فراموشش میکردند.

 

در این روز کف زمین همه جاي ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیري و رختخواب ها صاف و

 

صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ي یتیم کوچولو که توي هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز

 

میشدند

داستان دنباله دار زیبا و جذاب اولین نگاه (فصل اول)

به حوض آبی وسط حیاط نگاه می کردم . تو این فکر بودم که چقدر از این حوض خاطره داشتم . بچه که بودم همیشه خونه مامان جون بودم . ماهی های توی حوض دنبال هم می کردن . یادش بخیر توی اون حوض 9 تا ماهی بود که هر کدام متعلق به یکی از نوه های مامان جون بود . ماهی من یه ماهی کوچیک قرمز بود که روی دمش خال خالی های بنفش داشت . اسمش رو سنجد گذاشته بودم . وقتی با بچه ها تو حیاط دعوام می شد پسر خاله ام علی می گفت : ندا گربه ی اکرم خانمو می آرم سنجد رو بخوره ها و همیشه من گریه می کردم . اکرم خانم همسایه ی مامان جون اینا بود که یه گربه ی بزرگ و. سیاه رو پناه داده بود . من خیلی از این گربه می ترسیدم .همیشه با خودم فکر می کردم که چرا اکرم خانم این گربه ی بی ریخت رو تو خونه اش نگه می داره آخه از اکرم خانم با این همه وسواس تو دین این چیزا بعید بود !!!

 

تو افکارم غرق بودم که

داستان زیبای  روز برفی

در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهايي در خانه ي خيلي كوچكي در ميانه راه بالائي كوه بن مكديو در اسكاتلند زندگي مي كرد. خانه كوچك او بيرون از جنگل كاج ساخته شده بود و او مي توانست هر چه را كه لازم دارد از

داستان جذاب  کوچکترین شوالیه

زمانهاي خيلي قديم، حتي قبل از پادشاهي آرتور شاه، مرد آهنگري زندگي مي كرد كه قدش فقط 50 سانتيمتر بود. او آنقدر كوتاه بود كه براي نعل كردن اسبها بايد روي چهارپايه مي ايستاد. اما اين مشكل او را نگران نمي كرد، زيرا برخلاف اينكه خيلي كوتاه بود ولي شجاع و قوي بود. در حقيقت او قلبا مطمئنا بود كه روزي يك شواليه مي شود و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.

 

پرنسس تنها فرزند شاه و ملكه بود و جاي تعجب نبود كه

داستان پلنگ های زندگی و شیوانا

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرد. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.

 

اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و