داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟