داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « مزاحم همیشگی فصل ششم  »

داشتم با خودم فکر میکردم که چیکار کنم؟واقعا چیکار کنم الکی الکی این پسره منو با مادرش آشنا کردو

خدایا....مریمی توکه بدت نیومده یه مدت نقش آدمای خوشبختو بازی کن بعدشم بگو ازش خوشت نیومده....آره این فکر خوبیه...افتادم رو تخت

شدم عین یه دختر عقده ای!ازین فکر پوزخندی زدم وتوی رختخواب ازین دنده به اون دنده شدم....صدای ناله های دلارام از اتاق بغلی میومد وصدای خنده بچه ها....

حتما دوباره مست کردن!خدایا من میون اینهمه آدم عوضی چیکار میکنم؟آنی به خودت دروغ نگو،چطور پولاش خوبه؟

یه چیزی بهم میگفت این بهترین فرصته که راهمو ازشون جدا کنم...آخه چطوری؟چطوری به نیما بگم که شغلم چیه؟

اصلا اخلاقمو میتونه تحمل کنه؟....

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت چهارم

-فکر میکنی یکی از بچه ها باشه؟ پریا به طرف دختر رفت -اره هلن نیست؟ -یعنی ممکنه؟ -اهر مطمئنم. داد زد: هلن دختر به طرف انها برگشت و بالاخره لبخند زنان از دوچرخه پیاده شد و به طرف انها رفت. -سلام.چرا اینقدر دیر اومدید؟ تونی نگاه معنی داری به پریا انداخت: -این طوری نگام نکن خودت خوب میدونی تقصیر من نبوده. -پس تقصیر کیه؟اگه… هلن حرف پریا را قطع کرد: -شماها هنوز دست از این جروبحث ها برنداشتین؟ پریا اهی کشید و شانه هایشا بالا انداخت.تونی حرف را عوض کرد وپرسید: -تو چرا نرفتی؟ 

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

داستان دنباله دار خاطرات دور فصل آخر

پدرام بی توجه به من رفت تو یکی از اتاقا که مربوط به مهمون بود و در و بست !

 

این بی تفاوتیاش از کجا نشات می گرفت ؟ نمی دونم ! منم کاریش ندارم !

 

رفتم تو اتاقمون و لباسم رو در آوردم و وارد حمام اتاقمون شدم تا موهامو از شر اون همه ژل و تافت و سنجاق سر راحت کنم !

 

وان رو هم پر ازآب کردم و یک ساعتی اون تو دراز کشیدم ! واقعا خستگیم در رفت . خودمو خوب خشک کردم ، موهامو سشوار کشیدم تا حداقل نیمه نم دار باشه ، یکم رو صورتم کار کردم تا پدرام یه وقت وحشت نکنه بیچاره ! اول منو با یه خروار آرایش ببینه حالا

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل دوم

_الوووووووووووو؟

 

زیبا:آنی کدوم گوری غیب شدی یهو؟خب چه میدونستم ناراحت میشی؟

 

_آرش برای من مرده!میفهمی!مردهههه!!!!

 

زیبا:خب حالا چرا داد میزنی!منم نمیدونستم مثه اینکه تازه از اسپانیا اومده .

 

به لحن مسخره ای گفتم:اه؟خوش بحااالش!

 

زیبا:بیا بابا ببینه تو سالم و سلامتی ضایع میشه!

 

_آره امشب قرار بود برم پیش فرزاد شاید بیاد باهامون!

 

زیبا:چه خوب پس ساعت 5 منتظریماااا

 

_اوکی میام.بای

 

زیبا:بای!

 

هه!کجای این قصه بودم؟میدونی بعضی قصه ها رو میگن تا آدم بخوابه...اما قصه من قصه بیداریه...قصه ایه که خوابت نمیبره وقتی حتی بهش فکر کنی که یه لحظه خودتو جای من بذاری!

 

آره من رستگارم!مریم رستگار!کسی که نمیخواس بدنیا بیاد ،مریمی که میخواست مثه همه آدمای دنیا حداقل پاک بدنیا میومد!اما افسوس که از همون اول نحس بود ...حروم بود!....کثیف بود!...شایدم تو طالعش ...ای رو حک کرده بودن!مریمی وقتی بدنیا اومد