داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اجتماعی « مزاحم همیشگی فصل پنجم »

داشتم با خودم فکر میکردم که چیکار کنم؟واقعا چیکار کنم الکی الکی این پسره منو با مادرش آشنا کردو

خدایا....مریمی توکه بدت نیومده یه مدت نقش آدمای خوشبختو بازی کن بعدشم بگو ازش خوشت نیومده....آره این فکر خوبیه...افتادم رو تخت

 

شدم عین یه دختر عقده ای!ازین فکر پوزخندی زدم وتوی رختخواب ازین دنده به اون دنده شدم....صدای ناله های دلارام از اتاق بغلی میومد وصدای خنده بچه ها....

 

حتما دوباره مست کردن!خدایا من میون اینهمه آدم عوضی چیکار میکنم؟آنی به خودت دروغ نگو،چطور پولاش خوبه؟

 

یه چیزی بهم میگفت این بهترین فرصته که راهمو ازشون جدا کنم...آخه چطوری؟چطوری به نیما بگم که شغلم چیه؟

 

اصلا اخلاقمو میتونه تحمل کنه؟....

داستان احساسی «خیانت»

از پله ها بالا می رفت، دو ساعتی زودتر از اداره مرخصی گرفته بود؛ هدیه را که خریده بود در

 

دستش بود، از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید، در سالگرد

 

ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد، کمی نزدیک

 

شد آري صدایی می آمد اما نه صداي یک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگی در را باز کرد،

 

صداي قهقه بهار(همسرش) می آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمی آن را خدشه دار

 

کرده بود. از لاي در نگاه کرد لختی پاي بهار را از پشت دید که به همراه مردي که دیده نمی

 

شد وارد اتاق خواب شدند

داستان زیبای قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

داستان دنباله دار زیبا و جذاب اولین نگاه (فصل اول)

به حوض آبی وسط حیاط نگاه می کردم . تو این فکر بودم که چقدر از این حوض خاطره داشتم . بچه که بودم همیشه خونه مامان جون بودم . ماهی های توی حوض دنبال هم می کردن . یادش بخیر توی اون حوض 9 تا ماهی بود که هر کدام متعلق به یکی از نوه های مامان جون بود . ماهی من یه ماهی کوچیک قرمز بود که روی دمش خال خالی های بنفش داشت . اسمش رو سنجد گذاشته بودم . وقتی با بچه ها تو حیاط دعوام می شد پسر خاله ام علی می گفت : ندا گربه ی اکرم خانمو می آرم سنجد رو بخوره ها و همیشه من گریه می کردم . اکرم خانم همسایه ی مامان جون اینا بود که یه گربه ی بزرگ و. سیاه رو پناه داده بود . من خیلی از این گربه می ترسیدم .همیشه با خودم فکر می کردم که چرا اکرم خانم این گربه ی بی ریخت رو تو خونه اش نگه می داره آخه از اکرم خانم با این همه وسواس تو دین این چیزا بعید بود !!!

 

تو افکارم غرق بودم که