داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده «جمله شوهر»

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش،

داستان زیباي« سه آرزو»

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ

داستان راننده انیشتین

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

داستان جذاب جواب آزمایش

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

داستان آموزنده ساعت گمشده

وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

 

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

 

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

 

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

 

 

 

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

داستان جالب« گربه را دم حجله کشتن»

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه

داستان وصایای الکساندر پادشاه بزرگ یونان

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر

تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

داستان آموزنده آرزوی سقراط

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!

داستان آموزنده تله موش

موش ازشکاف دیوار سرك کشید تا ببیند این همه سروصدا براي چیست.

کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: " کاش یک غذاي حسابی باشد. "

 

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنشبه لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله

 

موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ي حیوانات بدهد.

 

او به هرکسی که می رسید، می گفت:

داستان خواندنی و کوتاه تغییر دنیا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

 

بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

 

بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

داستان جالب  «قهوه مبادا»

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

 

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

 

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

 

دوستم گفت: ا

داستان جالب و خواندنی مصاحبه

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

داستان آموزنده و جذاب  نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که

داستان طنز و جالب آرزوی زن

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی‌ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.

زن پرسید: حالا می‌توانم سه آرزو بکنم؟

غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یک آرزو اصلاَ راه نداره، حالا بگو آرزویت چیست؟

زن گفت: 

داستان کمبود عشق فصل یک قسمت اول

مقدمه: حالا کره ی جغرافیای من داره می چرخه.اینبار مقصدش کجاست؟!شاید ایران خودمون باشه،ولی نه!چون هنوز زمانش فرا ترسیده.اون دختری که دنبالش می گردیم حالا تو ابن کرۀ خاکی و در این زمان خاص،در سرزمینی زندگی میکنه که هلند نام گرفته و اینکه چطور سرنوشتش بر خلاف اون چیزی که فکر می کنه به ایران پیوند می خوره،خودش حکایت به ظاهر دور ار ذهنی داره ولی من باورش کردم.چون

داستان جالب اصول رفتار حیوانات

شاید در ابتدا تصورکنید که این مطلب در واقع طنزه ولی وقتی بخونین متوجه

 

میشین که کاملا“ واقعیت داره. پسبه طور جدي بخونید و روش فکرکنید….

راز خوشبختی

تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر

 

جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر

 

فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي

 

مي كرد.

داستان زن زیبارو و مرد وفا دار

زن زیبارو در سالن خودش را غرق تعریف و تمجید می‌بیند، در محاصره‌ی مردها. دلدارش به نظرش حقیر می‌آید؛ مرد کاملاً بی‌سروصدا، کمی آنطرف‌تر نشسته، اما بگویی نگویی لبخند بی‌شرمانه‌ای هم گوشه‌ی لب‌اش است.

 

آیا بنا دارد انتقام بگیرد؟

داستان یک ساعت ویژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد

 

كه در انتظار او بود:

 

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

 

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

 

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

 

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي

 

مي كني؟

 

‐ فقط مي خواهم بدانم.

داستان آموزنده دیوار شیشه ای

روزي دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه

 

اى در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.

 

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود...

داستان عاشقانه و سوزناک قشنگ کوچک

گفت: كسی‌ دوستم‌ ندارد. می‌دانی‌ چقدر سخت‌ است، این‌ كه‌ كسی‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو برای‌ دوست‌ داشتن‌ بود كه‌ جهان‌ را ساختی. حتی‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هیچ‌ نگفت.

 

گفت: به‌ پاهایم‌ نگاه‌ كن! ببین‌ چقدر 

داستان سگ معروف ژاپنی هاچیکو

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و

حکایت جالب مرد نصرانی و مرد یهودی

یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند

حکایت جالب ملا نصر الدین و حکم حاکم در مورد ترس مرد ها

ملا نزد حاکم رفته گفت: حُکمی بنویس که من از هر کسی که از زن خود بترسد یک مرغ بگیرم. حاکم که به شوخی ملا عادت داشت دستور داد حکم را نوشته به دست ملا دادند. ملا چند روزی سفر کرده و

داستان زیبا و دلنشین بهلول و طعام خلیفه

آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و

 

پیش اوگذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري . بهلول طعام

 

را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگ به او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ

 

گذاردي ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از آن خلیفه است او هم نخواهد خورد .

داستان زیبا و دلنشین اما سوزناک دروغ های مادرم

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و

 

تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزي قدري برنج به دست آوردیم تا

داستان جذاب و تخیلی افسانه کره ای زوناوسزی

در زمانهاي خيلي قديم، در كنار دروازهي سونگگيونگ دانشمندي به نام زوناوسزي ميزيست. با

بار الاغ را که بردارند پالونش را هم به منزل نمیرساند

این مثل برای اشخاصی به کار می رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به بی خیالی بزنند.

 

مرد هیزم شکنی بود که...

داستان طنز نهایت خساست (بسیار جذاب و خواندنی)

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و

داستان جالب و قشنگ ملا نصرالدین (ارباب و نوکر)

از ملا پرسیدند ارباب مهمتر است یا زارع. ملا فکری کرد و دستی به ریش خود کشید و گفت: زارع. گفتند: برای این حرف خود دلیلی هم داری؟ گفت: بلی... چون اگر زارع نباشد تا کار کند ارباب از گرسنگی خواهد مرد.

داستان خواندنی و پند آموز ابومسلم خراسانی و جوان باهوش

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت.آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!جوان گفت:((

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 47 بازدید

داستان خواندنی و جالب شگرد اقتصادی ملانصرالدین

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند ودو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست .

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 43 بازدید

داستان بسیار کوتاه و جذاب مشتری خود را بشناسید

 

کوکاکولایکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

 

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 26 بازدید

داستان کوتاه و جذاب مرد و خروس بسیار جالب و خواندنی

می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!مرد ، خوشحال از این که ... 

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 28 بازدید

داستان گیج کننده اما جذاب اصول منطق

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟حالا پسرها می گویند : تمیزه !معلم جواب داد : ....نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :((

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 28 بازدید

داستان معروف و جذاب عاشق بر نمیگردد!!!

دخکورشتری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.

دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 71 بازدید

ماجرای خواندنی و لذت بخش مرد خسیس و همسایه

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 52 بازدید

داستان کوتاه و جذاب دعای کشتی شکستگان

 

یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 36 بازدید

جمع کن کاسه کوزتو

در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 49 بازدید

ماجرای سنگی که توسط پادشاهه گذاشته شده بود(زیبا و قابل تامل)

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس