داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان «بهشت فروختن بهلول»

روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟

بهلول جواب داد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول گفت: می فروشم . زبیده گفت: چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت: صد دینار به بهلول بده خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت:

داستان پند دادن بهلول به هارون

روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اي هارون اگر در

 

بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریبه موت شوي ، آیا چه میدهی که تو

 

را جرعه اي آب دهند که عطش خود را فرو نشانی ؟