داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

داستان دنباله دار « اولین نگاه فصل ششم »

چون بابام ماموریت بود دو روز خونه ی خاله اینا موندیم . چون تعطیل رسمی بود . تو این دو روز داشتم داغون می شدم . حالا چرا ؟

بعد از اینکه صبحونه رو خوردیم رضا گفت نمایشگاه فرشه و امروز هم بازه و می تونیم بریم 

ما هم همه عازم نمایشگاه شدیم هدف دیدن بود نه خریدن .

فرش هاش فوق العاده زیبا و البته گرون بودن . هر کی داشت واسه خودش می دید مامان و خاله مینا میخ تابلو فرش بزرگی شده بودن که نقشه های ظریفی داشت . و یکی از شعرهای فردوسی رو توش نوشته بودن .

علی اومد سمتم و گفت بیا ببینم از این قالیچه ها کدومو انتخاب می کنی .

یه تخت بزرگ بود که روش قالیچه های زیادی رو هم تلنبار کرده بودن . قالیچه های اکثرا ابریشمی بودن ولی طرح های جالبی نداشتن . تقریبا انتهای تخت بود که یه قالیچه ی ابریشم خیلی خوشگل با گلهای صورتی پیدا کردم . خود قالیچه آبی زنگاری بود . و طرح ظزیفی داشت .

تا اونو دید گفت : 

داستان دنباله دار « اتوبوس شبرو بخش ششم »

همان جا كه بود زانو زد ، اتوبوس شب رو را تماشا كرد كه سر پيچ گشتي زد و ناپديد شد ، آخرين همسرايي ها " جان براون " قبل ازآنكه جمع شود و به سرعت آنرا دنبال كند مثل موجودي نامرئي در هوا باقي ماند .

جرمي ناليد :

- مچم پيپ خورده .

- مهم نيست .

نيك بلند شد و به طرف برادرش رفت .

- رسيديم منزل .

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت پنجم

-از فروشنده می پرسیدی این طرفها راهنمایی سراغ دارد یا نه؟ -پرسیدم ولی جواب داد،این موقع از روز هیچ راهنمایی این اطراف نیست. -ول کن پریا!ما که قرار نیست تا ته جنگل بریم.همون نزدیکی های جاده چادر می زنیم.پریا ساکت شد و چایها را سر کشید.به سرعت کیفهایشان را روی کولشان انداختند و به طرف در رفتند.پریا به طرف مرد برگشت،او همانطور پشت میز نشسته بود وبا سماجت به او می نگریست.تونی که متوجه کلافگی پریا شده بود پرسید: -چیزی شده؟ پریا روی سرش دست کشید و با صدای بلند گفت: -من روی سرم شاخ دارم؟ همه خندیدند.هلن گفت: -چیه؟دلت شاخ می خواد؟ -نه!ولی فکر کردم شاید شاخ دراوردم. مرد مسن لبخندی زد و پریا با عصبانیت از رستوران خارج شد.

داستان دنباله دار « عشق دردناک فصل پنجم»

_کی بود؟...

 

همون طور که داشتم به بقیه نگاه می کردم زیر لب گفتم:یعنی تو نمی دونی؟

 

چند لحظه چیزی نگفت/

 

_خودت خوب می دونی این خودسریات عاقبت خوشی نداره....

 

_فعلا که دچار بدترین عاقبت ممکن شدم....

 

بعد از اتمام جمله ام بهش نگاه کردم...

 

یه لبخند عصبی نشست گوشه ی لبش.

 

_عزیزدلم اینا که میرن...من و تو هم که میریم خونه...پس بهتره مواظب حرف زدنت باشی.....خودم می دونم که از قصد غذارو سوزوندی...پس فکر نکن با گوسفند طرفی....باید ادبت کنم....

 

رومو ازش برگردوندمو گفت:ازت نمی ترسم...

 

_واقعا؟

 

با استفهام به صورتم خیره شد....

 

_مثل سگ دروغ می گی....اگرم واقعا نمی ترسی...اشتباه می کنی!

 

زل زد تو چشمام.

 

نگاهم و ازش گرفتم و یه لبخند گول زنک نشست روی لبام چون همون لحظه رسیده بودیم به بقیه....

داستان دنباله دار عروس خان فصل پنجم

بلند شدم تا جعبه بعدی را بیارم.پارسا آمد و گفت:تنها نمیتونی.چرا کسی کمکت نمیکنه؟

 

من در حالیکه زرد آلها را توی حوض میریختم روسریام را جلوی صورتم گرفتم.

 

گفت:این همه مدت تازه از ما رو میگیری؟

 

اما جوابش را ندادم.پارسا از حیات خارج شد.مادرش با حرص براندازم میکرد ولی من سر کار خودم رفتم.تازه درد بدنم شروع شده بود.لعنتی آنقدر محکم میزد که بدنم کوفته میشد.شب باز هم وقتو موقع کار شد،خودم در آشپز خانه ماندم و بیرون نرفتم،اما صدای پدرشان را میشنیدم که سراغم را میگرفت ولی مادرش با صحبت در مورد خواهرش حرف را عوض میکرد.صورتم زرد و بی رنگ و چشمهایم گود رفته بود،گونههایم بیرون زده بود و خیلی لاغر شده بودم.پدرم نمیدانست که دخترش کیسه بوکس زنهای دهاتی شده.

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

داستان جذاب و سوزناک و دنباله دار عشق دردناک فصل دوم

واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد

 

با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم

 

گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم

 

یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده

 

- چی؟

- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی

 

دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود

 

با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین

 

با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما