داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .

داستان جذاب و دنباله دار اولین نگاه فصل سوم

از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره

 

علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .

 

نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .

 

شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...

 

خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که