داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه و آموزنده «قهرمانی که يک دست داشت»

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.

استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان زیبا و آموزنده « بعضی شوخی ها اصلا خنده دار نیست»

روزی روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسرک با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. پس دوستش را صدا کرد و گفت"بیا به این قورباغه ها سنگ بزنیم، فکر کنم خیلی خوش بگذره، چون اونا به این طرف و اون طرف می پرند تا سنگ بهشون نخوره."دوست پسرک قبول کرد و آن ها شروع کردند به پرتاب کردن سنگ به طرف قورباغه های بیچاره. پسرک و دوستش از این کار خیلی لذت می بردند و با صدای بلند می خندیدند، اما... 

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان زیبا و جالب « روز خوب نیکو»

يك روز صبح، نيكو چشمهايش را به آرامى از خواب خوب ديشب باز كرد و با خودش گفت: من تصميم دارم امروز، نسبت به ديروز، دختر خيلى خوب و بهترى باشم.اولين كارى كه بعد از شستن دست‌ها و صورتش انجام داد، اين بود كه به مادرش كمك كرد تا صبحانه را آماده كند.بعد به اتاقش رفت و رختخوابش را مرتب كرد.بعد هم بدون اين كه مادرش از او بخواهد، دندان‌هايش را مسواك زد و موهايش را شانه كرد و به شكل قشنگى بست.وقتى نيكو سوار سرويس مدرسه شد، خيلى مؤدبانه به راننده سلام كرد و خسته نباشيد گفت.در كلاس، وقتى معلمش از او خواست كه در ياد گرفتن درس رياضى به همكلاس‌هايش كمك كند... 

داستان خواندنی و سرگرم کننده  « الاغ آواز خوان»

روزی روزگاری در دهكده ی كوچك ، آسیابانی بود كه الاغی داشت . سالها الاغ برای آسیابان كار كرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود . ولی حالا پیر شده و نمی توانست بار بكشد .روزی از روزها آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون كرد و گفت : « برو هر جا كه دلت می خواهد . من دیگر علف مفت به تو نمی دهم .» الاغ بیچاره تا شب این طرف و ان طرف رفت . دیگر خسته و گرسنه شده بود با خود گفت : « باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا كنم و بخورم »

الاغ از دهكده بیرون رفت . از آسیابان و آسیابش دور شد . كنار درخت پیری رسید كه شاخه هایش شكسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود .كنار درخت پر از علهای سبز و تازه بود . الاغ گرسنه تا انجا كه شكمش جا داشت علف خورد و سیر شد بعد با خود گفت : « زیاد بد هم نشد . حالا دیگر بار نمی برم و منت آسیابان نمی كشم »و راه افتاد و رفت و رفت تا اینكه چشمش به سگی افتاد كه تنها و غمگین كنار جاده نشسته بود . الاغ گفت : 

داستان « انعکاس زندگی»

پسر و پدري در کوه قدم میزدند که ناگهان پاي پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید:آآآييي!! صدایی از دوردست آمد: آآآييي!!

پسر با کنجکاوي فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرك خشمگین شد و فریاد زد ترسو! بازپاسخ شنید: ترسو: پسرك با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجهکن و بعد با صداي بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! پسرك باز بیشتر تعجب کرد و پدرش توضیح داد: 

داستان آموزنده «خودارزیابی»

پسر کوچکی وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش بهدکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

 

پسرك پرسید: "خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن هاي حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ "

 

زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. " پسرك گفت: "خانم، من این کار را با

 

نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. " زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

 

پسرك بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: 

داستان شیرین کودکانه « گربه با طعم کباب»

کنار یک خانه، یک تکه گوشت مرغ افتاده بود. جلو رفتم و گوشت را بو کشیدم. گوشت تازه بود. واقعا از این آدم‌هایی که آشغال‌های‌شان را دم در می‌گذارند خوشم می‌آید. کاش همه‌ی آدم‌ها همین کار را بکنند تا ما گربه‌های گرسنه این طرف و آن طرف نگردیم.

می‌خواستم گوشت مرغ را بخورم که یک دفعه سر و کلّه‌ی یک گربه پیدا شد. فوری نشستم روی گوشت مرغ تا آن را نبیند. گربه قیافه‌اش شبیه من بود. رنگ بدن و چشم‌هایش هم مثل من بود. هم‌اندازه‌ی هم بودیم. وای، چه می‌‌دیدم! تا حالا گربه‌ای مثل خودم ندیده بودم. گربه جلو آمد و گفت: چطوری داداش؟

داستان شیرین و خواندنی « رودخانه تنها و ماهی کوچولو»

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

ماهی... 

داستان « پنجره های طلایی»

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت :

داستان آموزنده « مشغله کاری»

روزي هیزم شکنی در یک شرکت چوب بري دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست براي خودش

 

کاري پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت

 

نهایت سعی خودش را براي خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت

 

محلی که باید در

 

آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول... 

داستان آموزنده «همنوع»

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوي ارگ و قصر خود روانه می شد.در راه پیرمردي دید که

 

بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند.لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد.

 

پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردك مگر تو گاري نداري که بار به این سنگینی میبري.

 

هر چیز بهر کاري ساخته اند. گاري براي بار بردن وسلطان براي فرمان دادن و رعیت براي فرمان

 

بردن پیرمرد خند ه اي کرد و گفت :

داستان جالب «مذکر یا مونث بودن کامپیوتر»

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح می داد که پرسید : کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

داستان «کبک» کلیله و دمنه

در میان دشتی سر سبز و زیبا ، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود . یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت.

 

مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند.

 

از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود . روزی... 

داستان معروف  «شام آخر»

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :

 

مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح

 

كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه

 

تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن

 

جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش

 

اتودها و طرح هايي برداشت.

 

سه سال گذشت . 

داستان آموزنده تله موش

موش ازشکاف دیوار سرك کشید تا ببیند این همه سروصدا براي چیست.

کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: " کاش یک غذاي حسابی باشد. "

 

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنشبه لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله

 

موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ي حیوانات بدهد.

 

او به هرکسی که می رسید، می گفت:

داستان طنز و جذاب  اساتید و دانشجویان

تعدادی استاد دانشگاه را به فرودگاه دعوت کردند و آنها را در هواپیمایی نشاندند. وقتی درهای هواپیما را بستند، از بلندگو اعلام شد: این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر را شنیدند،

داستان طنز و جالب اولین اعتراف کننده

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که سی سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

کشیش پشت میکروفن قرار گرفته و گفت:

داستان زیبا و خواندنی هون گیلدونگ

زندگي ميكرد كه از تبار نجيب زادگان بود. در جواني « هونگ » وزيري به نام « سهزونگ » در روزگارِ شاه

 

آزمون شهروندي را با پيروزي پشت سر گذاشته بود و براي خاطر گذارندن مراحل موفقيت آميز به

 

بالاترين و افتخار آميزترين مرتبه ارتقا يافته بود.

 

شبي در خواب، اژدهايي آبي را ديد كه با غرش و درخشش گرد او حلقه زده بود و پيوسته نمايان ميشد

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 22 بازدید

داستان « کوزه چشم حریصان پر نشد       تا صدف قانع نشد پر دُر نشد  »

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....