داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

داستان دنباله دار « مزاحم همیشگی فصل ششم  »

داشتم با خودم فکر میکردم که چیکار کنم؟واقعا چیکار کنم الکی الکی این پسره منو با مادرش آشنا کردو

خدایا....مریمی توکه بدت نیومده یه مدت نقش آدمای خوشبختو بازی کن بعدشم بگو ازش خوشت نیومده....آره این فکر خوبیه...افتادم رو تخت

شدم عین یه دختر عقده ای!ازین فکر پوزخندی زدم وتوی رختخواب ازین دنده به اون دنده شدم....صدای ناله های دلارام از اتاق بغلی میومد وصدای خنده بچه ها....

حتما دوباره مست کردن!خدایا من میون اینهمه آدم عوضی چیکار میکنم؟آنی به خودت دروغ نگو،چطور پولاش خوبه؟

یه چیزی بهم میگفت این بهترین فرصته که راهمو ازشون جدا کنم...آخه چطوری؟چطوری به نیما بگم که شغلم چیه؟

اصلا اخلاقمو میتونه تحمل کنه؟....

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش3

راننده پرسيد :

 

_ براي كجا ؟

 

صدايش طوري بود كه انگار قبل از بيرون آمدن از دهانش طنين پيدا مي كرد .

 

نيك گفت :

 

- دو تا براي ريچموند .

 

بليط فروش از نزديكتر به او نگاه كرد ، گفت :

 

- من قبلاً تو را نديده ام .

 

- خوب ...

 

نيك نمي دانست چه بگويد،

 

ما اغلب اين قدر دير بيرون نمي رويم .

 

بليط فروش گفت :

 

- تو خيلي جواني .

 

به جرمي كه كاملأ خواب بود نگاهي اند اخت .

 

- اين برادر توست ؟

 

- بله .

 

- پس چطور هر دو رفتيد ؟

 

- ببخشيد ؟

 

- چطور جدا شديد ؟ چه چيزي شما را .. بليط فروش مودبانه سرفه كرد ،

 

- آورد ؟

 

نيك سردرگم جواب داد ،

 

- اتوموبيل پدرم .

 

چقدر غم انگيز.

 

بليط فروشي آه كشيد و سرش را تكان داد،

 

_ حالا داريد كجا مي رويد؟

 

_ فكر مي كنم ، لوئرگرود رود . بسيار خوب ...

 

دست بليط فروش تلق تلق كنان دايره وار چرخيد و دو بليط از ماشين بيرون پريد.

 

آن ها را به نيك داد،

 

- يك شيلينگ مي شود.

 

نيك گيج شده بود.

 

ببخشيد ؟

 

سكه اي يك پاوندي به بليط فروش داد و مرد با چشماني نيم بسته و با بيزاري به

 

آن نگاه كرد . زير لب گفت