داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « اتوبوس شبرو بخش ششم »

همان جا كه بود زانو زد ، اتوبوس شب رو را تماشا كرد كه سر پيچ گشتي زد و ناپديد شد ، آخرين همسرايي ها " جان براون " قبل ازآنكه جمع شود و به سرعت آنرا دنبال كند مثل موجودي نامرئي در هوا باقي ماند .

جرمي ناليد :

- مچم پيپ خورده .

- مهم نيست .

نيك بلند شد و به طرف برادرش رفت .

- رسيديم منزل .

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو« بخش پنجم»

آخرين كسي كه سوار شد از همه ي آن هاي ديكر ع جيب تر بود . به نظر مي رسد تازه

 

از آتش سوزي فرار كرده. لباس هايش سوخته و پاره بود. از زير بغل ه ايش دود بلند

 

مي شد و وقتي بليط فر وش روي ش انه ه ايش زد و علامت " س يگار كشيدن ممن وع "

 

را نشانش داد فقط توانست سرش را به نشانه ي عذر خواهي تكان بدهد.

 

به هرصورت، حال و هواي مهماني شدت گرفته بود . دور تا دور نيك مردم چنان با

 

صداي بلند حرف مي زدن د كه وقتي مسافران طبقه ي بالا يك صدا شر وع كردن د به

 

خواندن آواز " جسد جان براون دارد در گور مي پوسد" كه ظاهر اً خ يلي باعث شادي

 

شان شده بود،

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.