داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش3

راننده پرسيد :

 

_ براي كجا ؟

 

صدايش طوري بود كه انگار قبل از بيرون آمدن از دهانش طنين پيدا مي كرد .

 

نيك گفت :

 

- دو تا براي ريچموند .

 

بليط فروش از نزديكتر به او نگاه كرد ، گفت :

 

- من قبلاً تو را نديده ام .

 

- خوب ...

 

نيك نمي دانست چه بگويد،

 

ما اغلب اين قدر دير بيرون نمي رويم .

 

بليط فروش گفت :

 

- تو خيلي جواني .

 

به جرمي كه كاملأ خواب بود نگاهي اند اخت .

 

- اين برادر توست ؟

 

- بله .

 

- پس چطور هر دو رفتيد ؟

 

- ببخشيد ؟

 

- چطور جدا شديد ؟ چه چيزي شما را .. بليط فروش مودبانه سرفه كرد ،

 

- آورد ؟

 

نيك سردرگم جواب داد ،

 

- اتوموبيل پدرم .

 

چقدر غم انگيز.

 

بليط فروشي آه كشيد و سرش را تكان داد،

 

_ حالا داريد كجا مي رويد؟

 

_ فكر مي كنم ، لوئرگرود رود . بسيار خوب ...

 

دست بليط فروش تلق تلق كنان دايره وار چرخيد و دو بليط از ماشين بيرون پريد.

 

آن ها را به نيك داد،

 

- يك شيلينگ مي شود.

 

نيك گيج شده بود.

 

ببخشيد ؟

 

سكه اي يك پاوندي به بليط فروش داد و مرد با چشماني نيم بسته و با بيزاري به

 

آن نگاه كرد . زير لب گفت