داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده اسکناس صد دلاری

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت:

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر( فصل اول)

سال سوم ابتدایی بودم .درست اول انقلاب.زنگ مدرسه رو که میزدن مثل برق از جام بلند میشدم کیف قهوه ای چرمیمو برمیداشتم و میدویدم طرف ساندویچی هوشنگ خان . بار ها شده بود سر همین حرکت ،کتک مفصلی از معلم خورده بودم اما مگه آدم میشدم ؟بازم تا زنگ میخورد ،دست خودم نبود هجوم میبردم به در.

 

‫اما اونروز خوشبختانه قبل از اینکه زنگ بخوره یه کتک مفصلی از معلمم خورده بودم و میدونستم دیگه کاری باهام نداره .

 

‫راستش با بغل دستیم که اسمش محسن بود داشتیم یواشکی به جلوییمون کرم میریختیم و میخندیدیم.یه پوست پرتغالی که توی زنگ تفریح خورده بودیمو با خودموت آورده بودیم تو کلاس ،با ته خودکار بیک فشار میدادیم روش بصورتی که قالبی و گرد وارد لولهءخودکار بشه و بعد با مغز خودکار دو سه سانتیمتر فرو میکردیمش توی لولهءخودکار و بعد

داستان زیبا و سوزناک آن طرف پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران

 

اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت

 

او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد

 

و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگر