داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل سوم

حدود ۶ سال از دوستی من و مرتضی وسعید میگذشت .

 

بعد از دوسه روز استراحت و بستری شدن اجباری توسط مادرم توی خونه بلأخره باهر کلک و حقه ای بود موفق شدم از خونه بزنم بیرون .

 

مادم عجیب از دستم شاکی بود و مدام زیر لب یا بلند بلند شکوه و شکایتشو عنوان میکرد:تو آخه مگه نخورده ای؟مگه گشنه گدایی؟توت میخوای کوفت کنی؟برو بخر.تنبلیت میاد؟خوب بگو برم از سرخیابون بخرم.دیگهواسه چی عین این پسر لاتا از درخت میری بالا که بیفتی اینجوری تن و بدنت زخم و زیل بشه؟

 

اگه میفتادی نخات قطع میشد چی؟تا آخر عمر باید لگن زیرت میذاشتن .کی تو بزرگ میشی . کی آدم میشی من آخه.....

 

سه روز تموم از این حرفا میزد و زخم و زیل منو پانسمان میکرد . بعد

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم اما چه پاشدنی،تا صبح کابوس میدیدم .تمام تنم درد میکرد . توی رختخواب گیج و ویج نشستمو چشامو مالوندم و دوباره همونجور نشسته چشامو بستم .

 

یهو عین مار گزیده ها پریدم . تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده.

 

−کتابام،حالا چه بلایی سرم میاد؟میشه یعنی پیداش کنم ؟ اگه بگیرنم ...نرم بهتره .... آره نرم مدرسه بهتره.خودمو بزنم به مریضی بهتره

 

اما بدبختی اینه که هیچ رقم نمیشه سر مادرم کلاه بذارم . بارها به هر شکل ممکن فیلم اومدم اما فهمیده. یه جمله داره که همیشه اینجور موقع ها میگه :