داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دو تا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت و توی مزرعه اش گذاشت. مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.

 

فردای اون روز وقتی مزرعه دار آمد تا سری به مزرعه اش بزنه، مترسک سر جاش نبود حسابی اطراف رو گشت اما هیچ چیزی پیدا نکرد با ناراحتی و مایوس شدن از پیدا کردن اون تصمیم گرفت تا یکی دیگه درست کنه. این بار هم یه مترسک مثل اون قبلی کامل و با دو تا چشم قشنگ درست کرد و درست وسط مزرعه گذاشت پس از اون مزرعه دار به خونه اش برگشت اما...

داستان «مزرعه دار و مترسک ها در مزرعه های همسایه»

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دو تا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت و توی مزرعه اش گذاشت. مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.

 

فردای اون روز وقتی مزرعه دار آمد تا سری به مزرعه اش بزنه، مترسک سر جاش نبود حسابی اطراف رو گشت اما هیچ چیزی پیدا نکرد با ناراحتی و مایوس شدن از پیدا کردن اون تصمیم گرفت تا یکی دیگه درست کنه. این بار هم یه مترسک مثل اون قبلی کامل و با دو تا چشم قشنگ درست کرد و درست وسط مزرعه گذاشت پس از اون مزرعه دار به خونه اش برگشت اما...