داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش آخر

نيك سكه ها را كنار تختش گذاشته بود . در نور روز آنها از قديمي هم قديمي تر بودند . بعضي از آنها زنگ زده بودند و پوشيده از نوعي لجن فقط نگاه كردن به آنها باعث مي شد به خودش بلرزد و علتش را هم نمي توانست توضيح دهد .رزماري پرسيد :

- يادت هست اتوبوس كجا ايستاد ؟

او كتاب را بست .

- تو گفتي به خيابان كليفورد رفت و به لوئر ميل هيل رود .

نيك فكر كرد .

- بله ، اول در فولهام ايستاد . سنت پيترز گروو يا چيزي مثل آن و

بعد در پاليستر رود و بعد ...رزماري گفت :آن يكي كوئينز ميل رود بود ؟

-نيك به او خيره شد .

- بله شما از كجا مي دانيد ؟

جان گفت :

- داري چكار مي كني ؟ چه اهميتي دارد اتوبوس چه شكلي بوده يا

كجا رفته ؟

رزماري جواب داد :

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

داستان دنباله دار مسافر قسمت چهارم

- بله.

 

پدرم مي دانست مادرم را ناراحت كرده و سعي داشت شاد باشد و حرف بزند تا نشان بدهد

 

از كاري كه كرده شرمنده نيست.

 

- ما در ساوتوولد بوديم . جاي زيباييست.

 

_ آه بله.

 

مرد به من نگاهي اند اخت و ديدم جاي زخمي روي چشمش كشيده شده. از پيشاني اش

 

شروع مي شد و روي گونه اش به پايان مي رسيد و انگار چشمش را كمي به يك طرف

 

كشيده بود. اين چشمش كاملأ با آن يكي هم سطح نبود .

 

پدرم پرسيد :